تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
و اما بعد...

یه مدتیه دوباره حس نوشتن زده به سرم!!! ولی به طور عجیبی دارم سرکوبش میکنم! و البته با نزدیکان هم که مطرح می کنم آنها هم به سرکوب شدنش کمک می کنند!! ولی دیگه نمی تونم این مطالب رو تو ذهن خودم نگه دارم و فقط با عده ی معدودی مطرح کنم، دوست داشتم اینجا بنویسمشون. البته این دفعه مطالبی که به نظرم تا حدی با اشتراک مفهومی دارن رو می نویسم.

1- در سفری که تو عید به مالزی داشتیم، خیلی دوست داشتم بفهمم که دقیقا این حکومت اسلامی چی کار کرده که ما نکردیم و اینقدر عقبیم. دوست داشتم یکم دقیق تر با فرهنگش آشنا بشم که خب متاسفانه اهداف تور ایگونه نبود و صرفا به بازدید از محل های تاریخی و دیدنی سپری شد. البته مسئول تورمون هم تا حد زیادی از معرکه اوت بود!!! نمیدونم اصولا آیا نظارتی بر سواد و اطلاعات این تور لیدر ها وجود داره یا نه!! مثلا رو سر در کاخ پادشاه مالزی یه آیه از قرآن نوشته شده بود، حتی آخرش دقیقا نوشته بود چه سوره ای  چه آیه ای! اونوقت این آقای تور لیدر در جواب یکی از مسافرا گفت که این قرآن نیست!! که وقتی تو قرآن این آیه رو بهش نشون دادیم فک کنم فهمید که هر چیزی که نمیدونه رو باید بگه نمی دونم!!! بگذریم! از این سوتی ها زیاد دیدیم از این تور لیدرها!! مطلبی که خیلی برام جالب بود، بحث حجاب مردم بود. قبلش بگم که تجربه نشون داده اظهار نظر در مورد این مساله بسیار سوء تفاهم برانگیز(!) است و من همینجا ( قبلا هم گفتم) که هیچ پیش داوری ای در مورد تقسیم بندی هایی که در بعد می نویسم ندارم و اصولا معیار خوب بودن یا بد بودن آدما رو به این نمی دونم! خب همه می دونن که داشتن حجاب تو مالزی آزاده و هر کی هم نخواد می تونه بی حجاب باشه. چه توریست چه مردم بومی.
اگه بخواییم مردم بومی رو تقسیم کنیم از نظر حجاب، دقیقا به همین دو دسته ی با حجاب ( که هیچی از موهاشون پیدا نیست و لباس ها و روسری های رنگی می پوشند) و دسته بی حجاب ( که خب دقیقا مثل سایر جاهای دنیا بودن!) . ولی اگه بخواییم ایران هایی که اونجا بودن رو از نظر حجاب تقسیم کنیم شاید بشه چهار دسته شون کرد!! دسته اول خب به حجاب اعتقادی نداشتن و بی حجاب بودن. دسته ی دوم کسانی بودن که با همون حجابی که توی ایران بودن، اونجا هم بودن، مثلا چادر داشتن. دسته ی سوم اونایی بودن که مثلا تو ایران چادر می پوشیدن ولی اونجا بدون چادر ( که البته هنوز نفهمیدم چه فرقی بین داخل ایران و حارج ایران هست؟) - باز هم می گم پیش قضاوت نمی کنم و حتما دلیل خوبی برای این کارشون دارند- دسته ی آخر اما خیلی برام جالب بود. اینا اگه ایران بودن با کراتریای گشت ارشاد بد حجاب تشخیص داده می شدن و مورد مواخذه قرار می گرفتن - که متاسفانه شخصا تو نمایشاه کتاب از این صحنه های برخورد با این افراد یکی دو تا دیدم و به نظرم وحشتناک بود... - و جالب بود که اینا تو مالزی بی حجاب نبودن!! نه گشت ارشادی اونجا بود، نه بسیجی ای نه نیروی انتظامی ای!! ولی این افراد همونطور بودن. کم هم نبودن. بعد نشستم فکر کردم. بعد هم که اومدیم ایران با چند تا از دوستان غیر مذکر(!) هم این مساله رو مطرح کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که تنهایی جایی از دنیا که واژه ی بدحجابی، مفهوم داره ، ایرانه. یکی از دلایلشونم، دقیقا شبیه نبودن به دختر بسیجی هاست!! یعنی هر کاری که باعث بشه تو در نظر بقیه مردم متفاوت تر از یه بسیجی به نظر بیایی به نظرم داره ارزش می شه. و البته نمی خوایی کاملا بی حجاب باشی چون می شی شبیه اون بی دینه! یعنی یه حالت وسط که تو اون سفر فهمیدم که درصدشون قابل توجه هم هست! بعد که دیدم اینو تو خودمم هم دیدم. اینکه اصلا دوست ندارم شبیه یه بسیجی شناخته بشم.... . البته این مساله دلایل زیاد دیگه ای هم داره. با یکی از اساتید یکی از دانشگاه های اوروپایی که درباره ی فرهنگ ایرانی مطالعات زیادی داشته هم صحبت کردم و حرفای خوبی رو شنیدم که البته اینجا نمی شه نوشت به دلایل زیاد!! خلاصه به نظرم هیچ کسی بجز این "سیستم حجاب تو سری" نمی تونست مردم رو بیشتر از این، نسبت به شعائر دینی بدبین کنه... . از این سفر چیزای خوب دیگه ای هم موند برام. اینکه نژاد ها و دینهای مختلف چطور دیوار به دیوار هم زندگی می کنن و برای همدیگه احترام قائلن... که این خود، درد مفصلیست که در این مقال نمی گنجد...


