تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

و اما بعد...

شاید میزان کل تلویزیون دیدنم در طی هفته از یکی دو ساعت تجاوز نکنه، که معمولا هم موقع صبحونه خوردنه! دیروز صبح که داشتم از خونه می اومدم بیرون تلویزیونم روشن بود، داشت اخبار مربوط به اعتراض دانشجویان یکی از دانشگاههای آمریکا رو پخش می کرد که سخنرانی اوباما رو بهم ریخته بودن. ادبیات صدا و سیما رو هم که میدونید حتما ، با چه آب و تابی ماجرا رو شرح می ده، یه جوری که آدم دلش می سوزه برا دانشجوها! حتما هم خیلی فک می کنن که بعدا چه بلایی بر سر این دانشجوها قراره بیاد ...!!! وایییی!!!

همینکه که دلم می خواست یکم برای اون دانشجوها بسوزه، یادم افتاد:

اردیبهشت پارسال بود، صبح داشتم می رفتم بیمارستان سینا. یکی از بچه های انجمن اس ام اس زد که: احمدی نژاد قراره بیاد دانشگاه علوم پزشکی؟! گفتم که خبر ندارم. نمیدونم!

عصر که اومدم دانشگاه فهمیدم که بله! تشریف فرما شده بودن دانشگاه. مراسمو توی سالن ابن سینا گرفته بودن، و فاصله ی در ورودی دانشگاه تا در سالن ابن سینا - که شاید چند متر بیشتر نباشه- رو داربست زده بودن که کسی نیاد!! توی سالنم بالاخره باید پر بشه دیگه! خلاصه مراسم به خوبیو خوشی تموم شد! و با در و دیوار سالن ابن سینا هم عکسا و فیلمای مورد نظر گرفته شد که معلوم بشه دانشگاه هم می آد ها!!

یه تجمعی هم شکل گرفته بود اون سر دانشگاه، که فقط برای مثال یکی که وایستاده بود اونجا و از دور ماجرا رو شاهد بود، هشت روز فرستادنش انفرادی، براش سه سال حبس بریدن، همین چند وقت پیشم که از وزارت نامه اومده بود که از ادامه ی تحصیل در مقطع رزیدنتی حذف شده. البته همسرشم از ادامه ی تحصیل در مقطع Phd حذف شد!

ولی فک می کنم دلم برای اون دانشجوهایی آمریکایی بیشتر می سوزه، چون لذت مبارزه کردن، و تنبیه شدن رو هیچ وقت به اندازه ی ما ها درک نمی کنن!

(این دوستمم که اس ام اس زده بود بهم، بعدها در آزمون کارشناسی ارشد توسط وزارت خدوم و محترم اطلاعات ، "شایسته ی " ادامه تحصیل شناخته نشد!!!)

البته ایران کشوری کاملا آزاد است که همه ی افراد بدون ذره ای لکنت زبان می توانند حق خودشون رو از حاکم بستانند! (اینم برای اون دوستی که خیلی به خوندن نهج البلاغه ما رو فرا می خوندن که هدایت بشیم! ولی نمی دونم چرا هر چی بیشتر اینا رو می خونم از بصیرتم کاسته می شه؟؟! )

باز هم تاکید می کنم: مرگ بر آمریکا!!! درود بر جنبش وال استریت!

فیلم این سخنرانیو هم می ذارم اینجا:

 http://www.youtube.com/watch?v=p7kS3Ic4-lE

پ.ن: داریم به چهارمین سالگرد عروج ملکوتی وبلاگ قبلیم نزدیک می شیم. وبلاگی که به جرم " انحرافات دینی و چرندیات مذهبی"اش هک شد!! فلذا یک دقیقه سکوت!

والسلام

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:6  توسط ال پی  | 


 

و اما بعد...


صفرم: خدا می دونه چقدر تلاش کردم و با خودم کلنجار رفتم تا این لعنتی رو ببندم بره پی کارش، ولی نتونستم. یک ماه اصلا بهش سر نزدم . فک می کردم بازم یه روزی می شه که بتونم بنویسم اینجا. راحت. بدون اینکه بعدا بخوان بخاطر کلماتی که اینجا نوشتم سین جیم بشم. همچنان می دونم که حروم لقمه هایی هستن که بخاطر این چوب زدن زاغ سیاه ملت، حقوق بگیرن. کوفتتون بشه. گیر کنه تو حلقتون ایشالا.


