تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

 

و اما بعد...

 

یکم که بیشتر در آمار ارائه شده توسط وزارت کشور دقت می کردم به نتیجه ی جالبی رسیدم! توی صندوق من(۲۴۲۷) و صندوق بقلی ام مهندس موسوی بیشتر رای آورده بود و در بقیه صندوقهای یافت آباد احمدی نژاد بیشتر بود! مثل اینکه حضور من توی اونجا اثر روانی داشته و مردم فوج فوج به سوی موسوی گرویده اند! یا حداقل هر چی موسوی چی توی یافت آباد بوده اومده توی صندوق من رای داده!!!!

*   *   *

این روز ها دیگه اصلا حوصله ی بحث و حتی فکر کردن راجع به این موضوع - انتخابات و پیامدها - رو ندارم. تمام تلاشم رو دارم می کنم که از این حال و هوا دور بشم....

می رم دانشگاه. توی سیتی آقای عباسی رو می بینم. می گه دکتر خبر جدید نداری؟! تجمع امروز فلان جا درسته؟! یا شایعه اس؟ لبخندی می زنم و می گم مدتیه خبر ندارم ... . می رم توی زیر پله ها تا از آقا مرتضی سن ایچ پرتقال و های بای بخرم. می گه از فلانی خبر داری؟! درسته ؟! امروز دوباره شلوغ می شه یا نه؟! دیدی تلویزیون چی نشون داد؟ دوباره می گم: نمی دونم. الان شایعه خیلی زیاده خبر ندارم.  می رم کنسر. اونجا دکتر --- رو می بینم. ازم می پرسه فلان خبر رو شنیدی؟! به نظرت چی می شه؟! واقعا این خبر صحت داره؟! دیدی فلانی توی فلان سخنرانیش علیه فلانی چی گفت؟! دمش گرم! دوباره همون خنده ی الکی و مضحک می آد روی لبهام و می گم: خیلی خسته بودم نتونسم پی گیری کنم. امشب می خونم ببینم چه خبره. توی انجمن - یا به عبارتی پاتوق- نشستم. آخه شرطی شدم تا می آم دانشگاه برم انجمن و بشینم اونجا. اونجا هم بدتر از هر جای دیگه! یکی می آد می گه فلان قسمتی که بسیج زده رو بردش علمی نیس! غلطه! از لحاظ عقلی امکان نداره! چرا فلان خبر رو نمی زنین روی بردتون؟! چرا خبر های بردتون رو به روز نمی کنین؟؟!! چرا برای آگاهی بخشیدن به دانشجو ها(!!!) دیگه فعالیت نمی کنین؟؟؟؟!! ......

ولی هیچکی نمی دونه که همین انجمنی های بدبخت که زندگیشونو گذاشتن واسه این انتخابات ، آدم اند! تا یه جایی می تونن فعالیت کنن! خسته می شن! ولی گویا بقیه اینطور فک نمی کنن!!! خیال می کنن انجمن یه جاییه برای اینکه بیان و کامنت بدن و بگن : " چرا کاری نمی کنید؟؟؟!!" و بعد هم برن سراغ درس و زندگیشون!

خسته شدم. دیروز به طرز وحشتناکی ۱۳ ساعت مداوم خوابیدم. از ۷ شب تا ۸ صبح! یک سر امروز رفتم کنسر و سعی کردم یکم درس بخونم . یک ماهی می شد "پاکت رابینز" رو نخونده بودم! چقدر کتاب قشنگیه... یه خلاصه ی خوب و بدرد بخور... شروع کردم به خوندن. یکی دو ساعت از این فضای بیخود جدا شدم. برای استراحت اومدیم بیرون. دکتر "ایکس(!)" رو بعد از ماه ها دیدم! دوباره شروع کرد به سوال و خبر  و....!!! نمی دونم چه انرژی ای داشتم که تونستم یه ربع بیست دقیقه باهاش حرف بزنم! فک کنم همون ۵ صفحه پاتویی که خوندم برای دو روز شارژم کرده!!!

یک دوست توصیه کرد تا برای رهایی از وضع موجود:

مانند گذشته ، خوره ی (!) کنسر بشم!

به امید خدا...

