و اما بعد...
جهادی تمام گشت!![]()
از پارسال یک درس گرفته بودم که در اردو تمام خاطراتم را بنویسم. در مورد جهادی پارسال هم خیلی می خواستم که این کار رو بکنم ولی هیچ وقت نتوستم. به همین خاطر امسال تمام تلاش خودمو کردم که هر چی می تونم بنویسم و ثمره اش شد یک سفرنامه ی ۵۰ صفحه ای!
امسال هم به عنوان عضو ی از گروه آموزشی رفته بودیم اردو، هم به عنوان پزشک!!! البته بهتره بگیم تیم پزشکی! من و علی و دکتر رحمتی که دارو سازی می خونه! علی هم چون یک مفیدی بالقوه است - و متاسفانه توفیق مفیدی شدن نصیبش نگشته! - و با توجه به علاقه ی خودش به جهادی، با ما اومده بود!
سعی می کنم در طول چند ماه آینده کم کم این خاطراتو به صورت مدون (!) و همراه با تصویر و صوت و فیلم (!) توی وبلاگ بذارم. همین الان اعلام می کنم که هیچگونه سانسوری در این نوشته ها و تصاویر صورت نخواهد گرفت! لذا از تمامی خوانندگان عزیز تمنا دارم که اگر سنشان به سن قانونی نرسیده است همین الان از وبلاگ بروند بیرون!!!
بنده هیچگونه مسئولیتی رو در قبال عواقب ناشی از اون پست ها به عهده نمی گیرم!
در مورد مالاریا هم با تشکر از پی گیری های دوستان از حالات و احوالات ما در مدتی که در منطقه ی عملیاتی(!!!) حضور داشتیم باید بگم که : من در این ۱۱ روز جز ۲ عدد پشه آنوفل ، پشه ای ندیدم! به جاش تا دلتون بخواد انواع حشرات و موجودات عجیب الخلقه (!!) زیارت کردیم! یک عقرب دم سیاه هم به عنوان سوغاتی آوردیم!
به جای اینکه کیس های مالاریا (!) زیارت کنیم تا دلتون بخواد کیس های ژیاردیازیس دیدیم ( و البته درمان کردیم!!!) توی بچه های خودمون تقریبا کسی رو ندیدم که نگرفته باشه! یکیش خود من...(!) که البته فک می کنم هنوز کاملا نرفته بیرون!!!! ![]()
کلا امسال یکی از بهترین تعطیلات عیدم بود. نه فقط به علت اردوی جهادی و حضور در یک جمعی از آدم ها (!!!) - دقت کن! - بلکه امسال یک نوآوری در نحوه نگرشم به تعطیلات بوجود آمد:
هر سال قبل از عید با خودم می نشستم و کلی برنامه ریزی می کردم که توی عید چه درسی بخونم یا چه کارهای عقب مونده ی رو انجام بدم - یا هر کار دیگه دیگه ای که نیاز به برنامه ریزی داره!- و آخرشم توی عید هیچ وقت نمی رسیدم بیشتر از نصف اون کارها رو انجام بدم! و همیشه یه حس عقب بودن نسبت به خودمو داشتم!
و اما امسال چه کردم؟ :
با خودم تمام جزوه های فارکومولوژی - درسته دیگه؟!!- و کتاب سمیو رو بردم تا شاید اونجا اگه وقت آزادی پیدا کردیم بخونم! جزوه های علی هم دسته من بود و قرار بود بهش بدم!
هر روز که از اردو می گذشت و من نمی رسیدم درس بخونم یه حس بدی پیدا می کردم! چند روز گذشت به علی گفتم می خوام شروع کنم! رفتم جزوه ی اول فاروکمولوژی - این دفعه دیگه درسته حتما... نه؟؟!! - رو برداشتم! اول نگاهی به قطرش انداختم... گفتم حداقل نصفشو الان بخونم! بقیه اش باشه واسه بعد! ماژیکا مو - که با خودم برده بودم! - برداشتم و شروع کردم به خوندن ... صفجه ی اول رو با نام خدا آغاز کردیم! خط اول رو با انگیزه ای بسیار بالا خوندم! ولی ...انرژیم یه دفعه ته کشید! بقیه رو می دیدم که گرفتن خوابیدن یا دارن شطرنج بازی می کنن! اونوقت من نشستم دارم درس می خونم! بابا منم دلم می خواد!!!!
صفحه ی اول رو با هزار اکراه و تحمل رنج بسیار تموم کردم - در حالی که الان اصلا یادم نمی آد موضوعش چی بود! - جزوه رو بستم! انداختم یه گوشه ... و مطمئن شدم که تا آخر اردو نمی خوام - و نمی تونم- درس بخونم! از اون به بعد یه حس خیلی قشنگی همه چیز داشت! که البته هنوز هم ادامه داره و من تا این لحظه جز اون یک صفحه که روز سوم اردو خوندم ، دیگه هیچی نخوندم و در انتظار یک تلنگری هستم تا اگر خدا خواست ما هم به راه درس هدایت شویم!
انقدر حس بی خیالی داشتیم نسبت به درس که جزوه های علی رو یادم رفت بهش بدم! اونم یادش رفت بگیره! و همچنان تمامی جزوه ها توی چمدونه!
پی نوشت: شما را به خواندن این نامه دعوت می نمایم!
