تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل

 

و اما بعد؛

 

یکی از دوستان لطف کردن و نظرشون رو با آزادی تمام در باره وقایع اخیر بیان کردند...

 این عین مطلبی ست که برایم ارسال شده تا در وبلاگ قرار دهم... بدون هیچ گونه دخل و تصرفی...!

در عین حال این دلالت نمی کند بر اینکه من با همه ی چیز هایی که ذکر شده موافق باشم!!!

 

یا حق

 

*   *   *

 

پيرامون آن جلسه ي كذايي كه چيزي بجز محاكمه اي ظالمانه نبود و هيچ چيز را بهتر نكرد....

 

 

اگر من جاي محمد بودم اين نكات را مدنظر قرار ميدادم:

 

-يه كم در بيان نظر شخصي ام بيشتر احتياط مي كردم، مخصوصا اگر مي خواستم آن را در سايت ورودي لينك كنم.

-از بعضي انتقادها كه منطقي و سازنده بودند تقدير مي كردم.

- از مشاجره ي لفظي با افراد خودداري ميكردم. چون هيچ نتيجه اي بجز دلخوري ندارد.

- يك پست هم در نكوهش رفتار سبك بعضي آقايون مي نوشتم.

 

و البته،

اگر من بجاي محمد بودم در آن جلسه  مي گفتم:           

 

- هيچ كس حق ندارد من را بخاطر نوشتن نظر شخصي ام ، با نثر دلخواهم ، در سايت شخصي ام  چنين گستاخانه محاكمه كند.

- درجلسه بارها مرا  بخاطر استفاده از لحن رك و توصيفات توهين آميز براي امربه معروف و نهي از منكر، به سياه نمايي دين متهم كردند.. در حاليكه من بارها گفتم كه اسم اين كار خود را امر به معروف و نهي از منكر نمي گذارم. ضمنا لازم به ذكراست كه من هيچ مسئوليتي براي شناساندن دينم به ديگران ندارم،آن هم براي افرادي كه بعضا آشكارا بناي لجاجت با هرچه مرتبط با دين است را گذاشته اند.

 

- در جلسه چندين بار مطرح شد كه فلان پيامبر قول لين داشته و بهمان پيامبر مهربان بوده، يكي نيست كه بگويد:به خدا من  پيامبر نيستم كه موظف باشم با بردباري و ممارست دين را بجوم و دردهان كافران نادان بگذارم، نه من پيامبرهستم و نه آنها كافران نادان.  من فقط يك پسر سردرگم هستم در بين اين همه دوگانگي، كسي كه مي بيند يك نفر از يك طرف هزار جور بزك دوزك مي كند و از آن طرف مي گويد چرا فلاني به من چپ نگاه كرد؟ و بايد بيايد عذرخواهي كند و تا اين حد از جسارت و بي شرمي هم پيش ميرود كه به خودش اجازه مي دهد كه بگويد شما از قبل براي من نقشه كشيده ايد!!! 

 

- در جلسه عده اي افسوس مي خوردند براي صميميتي كه در طول چهار ترم بين بچه ها ايجاد شده و حالا از بين رفته است، لازم است بگويم كه اگرمنظور از صميميت همين بگو بخند ها و رفتارهاي بي مورد و بعضا خجالت آور است كه بين 20 -30 نفر از بچه هاي معلوم الحال جريان دارد، نگران نباشيد، چون قبح اين رفتارها آنقدر پايمال‌شده و بي‌رمق است كه كه ديگرنمي تواند كمر راست كند و شما مي توانيد براحتي به اين روابطتان ادامه دهيد. و اگر منظورتان از صميميت همان روابط منطقي و از روي معرفت و همكلاسي بودن است بايد بدانيد همچين روابطي اصلا مورد بي احترامي قرارنگرفته است. پس باز هم نگران نباشيد. اصلا شما چرا اينقدر نگران هستيد؟  چرا اينقدر ناراحت هستيد؟ دستمال بدم خدمتتون؟

 