پی نوشت ۱: بعد از ۲ سال اردو نرفتن (!) فردا ایشالا با دوستان می ریم شهرستانک. یکی از بچه ها گفت: سکوت دو ساله ی اردویی(!!!) محمد شکسته شد!

پی نوشت ۲: ان شاء الله سفرنامه ی اردوی جهادی -  کهنوج ۸۸ - رو به تدریج در سلسبیل خواهم نوشت... حداقل برای یادآوری برای خودم خیلی لازمه...

پی نوشت ۳: هفته ی بعد اعتکاف شروع می شه. و من باید تصمیم بگیرم که آیا حاضرم پشت سر عده ای که قبلا قبولشون داشتم هنوز هم نماز بخونم یا نه؟! تکلیفم با یه عده مشخص شده و دیگه پشت سرشون نماز نمی خونم. حتی نمی خوام نگاهم توی نگاهشون بیفته وگرنه می دونم نامردیشون رو در حق دانشجو ها چجوری باید بذارم کف دستشون. ان شاء الله خدا خودش کمک کنه.

پی نوشت آخر: خدا موسوی را عمر دهد. چقدر این بشر عظیم است . خیال می کردم می شناختمش... ولی فهمیدم واقعا این بشر رو هنوز درک نکردم! آخرین بیانیه اش رو که خوندم داشت گریه ام می گرفت.... چقدر حیف شد که نخواستند نماینده ی ملت ایران چنین مرد بزرگی باشد... دیرنخواهد بود که پشیمان خواهند شد....

خیلی ارادت داریم سید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:9  توسط ال پی  | 

 

و اما بعد...

قبل از شروع: توی این اوضاع ماه رجب آمد. و سریع شد شب آرزوها! از همه التماس دعا داریم خیلی زیاد... هیچ وقت تا این حد محتاج دعا نبودم...

*   *   *

عضو شورای عمومی انجمن اسلامی دانشکده ی پزشکی در حاشیه ی پارک لاله در حال قدم زدن بود که به اتهام :

۱- فعالیت علیه نظام

۲- نشر شب نامه

۳- اغتشاش گری

۴- اقدام علیه امنیت کشور

بازداشت می شود.

چشم و دست بسته به مکانی نامعلوم انتقال می یابد. برای اثبات جرمش همین بس که در کیفش بیانیه های انجمن اسلامی و خبر های برد موجود بود! و انواع کلیپ های موسوی هم در موبایل...

فشار زیادی برش تحمیل کردند " تا آنچه آنها می خواهند به آنها بگوید!!" ولی او کاری نکرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

خیلی تحمل کرده بود تا بتواند عصبانی نشود. داد نزند. گریه نکند. همین هم باعث شد تا بتواند راحت از آنجا  رهایی یابد.

تمام مدت چشم بسته بود. کل بازداشت حدود ۴-۵ ساعت طول کشید. حوالی نیمه های شب در کوچه پس کوچه های هفت تیر آزاد می شود.

نکته ی جالب در مورد این شخص این است که: هنوز ۳ ماه نشده که پس از رایزنی های طولانی من (!) وارد انجمن شده است!!! اوایل یک احمدی نژادی بود. البته الحمدلله ذره ای تحجر در وجودش نبود. همین شد که توانست در این مدت از یک احمدی نژادی به یک موسوی چی(!) تبدیل شود. گوی سبقت را هم ربود از من! هم در راهش باطوم خورد هم بازداشت شد! تنها کاری که در راهش نکرده شهید شدن است که آن هم با توجه به شناختی که ازش دارم ، دور نمی دانم! من تنها هنرم اشک ریختن بود وبس! (منظورم اینه که اشک آور زدن و گریه مون در آوردن!)

*   *   *

چند نکته در نهایت صراحت:

۱- آقای خامنه ای در نماز جمعه گفتند که "برخی به رئیس جمهور محبوب تهمت دروغ گویی می زنند. "

مطلبی که در اینجا باید بگم اینه که ایشان ولی فقیه. قبول. ولی وقتی یک مساله برای من اثبات شد که دروغ است یا راست، وقتی خودم دیدم که رئیس جمهور در مورد فیلم هاله نور گفت که ساختگی است و بعد از آن در تماس با دفتر آقای جوادی آملی متوجه شدیم که ساختگی نیست و درست است... دیگر هیچ کسی نمی تواند به من بگوید احمدی نژاد دروغ گو نیست مگر اینکه اثبات کند آقای جوادی آملی دروغ گو است!