2- بحث دوم راجع به اینه که چی می شه ما از یک نفر طرفداری می کنیم؟ یا اینکه از یک نفر متنفر می شیم؟ داشتم به این قضیه فکر می کردم. مثل اینکه چرا سال هشتاد و چهار به احمدی نژاد رای دادم یا اینکه محمد نوری زاد که سابقه ش اونوجوری بود رو الان دوست دارم و یا مهدی خزعلی و ..... . امام یه حرف خوبی زده بود که تو وصیت نامه ش خوندم. اونم این  بود :" معیار حال فعلی افراد است" . خب این وسط تکلیف سابقه ی افراد چی می شه؟ نکته ی خیلی ظریفی داره این جمله. می گه وقتی می خوای تصمیم بگیری راجع به یه نفر و مثلا یه پست رو بهش بدی، همین الان ببین وضعش چطوره. این مثال رو تو روایات دینیمون هم زیاد شنیدیم که معروفترینش همین بحث حر بن ریاحی تو واقعه ی کربلاس که حتما می دونید!
ولی اگه یکی رو نمی دونی الان حالش چگونه س، به سابقه ش رجوع می کنی. عملا یه جور مطالعه ی گذشته نگر به حساب می آد که خب می دونید که این مطالعات نسبت به آینده نگر ها نتیجه ش دقیق نیست! نکته ی دیگه هم بحث اطلاعاتیه که بدست می آوریم. به نظرم برای اکثرمون در یک زمانی، یه کسی یا موضوعی، خیلی ارزشمند بوده و الان یا اصلا بهش حسی نداریم یا ازش متنفر شدیم. اگه جنبه ی احساسی موضوع رو کنار بذاریم، در مورد قضاوتی که در مورد آدما می می کنیم بیشتر روی فکت ها و وقایع حقیقی و اطلاعات خبریمون تصمیم می گیریم. به نظرم همه تون هم قبول دارید که در مورد خیلی از موضوعات ما اطلاعات کاملی ازشون نداریم و صرفا برای اینکه بتونیم تصمیم بگیریم روی همین اطلاعات ناقص نتیجه گرفتیم. در واقع کسی به نظرم نمی تونه بگه در یک موضوع تا ته ته تهش رفته! همیشه به یه جایی که می رسه، آدم ورودی اطلاعاتشو می بنده و تصمیم می گیره. چون عقل آدم می گه فاکتور زمانی برا تصمیم گیری مهمه!!  به نظرم آدمی می تونه وجدان خودش رو راضی نگه داره، که همیشه در مورد موضوعات مهمی که در قبال اون موضع گرفته-چه خوب چه بد- اگه بعدا براش اطلاعات بیشتری روشن شد، بتونه موضع خودش رو صریحا و علنا تغییر بده. من دارم تمام تلاش خودمو م یکنم اینجوری باشم... . مثال می زنم. همین آقای احمدی نژاد! خب خیلی هامون باهاش مشکل داریم، ولی اگه یه زمانی (فرض محال که محل نیست!) مثلا یه خبری آوردن که تمام این مسائلی که می بینیم، سطح مساله ست و پشت پرده خیلی به نفع مردم و کشور و .. بود، آیا باز هم می تونیم روی تصمیم خودمون مبنی بر تنفر از اون تجدید نظر کنیم؟ یا مثال خیلی بدترشو می زنم! همین مهندس موسوی عزیز! که همین الان و در همین لحظه اعلام میکنم که خیلی از مشکلاتی که اگه الان تو کشور وجود داره، ایشون تو صحبتای انتخاباتیشون بهش اشاره کردن ولی برخی افراد بدلیل برخی مصلحت ها نخواستن بشنون... ، همین ایشون اگه چند سال دیگه ، برام واقعا فکت بیارن که( زبونم لال) از مثلا انگلیس خط می گرفته!!! باید بتونم این ارادت خودمو تبدیل به نفرت کنم چون این کاری که ایشون کرده رو خیانت می دونم. در واقع می خوام بگم که آدما معیار ما نیستن. اعمالشون مهمن. اگه در راستای اصول اخلاقی من عمل کردن، دوستشون می دارم و همچنین بلعکس! به همین خاطر هیچ آدمی رو نمی تونم صد در صد بعنوان الگوی خودم قرار بدم چون به نظرم همه درصدی از اشتباه رو مرتکب شدن.