- موضوعي كه ديگر كم كم دارد از حد مي گذرد، برخورد ناصر است. من يقين دارم كه هيچ كس به اندازه ي من از زحمات ناصر بعنوان نماينده آگاه و البته سپاسگزار نيست و اين را هم چندين بار به خودش گفتم. ولي چون مي خواهم ناصر در مسير بهتر شدن گام بردارد او را از انتقاد سازنده ي خود محروم نمي كنم! :   ناصر جان! در بسياري از بحث هايي كه رخ مي دهد شما نقش قاضي را انتخاب مي كني! و سعي مي كني كه قضيه را هرجوري شده حل و فصل كني ، حتي اگر به قيمت پايمال شدن حق يك طرف دعوا باشد! صد البته كه در اين رفتار شما هيچ جهت گيري و عمدي وجود ندارد و تنها هدف شما خيرخواهي است. يك نمونه از اين رفتار در جلسه رخ داد، شما با هدف ميانجي گري و با اين خيال كه اگر محمد عذر خواهي كند همه چيز به خيروخوشي تمام مي شود، جلسه را به دادگاه تبديل كردي و محمد را در جاي متهم قرارا دادي و او را هرطورشده مجبور به عدرخواهي كردي و از آن همه توهين و بي احترامي كه خانمها با بي انصافي بر سر محمد آوار كردند براحتي چشم پوشي كردي. خلاصه آقا ناصر! قاضي بودن كار شما نيست، اگر هم خيلي مشتاقي كه ريش سفيد ورودي باشي، حداقل منصف باش.

 

                           

                                                                                      علي 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:27  توسط ال پی  | 

 

 

و اما بعد...

 

 

پیامبر خدا (ص) می فرمایند:

 

 

 هیچ جرعه ای نزد خدا دوست داشتنی تر از آن نیست

 که مردی جرعه ای از خشم خویش خورد

یا جرعه ای صبر که بر مصیبتی نوشد

و

 هیچ قطره ای نزد خدا دوست داشتنی تر از آن نیست

که قطره ای اشک که از ترس خدا ریخته شود

 یا قطره ی خونی در راه خدا.

 

 

 

سلام، فردا اگر خدا بخواد  شرمون از سر خیلیا کم می شه و می ریم جهادی.... یه جاییه طرفای یزد... روستای دهکوک (البته فکر کنم!) ... خیلی جالب بود برام... اینکه قسمت شد برم ... بنده خدا ، صالح صندوقداران (!!!) حدود دو ماه قبل اومده بود و سیریش شده بود که برم جهادی.... گیر داده بود و ول نمی کرد...هی می گفتم که: " بابا جان ...می خوام بشینم توی عید عین آدم درس بخونم... خانواده هم تنهان.... تازه کلی کار دارم... زندگی دارم... دست از سر کچل ما بر دار.... تو رو به خدا... ."

 

هفته قبل ... بعد جلسه کذایی ... که بیشتر شبیه به دادگاه بود تا جلسه بحث و گفتگو!!!! (در حالیکه "یکی" بهم اطمینان داده بود که این طوری پیش نمی ره...) خیلی دلم گرفته بود...  حس وحال هیچ کاریو نداشتم.... پنج شنبش (فرداش)  که اومد... از قبل با خودم قرار گذاشته بودم که زود برم تا به برنامه ی بهشت زهرا شون برسم... ولی نشد که نشد....

اعصابم ریخته بود به هم.... آخه یکی دو هفته بود که  روزشماری می کردم برم این برنامه رو شرکت کنم ..... شب که شد... خدا توفیق داد به مراسم شب آخر برسم....  بعد مراسم... رسول پرید جلو و گفت : محمد، دکتر نداریم توی اردو.... پاشو بیا... فکر نکرده گفتم باشه!

خدا خودش جورش کرد... خیلی حال کردم... آخه دوست داشتم مدتی از این حال و هوای احمقانه بدور باشم.... و یه جا باشم که با همشون حال می کنم... " با همشون...."

 

 

2-3 هفته قبل رفته بودیم به پیش دانشگاهیمون (کوثر) سر بزنیم... بعد اینکه یه سری تیکه بارمون کردن... ( البته دانش آموزاشو می گما...!... بنده خدا معلمای قبلی مون  کلی تحویلمون گرفتن...) با محمد منصوری راه افتادیم به سمت مفید.... خیلی وقت بودکه به "دبیرستان "سر نزده بودم ...