۲- ایشان در ادامه ی سخنانشان فرمودند: "نظر آقای احمدی نژاد به نظر من نزدیک است."

در اینجا باید بگویم که با این صحبت چند اتفاق در عمل پدید می آید:

الف- ما تا قبل از این با صحبت ها و رفتار ها و کارهای رئیس جمهور مخالف بودیم. برای همین بود که راه می افتادیم می رفتیم تظاهرات. ولی بعد از این صحبت ، اگر همین کارهای را ادامه می دادیم، بدین معنی بود که مخالف ولی فقیه داریم حرکت می کنیم. و از آنجاییکه هنوز این حرف امام برایم محترم است که فرمود: "پشتیبان ولی فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد." نمی توانم کاری بکنم... . این را هم به یاد برخی دوستان بیاورم که ایشان فرمود:" مخالفت با برخی نظرات ولی فقیه ، مخالفت با اصل ولایت فقیه نیست..." . از یک طرف روز به روز بر تنفر من از آقای احمدی نژآد افزوده تر می گردد. حتی نیامد با دانشجویان کوی دانشگاه "ابراز" همدردی کند! نیامد از عملی که در مناظره ها مرتکب شد، آبروی افراد را بدون سند و مدرک برد ، و به گفته ی آقای خامنه ای یک عمل غیر اخلاقی بود، معذرت خواهی کند! اصلا گویا بلد نیست به اشتباه خود اعتراف کند. از طرف دیگر هیچگاه رهبر چنین موضعی را در حمایت از هیچ رئیس جمهوری نداشتند. یا حداقل بیان نمی کردند. در خارج کشور هم که منافقین پس فطرت، بی شرف ها لباس سبز پوشیده و بادکنک سبز به دست آمدند توی خیابون و شعار "رای من کجاست؟" میدن!!! آخه خجالت نمی کشید؟! ما که می دونیم شما دستتون برسه همین موسوی را زنده زنده می خورید! دیگه شما لطفا سنگ موسوی رو به سینه نزنید که دستتون برای همه ی ما رو شده.

همین اتفاقات باعث شده تا به موضع " فریز شدگی سیاسی " برسم و بیش از آنکه بخواهم فعالیت داشته باشم، به رصد اوضاع بپردازم! مگر اینکه به این نتیجه برسم که یکی از دو حریم دیگر حفظش جایز نیست....

ب- از این به بعد هر کاری که آقای احمدی نژاد بکند، چون نظرش به نظر آقا نزدیک است، باید مواظب باشد اشتباه عمل نکند. چون هر اشتباهی که بکند بر پای نظام نوشته می شود نه فقط ایشان...

۳- من هیچ وقت در موضع گیری های قبل از  انتخابات خودم نگفتم که ما قطعا در دور اول پیروزیم. و حتی از اینکه به دور دوم هم برود اطمینان کامل نداشتم، برخلاف همه! یعنی درصدی را برای پیروزی احمدی نژاد در دور اول کنار گذاشته بودم. ولی واقعا انتظار نداشتم که با این اختلاف پیروز شود. حال که هنوز تا اعلام نظر نهایی شورای نگهبان چند روز باقی مانده، می خواهم بگویم که : فرض می گیریم که انتخابات درست بود. یعنی مردم احساس کردند که احمدی نژاد بهتر ریاست جمهوری می کند تا بقیه. حال هر کسی برای خود دلیلی دارد که به او رای داده. من احساس می کردم موسوی بهتر می تواند کشور را اداره کند. به همین خاطر سعی کردم تا جاییکه می توانم این را به مردم بقبولانم. خب نپذیرفتند! الحمدلله بار تورم قبل از اینکه بر من فشار بیاورد بر کسانی فشار می آورد که احتمالا به قول کامران دانشجو به احمدی نژاد رای داده اند. ( دانشجو گفته بود که شهر های کوچکتر بیشتر به احمدی نژاد رای داده اد تا موسوی) من تلاشم برای این بود که همین بار تورم نیز به آنها نرسد. حال که خودشان نمی خواهند، من وظیفه ای ندارم. واقعا شاید احمدی نژاد برای آنها عزت و افتخار و کار و ارزانی و آزادی می آورد! آنها هم ایرانی اند.