یکم: می دونین مشکل ما کجاست، اینه که "بلد" نیستیم دروغ بگیم. و کم کم دارم به این نتیجه می رسم طبق انتخاب طبیعی حذف خواهیم شد!!


دوم: بعد از اینکه از انجمن "مجبور" شدم بیام بیرون - البته چون خدا خواست "عدو" سبب خیر شد! - کاملا از هر گونه فعالیت سیاسی-دانشجویی ناامید شدم و همچنان هم هستم! و البته کاملا اتفاقی و به دلایل دیگر دو ماه قبلش نمایندگی رو شروع کرده بودم که هیچ ربطی به مسائل اجتماعی - سیاسی نداشت و فقط آموزشی - صنفی بود. دو هفته ی قبل، دوره ام تموم شد. فکر می کردم که آدم می تونه در عین حالی که کار سیاسی نمی کنه، می تونه در جایی از این مملکت - مثلا سیستم آموزشی دانشکده!- یه کار مفید انجام بده و بالاخره از یه سری مشکلاتی که می تونه بوجود بیاد جلوگیری کنه. ولی متاسفانه، بعد از یکسال کلنجار رفتن با سیستم مسموم آموزشی - که مشتی از نمونه ی خروار ها سیستم فاسد اداری مملکتمونه- به این نتیجه رسیدم در این مرحله ، جز به تغییر مسئول مربوطه کار جلو نمی ره. حالا اینکه اون مسئول حکمش از طرف این دولت هم امضا شده باشه ، به احتمال قریب به یقین یه جای کارش می لنگیده ... ( البته مثال نقضش هم هست). یه توالی سادس. رئیس دولت وزیرو تعیین می کنه وزیر رئیس دانشگاه رو. رئیس دانشگاه رئیس دانشکده رو. رئیس دانشکده معاوناشو! ادامه نمی دم!!


سوم: نتیجه اینکه، به نظر من هیچ فعالیت اصلاح گونه ای در اینجا به سرانجام نمی رسه. هر کسی هم که احساس می کنه داره کاری می کنه، یا باید اصولشونو قبول داشته باشه و بهشون ملتزم باشه ، تا بتونه پیشرفت کنه. که اگه کسی هنوز اصول اینا رو قبول داشته باشه بعید می دونم اصلا بدونه اصلاح کردن یعنی چی!!  یا خیال می کنه داره یه حرکت مفید انجام می ده که در این صورت فقط داره سر خودشو کلاه می ذاره.

ما بین سوم و چهارم: به بچه های انجمن و غیر انجمن و کلا هر "آدمی" که احساس می کنه داره یه کاری برا مملکتش می کته، یا بعد می خواد بکنه، و هنوز دانشجوئه، بدونه که هیچ ضمانتی نداره که رئیس دانشگاه که اتفاقا دو سوم قوای کشور از فامیلای درجه ی اول (!) اون هستند، نتونه جلوی یکی از این حروم لقمه ها وایسته تا زور نگن! یا رئیس فلان نهاد ---- تو روتون ازتون تعریف کنه و بعد اصلا براتون تره هم خرد نکنه. همیشه انتظار بدترین ها رو داشته باشید. من نداشتم.

چهارم: از نظر "بعضی ها" زنده بودن یا بعبارتی زنده "موندن" خیلی ازرشمنده. این ها معتقدند که اگر "زندگی" آدمها رو بتونن با قدرتشون محدود کنن و از پیشرفت اونها در این "دنیا" جلوگیری کنن، به پیروزی رسیدن. غافل از اینکه إِنَّمَا الحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ.... از این چیزای قرآن خوشم می آد خیلی...

پنجم: دوستان رو توصیه می کنم به صبر.... گرچه صبر خودم تموم شده.

ششم: دوست داشتم می تونستم در انتخابات بهش رای می دادم. گرچه مخالف جدی برخی حرفاشم ولی تنها کسی ست که دیدم بنا بر اعتقادش حرف می زنه نه هوی و هوسش...


هفتم: دانلود سخنرانی ای که نشون می ده یه مشت --- توی اون مجلس نشستن!



+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 23:34  توسط ال پی  | 

 

 

و اما بعد...

