تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

و اما بعد؛

اولین سلام در سال جدید تقدیم شما!

 خیلی خدا رو شکر می کنم که توفیق داد تا برم جهادی... هر چی بگم کم گفتم... از همون لحظه ای که جورش کرد برم تا همون لحظه ای که برگشتم... همش عجیب بود... و خاطره انگیز.... .

اگه خدا کمک کنه یه سفر نامه می خوام بنویسم... به اسم سفرنامه جهادی .... فکر کنم تا یکی دو هفته آینده آماده بشه...

بگذریم... یکی از بچه ها زنگ زد خونمون... یه پیشنهاد داد... یه مطلبیو برام خوند .... و توصیه کرد بذارمش تو سایت ... فکر که کردم دیدم می تونه مفید باشه...

البته این مطلب از وبلاگ یکی از دوستان (mniroo.blogfa.com)  آورده می شه... و گرچه یکم طولانیه... ولی آموزندست... یعنی امیدوارم...

 

یا علی

*   *   *

 

یوسف عصر ما

 

من در شمال تهران با جوان 17 ساله‌اي به نام امين آشنا شدم و حكايتي از او را در قالب دو نامه‌اي كه وي به مجله زن روز سال ۶۵ نوشته بود به نقل از نشريه فكه شماره 19 سال 1379 آورده‌ام كه بي هيچ مقدمه‌اي ديگر شما را دعوت به خواندن آن مي‌كنم.

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

خدمت خواهران عزيز و گراميم در مجله مفيد و پربار زن روز

 

سلام من را از اين فاصله دور پذيرا باشبد. آرزو مي كنم كه در تمام مراحل زندگيتان مومن و مؤيد و سلامت باشيد. قبل از همه چيز لازم است از زحمات شما بخاطر فراهم آوردن اين مجله مفيد و سودمند تشكر و قدرداني كنم و باور كنيد بدون تعارف و تمجيدهاي دروغين مجله زن روز بهترين مجله خانوادگي در سطح كشور و بهترين نشريه از بين نشريات مؤسسه كيهان است.

 

اما دليل اينكه امروز در اين هواي باراني اين برادر كوچكتان تصميم گرفت با شما درد دل كند مشكل بزرگي است كه سر راهش قرار گرفته است. جريان را برايتان بازگو مي كنم.

 

من پسري 17 ساله هستم و در خانواده اي مرفه و ثروتمند زندگي ميكنم اما چه ثروتي كه مي خواهم سر به تنش نباشد. پدر و مادر من هردو پزشك هستند و از صبح زود تا پاسي از شب را در خارج از منزل سپري مي كنند و تازه وقتي هم به خانه مي‌آيند از بس خسته و كوفته هستند كه زود مي روند و مي خوابند. اصلا در طول روز يكبار از خود سوال نميكنند كه پسرمان (يعني من) كجاست؟ حالا چه كار مي كند؟ با چه كسي رفت و آمد مي كند؟

اما خوشبختانه به حول و قوه الهي من پسري نيستم كه از اين موقعيتها سوء استفاده كنم و خودم را به منجلاب فساد بكشانم. البته اين مشكل اصلي من نيست چون من ديگر به اين بي‌توجهي‌ها عادت كرده‌ام و اينكه آنها اصلاً به من كار ندارند كه كجا مي‌روم و چه مي‌پوشم و با كي مي‌گردم تعجب نمي‌كنم بلكه مشكل اصلي من از يك سال پيش شروع شد.

پدر و مادر به دليل اينكه من تنها بچه خانواده هستم و ضمناً وضع ماديشان هم خوب است، دختر خاله‌ام را كه در خانواده‌اي متوسط زندگي مي‌كند به فرزندي كه چه عرض كنم، به سرپرستي قبول كردند. (البته لازم به تذكر است كه دختر خاله‌ام هم همسن خود من است.)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط ال پی  |