۴- آیا مشارکت بالا رفت تا رای احمدی نژاد بیشتر شود؟ من هر شناسنامه سفیدی که دیدم، آمده بود تا به موسوی رای دهد. هر کسی بتواند برای من یک مثال (حتی یکی) بیاورد که کسی در دور قبل ریاست جمهوری انتخابات را تحریم کرده بود و الان آمده به احمدی نژاد رای بدهد،من حرفم را پس می گیرم.

۵- لباس شخصی ها کی اند و وظیفه شان چیست؟ چرا فردای خطبه های نماز جمعه آقا، تمام طول بلوار کشاورز حدود صد لباس شخصی دیدم که دست همه باطوم و سر همه شان کلاه (!) بود؟! مگر ما نیروی امنیتی کم داریم؟!

۶- امیدوارم منافقینی که مردم بی دفاع را در کوچه ها و خیابان ها می کشند ( مثل همین ندا آقا سلطانی) هر چه سریعتر به درک واصل شوند. (این خبر) 

توضیح: منافق یعنی کسی که آرمانهای امام و انقلاب پایبند نیست و به نام اسلام عمل می کند ولی در عمل به هیچ یک از اصول اسلام پایبند نیست. آری درست است! هر کسی در خیابان آدم می کشد منافق است! چه تعبیر مناسب و بجایی...

 

پی نوشت: گویا هنوز قرار است امتحان پاتوفارماکو شنبه برگزار بشه. امیدواریم که عقب بیفته ولی اگه نیفتاد هم مهم نیس. اصلا حس و حال درس نیست.

در این شب آرزوها بهترین آرزو ها رو براتون دارم

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:56  توسط ال پی  | 

 

و اما بعد...

۱- فرجه ی علوم پایه بود. استرس احمقانه ای بهم دست داده بود! دلیلشو هم می دونم! جو بیخودی توی "کنسر و حومه(!)" افتاده بود. انگار از همه عقب تر بودم. آخه توی علوم پایه هر کی می گفت یه کار باید بکنی! از برنامه ام عقب افتاده بودم. و هر روز هم عقب تر می افتادم!!! کلا اوضام خیلی خراب بود. نزدیکان می دونن.. حتی اون وسط به سرم زده بود که بشینم از اول درست  و حسابی همه چی رو بخونم - تکست!!- و وقتی به همه چی مسلط شدم برم امتحان بدم! الآن که بهش فک می کنم خندم می گیره ولی واقعا حال و روزم به جایی رسیده بود که می خواستم انصراف بدم و شهریور امتحان بدم!!! مامان خیلی کمکم کرد خودمو جمع کنم. سعی می کردم فقط روز ها یه کاری بکنم و بی کار نباشم! از نمونه سوال زدن حالم بهم می خورد!!! از درس نامه خوندن هم حس خوبی بهم دست نمی داد... انگار قراره از هر کلمش سوال بیاد!!!

زدم به سیم آخر و تکست هایی که خط کشیده بودمو آوردم ... و هر روز سعی می کردم رنجی را که از نمونه سوال زدن و درس نامه خوندن تحمل می کردم با تکست خوندن و مرور جاهایی که قبلا توی کتابام خط کشیده بودم جبران کنم... به خودم امید می دادم که: " این دو، سه هفته رو صبر می کنم، بعد راحت می شم می رم سراغ بالین! فارماکو... سیسیل! و از اون مهمتر... موضوعی که خیلی بهش علاقه دارمو پی گیری می کنم! Neuropsychiatry ... (یکی دو تا کتاب هم دیده بودم و با چند تا استاد هم مشورت کرده بودم. صرفا علاقه داشتم بهش!) " الحمدلله به هر ضرب و زوری بود علوم پایه رو دادیم و فیزیوپات شروع شد. برنامه ریزی کردم تا جاییکه می تونم درسم رو برسم بخونم و هم به تحقیقات و مطالعات فراتر از کورس ها بپردازم. برای انجمن هم زمانی کنار گذاشته بودم.

*   *   *

۲-  میرحسین موسوی، به محض اعلام کاندیداتوری، کاندیدای مورد انتخاب من برای ریاست جمهوری شد.