شاید خیلی از حرفام قصه ی حسین کرد بود و اینا رو می دونستید!! شایدم نه! ولی اگه نه، لطفا روش فکر کنید.

3- بعد از این قضیه ی شاهین نجفی و اون آهنگش، بحث های مفصل و چند ساعته ای با مخالفین و موافقین داشتم و باعث شد موضوعی که شش سال قبل به گوشم خورده بود برام تداعی بشه.
اگه پلورالیسم (کثرت گرایی) و مخالفش انحصارگرایی (exclusivism, faschim) رو فقط در نظر بگیریم، یه سناریو اینه که حکومت دست یه گروه فاشیستیه، حالا یه سری آدمای پلورالیستی مخالف این طور اداره ی جامعه هستند و به نظرشون همه باید حق اظهار نظر نداشته باشن ودموکراسی و از این حرفا! به فرض اینا تونستن مردم رو آگاه کنند و اون حزب فاشیتی رو بیارن از قدرت پایین. حالا خودشون سر کارن، اون حزب فاشیستی تکلیفش چی می شه؟! خب قطعا که نمیتونن تعطیلش کنن چون این با اصول اولیه پلورالیسم تناقض داره. پس آزاد می ذارن. حالا اگه فرض بگیریم مردم رغبت زیادی به این حزب نشون دادن و "از روی آگاهی و اعتقادی" رو به این گروه فاشیست آوردن، تکلیف اون پلورالیستا چی می شه؟؟! به نظرم دو راه دارن، یا برن از این کشور، یا بمونن و مجددا تحت فشار های این گروه عمرشون رو بگذرونن. 
نکته ی اول: با درصد تقریبی بالایی می تونید این داستان رو به مملکت خودمون هم تعمیم بدید.
نکته ی دوم : بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم و شرح بدم بدلیل اینکه برای برخی از "دوستان" ممکنه سوءتفاهم پیش بیاد و اینجا مشمول عنایات خاصه شون بشه!

