و اما بعد...
و مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین...
ساعت ۲:۳۰ صبح بود که تصمیم گرفتم بالاخره طلسم شب زنده داری های پی در پی رو بشکنم ...
و بخوابم!!!
پس از بجا آوردن مقدمات خواب ، آماده ی خوابیدن شدم! ولی یه مشکل اساسی وجود داشت: من خوابم نمی برد! غلت زدن هم جواب نمی داد! ... پس از حدود ۱۵ دقیقه احساس گرسنگی عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت!... و راهی آشپزخانه شدم ... و از باقی مانده شام دیشب که کمی گوشت کوبیده بود میل نموده ، سپس راهی رختواب شدم... توی رختخواب هم کمی به استماع موزیکهای درخواستی از روی موبایل نموده ... و اوضاع داشت خیلی خوب پیش می رفت به سمت خوابیدن ... تا اینکه...
موبایلم به صدا آمد... ساعت چند؟ ساعت ۳:۲۲ بامداد!
به شماره ی حک شده بر روی گوشی نگاه کردم ... و نمی شناختمش... شماره ی منزل بود!!!! ( که بعدا فهمیدم از تلفن عمومی بوده!)
لحظه ای به "امین شفیعی" ( یکی از دوستان پیش دانشگاهی کوثر) شک کردم.. آخه بنده خدا از اینجور کازا می کنه... و نصفه شب میس کال (!!!) می ندازه! بالاخره هر کس تفریحات سالمی برای خودش در نظر داره دیگه !!!!!
ولی شماره ی اون نبود...
گوشیو برداشتم ... به امید اینکه اشتباه تماس گرفته باشه...
- الو؟ بفرمایید؟
- الو؟ سلام؟ آقای لسان پزشکی؟!
- (مطمئن شدم که اشتباه نگرفته...) سلام... بله خودم هستم ... بفرمایید؟
- من (...) هستم از دوره ۲۲ [ فارغ التحصیلان مفید] ... می خواستم یه خبری به عرضتون برسونم...
- ...؟
- والا دیشب آقای " آقا خانی" [ دبیر هندسه ی سال دوم و سوم دبیرستان و همچنین معلم راهنمای سال سوم دبیرستان ] یه تصادفی کردند و می خواستم خبرتون کنم برای مراسم فردا صبح...
- متوجه نشدم ؟؟؟؟
- دیشب از کرج به تهران می اومدند که تصادف می کنند ، بعد هم به کما می رن و ۲ ساعت بعد هم ...
- چی داری می گی؟
- دیگه نشد دیگه ... دکترا کاری نتونستن بکنن... خواستم خبرتون کنم که بقیه بچه هاتونو خبر کنید برای مراسم فردا ۸صبح بیان مفید... ما شمارتون از توی وبلاگ گیر آوردیم و بقیه رو نداشتیم.. لطفا حتما خبرشون کنید...
- (و من با یک دستم زدم توی سرم......)
- خداحافظ شما!
و گوشی قطع شد...

* * *
اشکهایی بود که پشت سر هم از گوشه ی چشمام بر روی گونه ام می چکید و یقه ام را خیس می کرد!
شاید کمی هم به صحت این خبر شک داشتم... ولی وقتی آقای X از دوره ی ۲۲ (که اتفاقا قبلا یه چنین اسمی رو می شناختم از سال بالایی ها) با آن وضع و در آن ساعت خبر رو بهم رسوند ... نمی تونستم شک کنم...
و شروع کردم به خبر کردن بقیه ی بچه های ۲۶ ای... و همزمان هم زار زار می گریستم!
داشتم پیش خودم تصور می کردم... صبح یه مراسم تشییع جنازه باید برم... عصر هم به مراسم شب ۳ جد کبیر...
این دفعه احمد میرزاآقایی برام اس ام اس زد...: " سر کاریم ها... نه؟ این که صدای X نبود! "
زنگ زدم بهش ... دیدم اونم یکم حالش بدجور گرفته اس(!!!) و می خواد منو دل داری بده که: سر کاری بابا .. بگیر بخواب ... صبح همه چیو می فهمی... " ولی خیلی خوب بلد نبود!!!!