به خاتمی ترجیح می دادم او را. می گفتم : خاتمی نقاط ضعف بسیاری دارد. هشت سال کافی بود و به قدر توان خدمت کرد. اشتباهاتی هم داشت. دلایل دیگری نیز داشتم تا کنارش بگذارم. میرحسین را برای این انتخاب کردم چون احساس می کردم که حداقل نقطه ی ضعف بارزی ندارد. همیشه در نظام بوده و در چارچوب های نظام حرکت کرده. امام خمینی (ره) به کرات ازش حمایت کرده بود. و از همه مهمتر ، کارنامه ی موفقی داشت. "این را من به علم حضوری درک نکرم بلکه علم حصولی به کمک آمد!" (کسی فهمید چی گفتم؟؟!) با چندین نفر که به طور میانگین ۴۰ سال از من بزرگتر بودند صحبت کردم. هیچکس به من نگفت که در آن دوران گرانی بوده یا مثلا فلان مشکل را موسوی داشت! هیچ کس! البته موسوی قطعا اشتباهاتی هم داشت ولی احساس می کردم که هم مردم و هم حکومت می توانند روی او حساب باز کنند تا کشور را جلو ببرد. احساس می کردم در گیر بازی حزبی نمی شود. کلا خیلی ازش تعریف شنیده بودم. ولی هیچ وقت ندیده بودمش. صحبتی هم ازش نخونده بودم.

بهم خبر رسید که دو روز قبل از علوم پایه (۱۳ اسفند) به دعوت انجمن قراره بیاد سخنرانی! اون موقع فک کنم اکثر بچه ها داشتن نمونه سوالاشونو مرور می کردن یا نکته های از قلم افتادشونو حفظ می کردن...! احتمالا خیال کردن که چقدر علافم! : "....بچه دو روز مونده به علوم پایت! برو بشین درستو بخون!" 

ولی من به هر کی تونستم خبر دادم . علی و آرش هم اومدن. "سجاتی" هم اومد!

بهتر از اونی بود که فکرشو می کردم. از خاتمی صد در صد بالاتر بود.

می دونستم اگه رئیس جمهور بشه تند روی هایی که در دولت اصلاحات صورت گرفت رو در دولتش راه نمی ده. چون اون موقعی که خاتمی هنوز کنار نکشیده بود، همون تند رو ها داشتن مهندس رو می زدن! یکی از دوستای امیرکبیریم داشت مسخرم می کرد. می گفت چرا رفتین پشت سر این آقا! رای نمی آره!!!

من گفتم : هدف انتخاب اصلحه!!!!

همین فرد دو ماه بعد از حامیان محکم موسوی شده بود.

می دونستم که بهتر از خاتمی می تونه با سیستم کار کنه. نقطه ضعف هم کمتر داره و کمتر مورد انتقاده! حداقل در زمینه ی سابقه اش که دیگه شکی نداشتم!

*   *   *

۳- بحث های انتخاباتی داغ شد.

راحت بگم: موسوی رو نمی تونستن تحمل کنن. آرا اش در حال رشد بود. شروع کردن به زدنش! به اینکه چرا فلان جا فلان کار رو کرده! حتی نامه ی امام رو که درباره ی استعفای موسوی بهش نوشته بود رو تحریف کردن تا بگن امام با موسوی مشکل داشت. و خیلی کارای دیگه.

دلم سوخت. مظلوم واقع شده بود. گفتم تندرو ها از یه طرف ، بی انصاف ها هم از طرف دیگه... اگه من این وسط کاری براش نکنم دین خودم رو ادا نکردم.

هر کار از دستم بر اومد براش کردم. درس و تحقیقات به کنار، برنامه ی خانواده رو هم به هم زده بودم.

تا آخرین لحظه امید داشتم. باید هم امید می داشتم!

شب انتخابات دعا کردم که هر چی برای این مردم و مملکت خیر و صلاحه همون بشه...

در پست قبلی توضیح دادم که وضعیت صندوق ها چطور پیش رفت!

و شد آنچه شد...

حرفیست منتسب به امام خمینی (ره) ، به این مضمون که ما مامور به انجام وظیفه ایم نه رسیدن به نتیجه (هر کی اصل جمله رو می دونه بهم بگه)

 من وظیفه مو تا جایی که تونستم انجام دادم. بقیه اش دست خداست...