***

پی نوشت: اینا مسائلی بود که چند وقت بودن در اتاقک ذهنم غل و زنجیر شده بودن و الان در فضای باز وب رها کردمشون!! اگه کمی منسجم نیست ببخشید!
پی نوشت دو: مدتیه زده به سرم زبان فرانسه دارم می خونم. البته هنوز خیلی خیلی مبتدی ام! پیشنهاد شد که هر روز یه مطلبی بنویسم جهت تمرین! منم یه وبلاگ زدم! اینم آدرس: http://dconcert.unblog.fr/ از دوستانی که دستی بر این زبان دارند اگه نکته ای به ذهنشون می رسه بر بنده منت نهاده ما را از پیشنهادات گهر بار خویش محروم نفرمایند! :)

À bientôt!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 3:6  توسط ال پی  | 


و اما بعد...

بحثی که می خوام این دفعه بکنم یکمی خارج از حد معموله! شاید بعضیا بهشون بر بخوره... ولی اصلا مهم نیست! می تونین نخونین!!

داره سالگرد این قضیه می رسه... . یکساله که نگاه هم بهش نکردم! فقط ignore کردم. چه در ظاهر چه در باطن...

داستان از اینجا شروع می شه که در اون روزهایی جالب و شاید به یاد ماندنی ترین لحظات - احتمالا تا آخر عمرم!- متوجه شدم که کسی که جزو نزدیک ترین دوستام محسوب می شد، عامل اصلی این اتفاقات بود!
اصلا نمی خوام دلیل هامو بیارم اینجا و بخوام ثابت کنم که چرا به این نتیجه رسیدم! مهم اینه که خودش و خودش(!) - این خود دوم یه نفر دیگه س!- می دونن که بود و اینم فهمیدن که من فهمیدم! همین کافیه! 

جلسه ی دوم که تموم شد به fact هایی که آورده شده بود جلوم فکر کردم. دایره ی کسانی که از این اخبار مطلع بودند به شدت محدود بود. شاید در حد چهار پنج نفر! جلسه سوم و چهارم سعی کردم من اطلاعات بکشم بیرون تا اون از من!! که تاحدی هم موفق بودم! و هویت "اصغر" آقا برام مشخص شد. و شد آنچه شد. الانم که ایشون از هر جایی که درش عضو بودن به علت گندهایی که بالا آوردن اخراج شدن (محترمانه!) و خیلی دیگه خطری ندارن . البته جز برای دوستان فیس بوکیش و جدیدا هم برای جدید الورود ها که ایشالا در اون جبهه ها هم سرش می خوره به سنگ!!!
کسانی که از دور ماجرا رو می دیدن احتمالا خیال کردن که مطلع کردن اعضای انجمن از وجود چنین bug گنده ای توی سیستمشون خیلی کار مشکلی بوده. درست خیال کردن. خیلی مشکل بود. اصلا از شما چه پنهون که هنوز هستند کسانی که از شدت خلوص نیت و پاک بودن روحشون نتونستن این مساله رو باور کنن و خودشونو با دلایل دیگه ای فعلا مشغول کردن و البته جوانب احتیاط رو هم رعایت می کنن.

ولی کسی جای من نبود در این ماجرا. بماند که چقدر از دست همین انجمنی ها حرص خوردم که بالاخره تونستم به اکثریتشون بفهمونم این مساله رو اطلاع عمومی بدین. حداقل به سایر انجمن ها. همین سر و کله زدن سه ماه کامل طول کشید! شاید هر روز درگیری بود سر این مساله!! اما پذیرفتن این اتفاق برای خودم از همه اش سخت تر بود. فکرشو بکنین. شما با یه آدم چهار سال دوستین. با هم اعتکاف رفتین. کتابخونه کار کردین. تجمع انتخاباتی رفتین!! و حتی خونه ی تو اومده و شب خوابیده!! حالا این آدم شده عامل بیگانه!!! (بیگانه به معنای واقعی کلمه!) هر نیتی هم که می خواد داشته باشه. کاری به اونش ندارم. 