 

امروز و فردا و پس فردا ایام البیض است. روزهایی که اعتکاف در آنها مستحب است... . خدا خواسته بود که هر چهار سال قبل بتونیم بریم اعتکاف. و هر سال هم داستانهای جالبی برامون پیش می اومد. سال هشتاد و هشت ، از حصور رئیس دانشگاه در مسجد دانشگاه، بهمراه بادی گارد! و تیکه انداختن خبرنگار صدا و سیما به ما... و بازی کردن نقش "اخراجی" های اعتکاف ! سال هشتاد و هفت ، از راهی که خدا پیش پامون گذاشت تا تنها نباشم توی اعتکاف و دوستمو ثبت نام کنم... .

امسال اما با هر سال فرق داشت! داستانش جالبتر و چه بسا شیرین تر! شیرینی اش البته در ظاهر تلخ بود... ولی جرقه ی خیلی مسائل رو در ذهنم زد.

دو هفته ی قبل با علی و علیرضا و ملک فرهاد تصمیم گرفتیم بریم ثبت نام اعتکاف، اما اینبار نه برای معتکف شدن که برای خادم شدن. هم تجربه ی جدیدی بود هم در زمانهایی که پناهیان و حدادیان هجو می گفتند می توانستیم سرمان را به کاری در خارج فضای مسجد گرم کنیم!! موقع ثبت نام آقای نورمرادی-تنها شخصیتی که در بین تمامی کادر مسجد دانشگاه و بالاتر(!) ازش متنفر نیستم!- اصرار می کرد برای خود اعتکاف ثبت نام کنیم ! می گفت فرصت از دست می رود... . ولی برای همان خادمی ثبت نام کردیم. برای علی هم من خودم ثبت نام کردم چون نتونست بیاد!

گذشت تا پری روز، که جلسه ی خدام اعتکاف بود، و من خبر نشده بودم و گویا فقط به علی و ملک فرهاد زنگ زده بودن عکسشونو بیارن برای صادر کردن کارت! گفتم شاید نتونستن به من زنگ بزنن چون به علیرضا هم زنگ نزده بودن. رفتیم جلسه که توی نهاد دانشگاه تهران بود. آقای ی. داشت صحبت می کرد. میون صحبتاش گفت: "امسال استقبال از خادم شدن برای اعتکاف کمتر از سالهای قبل بوده و ما نیرو کم داریم" . توی جلسه ه.الف رو هم دیدم. علی رغم اینکه به شدت با مواضع سیاسیش مشکل دارم و اصلا قبول ندارم نظراتشو (دقت کنید عملکردشو نمیدونم. که مثلا اگر از لباس شخ... ها می بود که اصلا بهش نگاه هم نمی کردم!) گفتم اعتکاف جای این بحث ها نیست و هدف فقط خادمی معتکفینه. حتی می خواستم بعد جلسه برم باهاش سلام علیک کنم که یه دفعه دور و برش شلوغ شد و قرار شد بریم ادامه ی جلسه ی برادرانو توی سالن شورای نهاد برگزار کنیم و تقسیم مسئولیت ها رو اونجا انجام بدیم.

جلسه که شروع شد،ه.الف شروع کرد به حرف زدن، فهمیدم مسئول انتظامات اعتکاف با اونه. حضور غیاب کرد. چهل تا اسم خوند. کلا بیست نفر بیشتر نیومده بودن!! اسم علی و ملک فرهاد و علیرضا بود. اسم من نبود! رفتم بهش گفتم اسم منو نخوندی چرا؟ گفت به به! آقای لسان پزشکی! حال شما خوبه؟! ( چون دبیر یکی از تشکل ها بود منو از انجمنی بودنم میشناخت) . فرم پر کردی؟ چرا نیست پس؟ شاید به من ندادن فرمتو! احتمالا گم شده فرمت- حدس زدم یه دستی توی لیست برده شده...