قدم اولو که گذاشتم اونجا... یه حس فوق العاده بهم می گفت اینجا خیلی با جای قبلی (پیش دانشگاهی...) فرق میکنه... از همون اولش.... تا 5 ساعت بعد که (به اصرار مامانم!) دل کندم از اونجا ..... داشتم پرواز می کردم...  مثل اینکه شهداش به اینجا هم سر می زنن....  دوره پایینی ها رو می دیدم...  بهشون یه جورایی حسرت می خوردم... دوست داشتم بهشون بگم.... :

 

قدر این همکلاسی هاتونو بدونید.... قدر این جو  بی نظیر تون رو بدونید.... قدر بدونید.... خدا رو شکر کنید..... اینجا کم جایی نیست...

 

الآن میفهمم... اون موقع که دانش آموز بودم خیلی نمی فهمیدم.... دقیقا شده بودم مثال اون ماهی ای که توی آبه ... و نمیفهمه که آب چیه! وقتیکه از آب بیارنش بیرون ... تازه می فهمه.... منم همون ماهیه بودم... هستم.... و دلم لک زده واسه یه حوض "آب زلال" ... از  "مرداب" دلم گرفته..... از " لجن زار" حالم داره بهم می خوره... خدا می دونه....

 

دوست دارم فریاد بزنم.... ولی نمی زنم.... فریادم رو می خورم.... شاید خیلی روم نمی شه ....ترجیح می دم  فریادم رو تبدیل می کنم یه گریه های سر مزار "افشین"....

راستی یادم رفت بگم که خیلی خوش گذشت بهم.... جمعه و شنبه رفته بودم قم.... زیارت حضرت معصومه(س).... موقع برگشت... رفتیم سر مزار افشین... دو تایی دل دادیم و قلوه گرفتیم... نگو و نپرس...

 

 

 

*   *   *

 

 

اینهمه سر کلاس عزلت نشستیم... من خودم از خودم خجالت می کشم....

 

تو خطهای بالا نوشته بودم .... که وقتی رفتم مفید.... احساس کردم شهدا باید اینجا سر زده باشن که ... اینقدر "هواش" فرق داره... با جاهای دیگه...

نمی دونم چرا چنین حسی توی دانشگاه بهم دست نمی ده....  مطمئن هستم که مشکل از منه ...  اصلا دوست ندارم اینطوری فکر کنم .....که شهید عزلت نیاد بهمون سر بزنه..... دیگه چقدر پایینم که شهید حاضر نیست نگام کنه!!!

 

یه اتفاقایی داره می افته ... یعنی افتاده... که اونا نمی آن سر بزنن.... وگرنه اوضاعمون که این نبود.... بود؟؟؟..... حالا اون اتفاقا چیه....خدا می دونه!

 

مثل اینکه قسمته توی هر پستمون از شهدا هم یه چیزی بنویسیم.... اینم یه جور توفیقه خودش...

 

بهر حال "نیما" هم مثل همیشه تنهام نمی زاره:

 

... دستها می سایم

 

تا دری بگشایم

 

بر عبث می پایم

 

که به در کس آیِد

 

در و دیوار به هم ریخته شان

 

بر سرم می شکند....

 

 

 

*   *   *

 

 

راستی....  "سلسبیل" ...

 

قنات و چاه نیست .... که بشه پرش کرد!.... و مهر سکوت بر دهنش زد.....

 

 "سلسبیل".... چشمه است.... و تا ابد می جوشد...

 

یه جاهایی آنقدر تند و سریع می خروشه ... تا هر چی خس و خاشاک هست رو  بشوره و  بریزه دور.....

 

یه جاهایی هم یواش می جوشه....

 

 ولی می جوشه!

 

 

 

ختم کلام:

 

"در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست      

                         

                                 یادش بخیر، هرکه ز ما یاد می کند"

 

 

 

عیدتون مبارک !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:25  توسط ال پی  |