اگر بگم لحظاتی توی فکرم اومد که کلا قضیه رو توی ذهن خودم مدفونش کنم و هیچ کسی هم خبر دار نشه دروغ نگفتم. ولی نمی شد. از ما که گذشت. ولی دلم به حال کسانی که بعدها ممکن بود در دام شیرین زبونی های این بشر بیفتن می سوخت...

شاید این بدترین خاطره ی من بود از این بیست و سه سال زندگیم.

تو عمرم با کسی قهر نکرده بودم. حتی اگه از کسی تا حد مرگ هم متنفر باشم باز هم سلام بهش می کنم. دیگه از بچه های بسیج رو اعصاب تر که نداریم که!! با خیلی هاشون سلام علیک داریم!  ولی دقیقا یکساله که با این بشر حرف نزدم. دیروز یکی از دوستان ازم پرسید تونستی بالاخره ببخشیش ؟ فکر نمی کردم اینقدر سنگدل شده باشم ولی گفتم نه!! نتونستم! نمی تونم. امیدوارم روزی اونوقدر قدرت پیدا نکنم که بتونم تلافیشو سرش در بیارم، چون واقعا می ترسم نتونم خودمو کنترل کنم... باید روی خودم کار کنم...

پ.ن: یه سری می گن فراموشش کن. اصلا از ذهنت این شخصیتو پاک کن بنداز دور! به فرض که این کار شدنی باشه، که نیس، اگه عکسایی که از اتفاقای مهم این پنج سال اخیر من رو ببنید توی نصفیش این بشر هم حضور داره!!! می خوایین حافظه مو کلا پاک کنم که اینم پاک بشه؟!؟! 

اینم دوتا عکس که قشنگ ترین خاطراتمو مجبورم با حضور اون تحمل کنم!!!


انّ وعد الله حق و لایستخفنک الذین لا یوقنون......


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 0:19  توسط ال پی  | 

و اما بعد...


مقدمه : یه علت اینکه کلا جو وبلاگ نویسی از بین رفته به نظرم وجود چیزی مثل فیس بوکه! آدم ها هر چی تو دلشون دارن رو بجای اینکه پر بال بدن و توی وبلاگشون بنویسن، خیلی سریع تو فیس بوک در حد یک استاتوس "شیر" می کنن، و عده ی بیشتری هم اونو می بینن! من هم از این قاعده مستثنی نیستم! 

علت دیگه هم البته نبود احساس امنیت توی فضایی مثل وبلاگه، هیچ محدویتی برای کسی وجود نداره برای خوندن مطالبت! ولی توی فیس بوک آدم ها رو هر طوری بخوای می تونی محدود کنی! و این خیلی خوبه!! لذتی که در block کردن است در add کردن نیست!! :)

الانم که اومدم اینجا رو آپدیت کنم، به این دلیله که ارتباطم با دنیای مجازی به شدت محدود شده! نه ایمیلم رو می تونم باز کنم نه فیلترشکن هام کار می کنه!! 

بابا به پیر، به پیغمبر فتنه رو خوردین هسته شم تف کردین بیرون! برید به جریان انحرافیتون برسید ! دست از سرمون بردارید! و البته پای محترم رو از کابل اینترنت!!!

می خواستم راجع به یه فیلمی که دیدم بنویسم، چند تا نقد هم ازش خوندم و کلا حال کردم باهاش! البته فیلم جدیدی نیست شاید دیده باشید ولی برای اونهایی که ندیدن لینک torrent ش رو می ذارم جهت دانلود!

خیلی با دیالوگ هاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصا اون تیکه ای که آقای بدیعی می گه: " من احتیاج به نصیحت ندارم... من میدونم که خودکشی از گناهان کبیره س ، اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه، وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت می شی. این گناه نیست؟ وقتی خودم دارم اذیت می شم این گناه نیست؟... "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:25  توسط ال پی  |