قرار شد بعد جلسه برم ببینیم چی شده فرمم. وسط جلسه آقای نورمرادی اومد. گفت من فرم تورو دادم بهش!! آخر جلسه چهار تایی با هم رفتیم ببینیم بالاخره فردا من هستم به عنوان خادم یا نه؟ گفت شماره تو بده! شماره فرهاد رو نوشتم چون نمی خواستم شماره مو داشته باشه - گرچه اون اگه بخواد، به هزار تا جا وصل هست که بتونه بگیره!! ولی خیلی هم بد نشد شماره ی فرهاد رو دادم- گفت خبرت می کنم! گفتم توی یه فرم دیگه همین الان می نویسم خب! مشکل چیه؟! گفت فرم خالی نداریم! گفتم توی یه کاغذ می نویسم! اطلاعات کلی رو می خواستید دیگه! لبخندی که تمام مدت به لب داشت و باهمون حرف می زد رو برداشت از صورتش، گفت بیا تو این کاغذ بنویس! نوشتم وگفتم فردا می آم پس! سری تکون داد و گفت بیا.

بعد جلسه با علی و علیرضا رفتیم بیمارستان شریعتی، فرهاد هم رفت خونه. دو ساعت نگذشته بود که از دفتر مسجد زنگ زدن به علی، بعد علیرضا! گفتن که برای خادم شدن زیاد ثبت نام کردن امسال توفیق ندارن که در خدمت اینا باشن!! ایشالا سال دیگه!

بعدش به من هم زنگ زدن! (پس فرم من گم نشده بود!! چون شماره خودمو توی همون فرم اولی نوشته بودم فقط!!) همون حرفو تکرار کرد. گفتم توی جلسه دو ساعت قبل که گفتین آدم کم ثبت نام کردن! توی این دو ساعت یه دفعه زیاد شدن؟؟ شاید از ملائکه درخوست دادن برای خادمی؟! شاکی شد و گفت : نه. ما اسامی رو مجتمع(!؟؟!) کردیم، اسامی شما حذف شد!

فرداش با فرهاد داشتیم از جلوی مسحد رد می شدیم، تصادفی باز آقای ه.الف رو دیدیم. البته اون ما رو ندید. از کنارش رد شدیم . داشت با موبایل با کسی درباره ی ما حرف می زد!! گفت : من از اون جمع قط آقای ملک رو می شناختم ، چون ایشون از رفقای ما(!!) توی انجمن اسلامی هستن ... (انگار نه انگار که با من سلام علیک کرده بود اون روز!!)

بعدا هم از طریق پی گیری هایی که کردیم فهمیدیم از یه مقامی که احتمالا از نهاد بوده یا حراست گفتن من و ملک فرهاد رو حذف کنن!! دوساعت مونده به شروع برنامه هم بعد از کلی پی گیری برا علی و علیرضا گفتن کارت صادر می کنیم که اونا هم نخواستن برن...

حالا چند تا نکته جهت اطلاع دوستان:

۰- چرا آقای ه. الف اینقدر دروغ توی این ماجرا تحویل داد؟ مثلا شده مسئول یه قسمت اعتکاف!! یه بار که گفت فرمت گم شده! یه بار که گفت منو نمی شناسه! (حالا قبلا اینجا توی وبلاگ هم کامنت گذاشته ها!! ) آخرشم دید که ما چهارتا با هم دوستیم احتمالا خودش پیشنهاد داده که ما رو حذف کنن وگرنه اون اول  که فقط من حذف شده بود و فرهاد و علی و علیرضا اسمشون بود! یعنی دوست بودن با من باعث حذفشون شد! چه جرم بزرگی!!! چرا خیلی راحت نگفت آقا شماها بی بصیرتین و منافق! گمشید برین بیرون! شاید ناراحت تر می شدیم یا بیشتر بهمون بر می خورد! ولی هر چی بود از دروغ که بدتر نبود؟!

۱- چرا دانشگاه با انجمن رو بازی نمی کنه؟ از یه طرف دعوت می کنن توی جلسات و صحبت می کنن و می گن همه ی تشکلها باید فعالیت کنن! از یه طرف هم اینجوری حذف می کنن؟ به دلیل عضویت در انجمن!! تازه علیرضا و علی انجمنی نبودن!!! فقط به جرم اینکه دوست من و فرهاد بودن که آخرش رفتیم اعتراض کردیم حذف شدن!!

۲- مسجد خانه ی خداست. متولی مسحد اما نماینده خدا نیست. که تشخیص بده کی خوبه کی بد! نامسلمون ترین دانشجوی دانشگاه اگه بیاد بگه می خواد خادمی معتکفین رو بکنه، کسی حق نداره بخاطر متفاوت بودنش نذاره اون بره خادم بشه. شاید همین خادم شدنش اونو هدایت کنه.

