تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

و اما بعد...

 

تقریبا می شه گفت آخرین پستی که دادم مربوط می شه به دو ماه قبل! این مدت چند مشکل بود: یا دپرس می شدم و ناامید و دستم به قلم ( همون کیبورد!) نمی رفت تا بنویسم، یا وقت نمی کردم. درگیریهای درون انجمنیم داره زیاد و زیاد تر می شه و خدا می دونه تا کی می تونم تحمل کنم. قبلا خیلی خوب بود. پارسال رو می گم. اون موقع یه عضو شورای عمومی بودم و هر کاری دلم می خواست می کردم. باید فقط برای کارای خودم پاسخگو می بودم. فضا هم خیلی خوب بود. عین اعتقادم عمل می کردم. خطوط قرمزم از خطوط انجمن عقب تر بود. به همین خاطر مشکلی برای مجموعه ایجاد نمی کردم. امسال اما اوضاع فرق کرد. باید صد تا فاکتوری رو که در نظر نمی گرفتم تا حالا رو هم در نظر بگیرم. برای تک تک کارای بقیه پاسخگو باشم. نه تنها دانشکده خودمون بلکه بقیه رو هم.... . سخته . سخته آدم باید بیخودی به همفکراش بگه فعالیت نکنین تا یه موقع مشکلی برای مجموعه پیش نیاد. ولی طرف مقابل (شاخه دانشجویی سپاه در دانشگاه منظورمه) هر کاری دلش بخواد می تونه بکنه. هر انگی به ما می تونه بزنه. جدیدا شروع کردن تکه های سخنرانی امام رو از صحیفه در می آرن می زنن رو بردشون. می نوسن رو نوشت به " انجمن دانشجویی دانشگاه تهران" و لفظ "اسلامی" اش رو حذف می کنن.

*    *    *

الان کنسرم. این پاراگراف بالایی رو دو هفته قبل نوشته بودم . ثبت موقتش کرده بودم. دو روز از فرجه ی ریه گذشته و من هنوز شروع نکردم. دو تا جزوه ی فارماکوی پیاده نکرده هم دارم.

دلم برای سلسبیل تنگ شده بود. دلم می خواست مثل قبل می تونستم توش بنویسم. کلا یه سری عوامل دست به دست هم دادن تا نشه نوشت: کم اهمیت ترینش ، قضیه ی آقای کمالی است! این اسم مستعار بازجوی دفتر پیگیری وزارت اطلاعاته که موقع بازجویی از بچه ها درباره ی من و سلسبیل سوال کرده... . وقتی آدم احساس کنه یکی داره می پادش ، اعصابش خرد می شه. به همین خاطر شیفت کردم رو فیس بوک. حداقل دیگه نمی تونن اونجا زاغ سیاه آدمو چوب بزنن... . باید یه فکری برای اینجا بکنم...

*    *    *

امید های نو به انجمن آمده اند.... گرچه دیر آمدند ولی خوش آمدند!

حاشا که بچه "انجمنی " میدان را خالی کند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 19:30  توسط ال پی  |