واما بعد...
امام رضا (ع) :
این فرزندی است که هیچ فرزندی در اسلام با برکت تر از او
برای شیعیان ما زاده نشده است...
خدا توفیق داد که میلاد حضرت جواد الائمه(ع) رو مستقیما تبریک گفتیم خدمت آقا امام رضا(ع)... البته گفتیم منتظر شیرینیش هم هستیم!
صبح از خواب پاشدم... بعد از ۹ ساعت خواب شیرین... ساعت ۱۱ (!)... با اوضاعی نه چندان دلچسب.. که آنهم به خاطر شام واقعا دلپذیر و خوشمزه و روح افزای دیشب در قطار بود :
کالبا س له و لورده + خیار شور بو دهنده (!) + نان هایی که پس از اینکه ۲ -۳ تاشو خوردیم ... دیدیم که به به ... چه کپک های قشنگی!!!! ولی انصافا گوجه هاش ( برخلاف انتظار !) خوب بود...
خلاصه همونطور که توی درس شیرین باکتری در طی ۲ هفته ی قبل خونده بودین ... (...)
* * *
ساعت ۱۲ ... یکی از بچه ها ( که نخواست نامش فاش شود!!!) تماس گرفت و به فریضه ی حال و احوال پرسیدن پرداخت... ( قابل توجه دوستان دیگر که سال به سال هم یادی از ما نمی کنند!!!) این آقا که اسمشو می ذارم "رئیس"... قرار بود بره شهرشون ! و حالا به دلایلی نمی ره! از من پرسید : این چند روزه چی کاره ای ؟! گفتم می ریم اعتکاف بهمراه دوستان دگر!!! گفت : منم می تونم بیام ؟ گفتم که دو روز مونده ! ولی چون بار اولت هم هست... احتمالش صفر نیست که ثبت نام کنن! ( یعنی مثلا در حد ۱ یا شایدم ۲ در صده!!!)
شماره ی مسجدو براش اس ام اس کردم ... ساعتی بعد تماس گرفت و گفت که می گن نمی شه! ...
بهش گفتم که منم یه تلاشی می کنم ... چون قرار بود برم دانشگاه و کتابای کانونو تحویل بگیرم ... گفتم یه سر هم می رم مسجد و شرایطو براشون توضیح می دم .. شاید اضافه بر ظرفیت اسمه این رفیقممونو نوشتن!
{ مشهد که بودیم ... ساعت ۱۲ ظهر .. در اوج خواب بنده! دبیر انجمن تماس گرفت که یه نفر جا داریم که برا اعتکاف ثبت نام کنیم ... انجمن سهمیه اعتکاف داره!!!... من گفتم که ما زودتر ثبت نام کردیم ... و گرفتم خوابیدم!}
امروز دوباره تماس گرفتم با دبیر... گفت که اونا لیستو بستن و تکمیل شده ظرفیتشون!!! و با توجه به تجربیات سال گذشته گفت که تقریبا احتمال اینکه الان ثبت نام کنن صفره.... و گفت که این رفیقمون بره سراغ مسجدای دیگه! در این حد نا امید...
رفتم دفتر مسجد البته بعد از اینکه یه سر رفتم گروه باکتری و فهمیدم که دست گلهایمان شتبه بر تابلوی اعلانات خودنمایی خواهند کرد! خدایش بخیر بگذراند ان شاء الله!
منتظر آقا ی مرادی بودم که سرش خلوت بشه و شرایطو براش توضیح بدم .... که یهو از میان سایه ها (!) ناگهان فردی آشنا پدیدار گشت... او گویی فرشته ی نجات می نمود که لباس آدمیان بر تن کرده است! وه که چه صلابتی دارند این مفیدی جماعت ها!!!!
قیافش برام آشنا بود... می دونستم دوره ۲۷ ایه! ولی اسمشو نمی دونستم ... برعکس... اون اسم منو می دونست! بهش گفتم برا چی اومدی... گفت : اومدم یکی از دوستامو انصراف بدم .. چون روش نمی شد بیاد ... منو فرستاده این کارو بکنم!
گفتم عجب جالب شده قضیه! دیگه نیازی به عز و التماس و عجز ولابه و قسم و گریه و زاری و .. نیست! این رفیقمون می آد جای این یکی دوستمون!!!... این مفیدی ها همه جا مایه ی خیر برکت اند ها!!! از جمله در دانشکده ی پزشکی که نیازی به تعریف ندارد که بر همگان واضح و مبرهن است! 