۳- یکی از بچه ها بهم گفت که مسجد قلمرو بسیجی هاست! چرا رفتی اونجا درخواست خادمی دادی؟ بهش گفتم که مسجد قلمرو کسی نیست. اگه هم الان اینجورشده، بعضی ها غصبش کردن! باید پسش گرفت... . برای همین هم اینقدر پیگیری کردیم که چرا حذف کردن ما رو . حق نداشتن چنین کاری بکنن.

۴- لذت می برم وقتی بخاطر عقیده ام و فعالیت هایی که داشتم، حذف می شم. باعث می شه به جاهل بودن قومی که باهاشون مخالفت می کنم بیشتر پی ببرم و در راه خودم مصممتر بشم. امروز از لیست خادمین اعتکاف مسجد دانشگاه تهران حذف شدم. چهار سال دیگه هم احتمالا سر آزمون رزیدنتی یه بامبولی در می آرن. بعدشم سر شغل و ... . یادمه آقای ک. روز ۱۵ آذر ۸۹ توی ا. بهم گفت : این کارای شما باعث می شه بعدا نتونین ارتزاق کنین! یا ادامه تحصیل بدین... . خیلی راحت یعنی کار نداریم دین داری یا نیستی. نماز می خونی یا نمی خونی. اعتکاف هر سال رفتی یا نه. خمستو به موقع پرداخت می کنی یا اصلا به خمس اعتقاد نداری. مشروب می خوری یا نمی خوری! آدم لاعبالی ای هستی یا نه! اینا هیچ کدوم مهم نیست برای پیشرفت توی این مملکت. باید سر سپرده باشی تا بتونی پیشرفت کنی. باید ساکت باشی و فقط مدح بگی. انقلاب کردیم که مداح تربیت کنیم!!

۵- دیروز صبح ، نوبت صفحه ی ۹۴ام از قرآنی بود که یکی از دوستان انجمنیم بهم هدیه داده بود. با خودم قرار گذاشتم یه دور ختمش بکنم. آیه ی ۹۷-۱۰۰ سوره ی نسا - ترجمه و قرائت رو از توی لینک زیر پیدا کنید.

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَـٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا (۹۷) إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا (۹۸) فَأُولَـٰئِكَ عَسَى اللَّـهُ أَن يَعْفُوَ عَنْهُمْ ۚ وَكَانَ اللَّـهُ عَفُوًّا غَفُورًا (۹۹) وَمَن يُهَاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّـهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُرَاغَمًا كَثِيرًا وَسَعَةً ۚ وَمَن يَخْرُجْ مِن بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّـهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّـهِ ۗ وَكَانَ اللَّـهُ غَفُورًا رَّحِيمًا (۱۰۰)

 

مو به تنم سیخ شد. می گه ای کسانی که به استضعاف کشیده شدین! چرا برای اینکه وضع خودتون رو بهتر کنید و از فلاکت در بیایین،  در زمین خدا که وسعت دارد هجرت نکردین؟؟ چرا به خودتون ستم کردید؟ خاک توی سرتون حالا که اینکار رو کردید باید برین جهنم .... هر کسی هم که رفت جهنم دهنش سرویسه.

اگه کسی هم که در راه خدا هجرت کنه ، گشایشهای بسیاری درش پیدا می کنه... . هر کسی هم که در این راه از خانه اش خارج بشه و بمیره، پاداشش بر خداست.

۶- یکی از بچه ها- که اعتکاف دوسال قبل هم باهامون بود- می گفت: اگه بره خارج زندگی کنه، شاید بره بهشت شاید بره جهنم، ولی اگه ایران بمونه قطعا می ره جهنم!! راست هم می گه. اینجا دیگه هیچی از اسلام نمونده! اونحا ولی مرز مسلمون و غیر مسلمونش معلومه... توی مسجداش هم نیروهای اطلاعاتی ایران حضور ندارن و احتمالا راحتتر بشه اونجا معتکف شد تا توی ایران!!

 

پی نوشت: قرار بود ۱۵ روز بعد وسایلمو تحویل بدی ، الان شد ۶ ماه. همین کافیه برای ثابت کردن بد قولیت! من از انجمن استعفا دادم و به قولم عمل کردم ولی تو نه!  

یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 21:11  توسط ال پی  |