و خدا چنین خواست...

حالا با خیال راحت می شه رفت سراغ درس و تحقیقات و ... کارهای دیگر! فعالیت سیاسی "فعلا" نه تنها فایده ای نداره بلکه مصرف بیهوده ی وقت و انرژیست! البته همچنان پی گیر اخبار خواهم بود ولی به فعالیتی نمی انجامد احتمالا!

*   *   *

۴- امروز یک تماس مشکوک با خونه گرفته شد. یک نفر تهدید کرد که : " آقای پزشکی! شما شناسایی شدین ، در تجمعات شرکت نکنین وگرنه برخورد می شه. خدافظ شما! " الحمدلله خونه نبودیم. صداش روی پیغامگیر ضبط شده! شماره ای که ازش روی تلفن افتاده حدس می زنید چنده؟؟!! - یک!!! بدون هیچ عددی قبل یا بعدش- نمی دونم راسته یا دروغ ولی هیچ ضرری نرسوند جز نگرانی برای پدر و مادر! انگار بچه می ترسونن! از عمد توی تجمعات صورتم رو نمی پوشوندم. (االبته روز اول فقط در دانشگاه پوشوندم ولی به این نتیجه رسیدم کار بیخودیه!) گفتم بذار بشناسن که مام هستیم! فوقش می گیرن دیگه!!!!

*   *   *

۵- یه محاسبه ی سر انگشتی:

داشتم آمار انتخابات ریاست جمهوری های بعد از انقلاب رو مرور می کردم. به ترتیب توضیح می دم.

در دوره ی دوم ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای، حدود ۳ میلیون کمتر از دور اولشان رای می آورند!

آقای هاشمی رفسنجانی نیز در دوره ی دومشان حدود ۵ میلیون کمتر رای می آورند.

اما خیلی عجیب بود! آقای خاتمی در دور دومشان حدود ۲ میلیون بیشتر را می آورند (۲۲ میلیون). و این در حالیست که کل آرای اخذ شده در دور دوم (سال ۸۰) کمتر از دور اول(سال ۷۶) بود!!!

سال ۸۴ آقای هاشمی در دور دوم ۱۰ میلیون و آقای احمدی نژاد ۱۷ میلیون رای کسب کردند.

یعنی مشارکت ۲۷ میلیون بود.

انتظار داشتم در انتخابات ۸۸ چه اتفاقی بیفتد؟

۱- دکتر احمدی نژاد حداقل ۲ میلیون ریزش آرا داشته باشد. ( با توجه به عملکرد و ...)

۲- اگر مشارکت بالا برود به سبد احمدی نژاد قطعا نمی رود.

پس: هر چه به در صد مشارکت افزوده شود به سبد موسوی یا کروبی( یا رضایی) برود.

چه اتفاقی افتاد؟

مشارکت: ۴۰ میلیون.

فرض: کسانی که دور دوم ۸۴ را تحریم کرده بودند، و در این انتخابات شرکت کرده اند،چه دلیلی دارد به احمدی نژاد رای بدهند؟؟ ( ۱۳ میلیون به احمدی نژاد رای ندادند!)

یک فرض دیگر: هفتاد درصد کسانی که در دور قبل به هاشمی رای داده اند (۷ میلیون) ، از رای خود برگشته اند(!!!) و به احمدی نژاد رای داده اند! فقط سه میلیون از رای خود برنگشتند! و آرای احمدی نژاد در دور قبل هم هیچ ریزشی نداشته است!!! (۱۷ میلیون) => ۱۷+۷= ۲۴ 

پازل کامل شد! هیچ ایرادی هم به آن وارد نیست!

آرای دکتر احمدی نژاد: ۲۴ میلیون

آرای بقیه: ۱۶ میلیون.

واقعا از مردم ایران هیچ بعید نیست!!!!

پی نوشت:

هیتلر یک جمله ی زیبایی دارد که می گوید:

یک دروغ بزرگ بگو تا توده ی مردم باورشان شود!

توضیح:

مگه می شه در انتخابات ایران ۱۱ میلیون تقلب بشه؟؟؟!!!

مردم ایران نیاز به تقلب ندارند... خود پای صندوق ها حماسه می آفرینند!

یا حق!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:59  توسط ال پی  |