منم بهش گفتم باشه... ولی نتونستم... نتونستم بخوابم! باز شروع کردم به گریه کردن... ایندفعه ترسیدم... گفتم اینجا چه خبره؟
پری روز که جد بزرگمان در سن ۱۰۲ سالگی در سلامتی کامل و در حین خواب از دنیا رفت... و تقریبا هر چیزی رو که می خواست از دنیا بهش رسیده بود ... عروسی نتیجه اش ( دختر نوه اش) را هم که دید یک هفته بعدش رفت.. گویا فقط منتظر این اتفاق بود تا برود...
این هم از آقای آقا خانی که تازه ۲ سال بود ازدواج کرده بود...
داشتم دیوانه می شدم... به محسن صادقی اس ام اس زدم ... : برام دعا کن ... دارم می میرم...
جواب داد: توکلت به خدا باشه! چشم! ( معمولا هر وقت اس ام اس بزنم حتی اگر خواب هم باشه بیدار می شه و جواب می ده...)
* * *
تلاش می کردم که گریه نکنم... ولی نمی شد... سعی کردم با آهنگ گوش دادن حواس خودمو پرت کنم.... تا بلکه آروم تر بشم و خوابم ببره تا ببینیم صبح چه اتفاقی می افته...
ولی باز هم جواب نداد...
صحنه رو تصور کنید: دراز کشیده روی تخت: در حال گوش دادن به یکی از شادترین آهنگهای موبایلم ( البته حلال!!!) : و زار زار گریه کردن...
نمی دونم دارم چی کار می کنم... همینطور گذشت و گذشت... که بچه ها کم کم بیدار شده بودن و اس ام اس های منو دیدن ... و می پرسیدن که چه خبره؟ سر کار که نذاشتی مارو ؟!
* * *
یک ساعت و نیم از اون موقع گذشته بود.. و من همچنان داشتم گریه می کردم! یهو دیدم چراع های حال روشن شد... فهمیدم مامانم بیدار شده و کم کم می آد که منو بیدار بکنه...
سریع بساط موبایلو آهنگ و گریه و اشک و جمع کردم و تلاش کردم که خودمو بزنم به خواب .... که مامانم اینا خبر دار نشن... (نمی خواستم در دو روز پشت سر هم خبر فوت دونفر رو بشنون...)
برای سحری که بیدار شدم... سعی کردم هیچ نشانه ای از ناراحتی توی چهره ام پیدا نباشه...
موقع سحری تاکید کردم که منو ۸ بیدار کنن ... گفتم که کلی کار دارم و باید با شما صبح بیام بیرون...
بعد از سحری و نماز و ... تلاش کردم بخوابم که بالاخره ساعت ۶ صبح خوابیدم...
* * *
ساعت ۷:۳۰ دیدم سجاد منوچهری زنگ زد و گفت کی می ری؟ گفتم یه ساعت دیگه می رم اونجا...
گفت : ما زنگ زدیم دبیرستان ولی اونا خبر نداشتن از قضیه!
گفتم : نمی دونم... من خیلی خوابم می آد ... یکم می خوابم ... بعد می آم...
* * *
ساعت ۸ صبح ... بیدار شدم....
پس از گشتن و پیدا کردن لباس سیاهم ... آماده شدم برم مفید...
دیدم چند تا اس ام اس دارم که کجام؟ و کی می رم مدرسه؟ و اینکه آیا خبری هم دارم یا نه؟!
از محمد منصوری (که شب قبل کلی با هم اس ام اس بازی کردیم و تا سر حد دیوانگی پیش رفتیم...) پرسیدم که چه خبر؟
جواب داد: کل قضیه دروغ بوده! اس ام اس زدم از خانی ( همون آقا خانی !!!) پرسیدم ... گفت که زنده ست هنوز!!!
زنگ زدم آقا ی آقا خانی...
گفت : سلام محمد! من زنده ام!!!!
گفت : از صبح تا حالا یه سری اومدن مدرسه برای تشییع جنازه ی من!

* * *
کاشف به عمل آمد که یه عده آدم به واقع احمق ! در شب اول ماه رمضان باعث شدند عده ای از ثواب شب زنده داری این شب بهره مند گردند!
قرار شده که بشینیم دور هم و به بچه هایی که تلفن بهشان زده شده (از جمله من!) تلاش کنن که صدای فرد مزاحم را تشخیص دهند...
گروهک تروریستی "کامپی ها" مظنون ترین افراد هستند...( البته یکی دو تا مدرک هم دارم ها!!!)
منتظر اعلام نتایج تحقیقات بعدی ما باشید!
...
یا علی