{ چون باید پی گیریه کتابهای کانونو می کردم نتونستم بمونم زیاد تا مطمئن بشم که حتما حذف کرده یا نه!}
به "رئیس" زنگ زدم گفتم که قضیه حل شد! فقط سریع از خوابگاه بیاد و مدارک لازمو بیاره! من تا اون بیاد می رم انقلاب سریع و بر می گردم!
* * *
نیم ساعت بعد .. "رئیس" زنگ زد و گوشیو داد به آقای مرادی... گفت: این کسی که انصراف داده هنوز کارتشو نیاورده برا اینکه باطل بشه! بهش بگید کارتشو حتما بیاره! من کاره این دوستتونو راه می اندازم! اسمشو جای اون یکی می نویسم... و قبلیو حذف می کنم!
شماره ی این فداکار ۲۷ ای رو گیر آوردم و زنگ زدم ... در دسترس نبود! گفتیم خب اشکال نداره نیم ساعت دیگه تماس می گیریم!
کتابای خوابگاهی ها رو بر داشتیم رفتیم ... در راه خوابگاه و در ترافیک دلنشین امیر آباد (!) زنگ زدم به این بنده خدا! بهش گفتم چی شد؟ انصراف دادی دیگه؟!
گفت : نه! بعد از نیم ساعت پشیمون شدم ... و حالا می خوام بی آم اعتکاف!
گویی اب سردی بود که در آن گرمای جان فرسای آفتاب ساعت ۵ بعد از ظهر بر سر و رویم می ریخت ...!!
"رئیس" نیز نگران شده بود! بهش گفتم می ریم خوابگاه و تماس می گیریم .. و شرایطو کاملا توضیح می دیم برا آقای مرادی و هر کاری گفت می کنیم!
رسیدیم خوابگاه ... زنگ زدم... و آقای مرادی هم که خیلی خیلی سرش شلوغ بود ... همه ی جریانی که اتفاق افتاده بود رو براش شرح دادم ... از اول تا آخر ... فکر کنم فهمید که قسمت اینه که هر دو بیان اعتکاف! گفت برم مسجد و اطلاعات اونی که خط خورده بود رو وارد کنم سر جای قبلی... برا " رئیس" هم یه جا اضافه می کنه!
دوباره از خوابگاه راه افتادیم و رفتیم مسجد...و الحمدلله کارشون راه افتاد! هم کار " رئیس" هم اون مفیدی بنده خدا که داشت الکی الکی از اعتکاف خط می خورد!!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * *
یکی از آشناها ( و نه دوست) اومده بود بهم می گفت چطور خدا رو قبول داری؟ بهش گفتم : ببین... من از اینکه خدا رو میان با صد جور برهان و فلسفه بافی و اینا اثبات می کنن اصلا حال نمی کنم! من خدا رو خیلی زودتر از اینها و خیلی راحت تر باور کردم...
گفت : مثلا بگو خدا رو توی چی دیدی؟! بهش گفتم خیلی جاها ...
و این جریان هم واقعا یکی از همن جاها بود! اینکه خدا یه کاری کرد که اون شخص یه لحظه تردید کنه... و بخواد انصراف بده ... بعد نمی ده... و ما اسمه اونو خط می زنیم... و بعد شرایط طوری پیش می ره که آقای مرادی حاضر می شه اسم "رئیس" رو وارد لیست کنه !
واقعا خدا خیلی قشنگ هدایتمون کرد! یعنی حتما باید یه چنین اتفاقی می افتاد تا اسم "رئیس" رو اضافه کنه به لیست! کلی آدم امروز اومده بودن و با کلی اصرار نتونستن اسمشونو بنویسن ... و مطمئنا اگه هم این روند برای ما اتفاق نمی افتاد... دوستمون نمی تونست بیاد!
گرچه سخت بود.... ولی خیلی شیرین بود! شیرینیش جدای از اینکه بخاطر همراه شدن " رئیس" با ما بود... به خاطر این بود که یادم اومد ...
خدا خیلی بیشتر از اونیکه فکرشو می کنیم
هوای بنده هاشو داره!

در مورد نحوه ی پخش کتابهای کانون منتظر اطلاع رسانی های بعدی باشید!
التماس دعا
در پناه خدا