و اما بعد...
شب اول: الان ساعت ۵:۳۰ صبح است. با سجاد و امیر جای نسبتا خوبی پیدا کردیم. الان هر دو خوابیدند. فردی که پشت سر من خوابیده خر و پف می کند. فاصله اش با گوش من کمتر از ۱ متر است. اعتکاف پارسال برایمان پتو وبالش آورده بودند. از راه آهن بود فک کنم. با همین پیش فرض با خودم فقط یه لحاف آوردم. ولی دیدیم که رکب اساسی خوردیم! البته امیر و سجاد مجهز آمده بودن. امیر پتوشو انداخت زیرمون. سجاد هم ملافشو با من تقسیم کرد و من تونستم که کیف و ملافمو مچاله کنم بذارم زیر سرم!
قبل از اینکه بیام اعتکاف بنا داشتم که کلاسای پاتوی دکتر محجوب رو شرکت کنم و اگر شد عملی ها رو هم برم. بحث عملی ها فقط حضور و غیاب است. فکر کنم عملی ها رو بسپرم بچه ها حاضری بزنن .. یا حتی نزنن... مهم نیست! ولی کلاس پاتو رو به نتیجه هنوز نرسیدم. از یه طرف احساس می کنم کلاس خوبی باید باشد! از طرف دیگر اعتکافمان سوراخ می شود!!! ولی گفته اند که برای کارهای واجب می شود رفت بیرون! حالا باید دید که آیا این کلاس واجب است یا نه؟؟! و اگر واجب است پس بقیه کلاس ها هم هستند!!! هنوز تصمیم نگرفتم. خدا کمک کند!
کلا در عرض یکسال گذشته بعد از اون شب قدر کذایی - توی حسینه ارشاد! - سال خوبی از جهت معنوی نبود... احساس می کنم نسبت یه پارسال بدتر شدم. شاید بزرگتر شده باشم ولی قطعا از ایمان و تقوام کمتر شده. این اواخر که خورد به انتخابات و شرایط روحی خوبی نداشتم که به کارهای عبادی روزانه هم کشیده شده بود و بی نظم شده بودم. دو هفته قبل حس اعتکاف اومدن هم نبود. خیلی عجیب بود!! اردیبهشت ماه داشتم مخ همه رو می زدم برای اعتکاف بیان، و حالا خودم حال اعتکاف اومدن رو نداشتم!! تلاش می کنم توی اعتکاف یکم فکر کنم.
روز اول: فضا به شدت جالبه! امروز سحر سعید حداد نوحه می خوند. دعا بود. خواب خواب بودم. اولاش زیاد داد نمی زد و می شد خوابید! ولی نزدیک اذان که شد فقط "داد" می زد! خیلی بده که بخوای بخوابی ولی نذارن. پا شدم دیدم همه بچه ها دارن گریه می کنن! کلا یه فاز عقبم! خدا بخیر کنه!
تا ظهر که خوابیدیم. به سخنران اومد و یه سری مطالب راجع به لقب حضرت علی(ع) -ابوتراب- گفت. جالب بود. استفاده کردیم. ولی گرسنگی خیلی عجیب فشار آورد! دراز کشیدم. ضعف هم کرده بودم.
نزدیک نماز ظهر شد. منتظر شدیم امام جماعت بیاد. اومد. از دور تشخیص دادم. فهمیدم کیه! همون آخوندی بود که می ترسیدم بیاد برای نماز و من رو توی زحمت بندازه! توی سلسبیل ( پست قبلی ) هم گریزی زده بودم به این موضوع...
از نظر من همه عادل اند مگر اینکه خلافش ثابت بشه. (البته در امر نماز) تا حالا پیش نیومده بود که "عدم عدالت " یه آخوند رو نتیجه بگیرم. ولی بعد از این انتخابات حداقل سه نفر برام عدالتشون ریخت. دو نفر از دانشگاه و یه نفر هم همین آخوندی که امروز اومد برای نماز. برای نماز که ایستادن برای تجدید وضو زدم بیرون. رسیدم داشتن قرآن می خوندن. نمازمو فرادی خوندم. ( بعدا سر این موضوع با علی بحث کردیم و رفتیم پیش حاج آقا معصومی و ایشون هم نکات جالبی گفتن در این باب!)
یه اتفاق جالب دیگه ای هم افتاد: حضور "پدرانه" و صمیمانه رئیس دانشگاه تهران در بین دانشجویان دانشگاه تهران برای اقامه ی نماز ظهر! یه بادی گارد(= محافظ!) هم باهاش بود. فکرش را بکنید! رئیس دانشگاه برای نماز خوندن بین دانشجو های دانشگاه خودش باید با بادی گارد بیاد!!!
کلا فضای اعتکاف امسال خیلی امنیتی شده! دیشب که داشتیم می اومدیم مسجد دانشگاه، دم در یه دستگاه سیار اشعه ی ایکس(!) گذاشته بودن که چک کنن بار هامون رو! یکی دو دور هم بازرسی بدنی شدیم. توی دو سال قبل هیچکدوم یکی از این حرکت ها سابقه نداشت! علی که از خدام بود گفت که اون ماشین اشعه ایکسه از تحفه های برو بچ اطل ( به کسر الف و کسر طاء !!! ) بوده . نگرانی احتمالا از جانب منافقین بوده که بمب گذاری کنن. محمد هم چند نفر از بچه های بسیج محلشون ( شهرک شهید محلاتی) رو دیده بود. و داشت از تعجب شاخ در می آورد که اینا دیگه اینجا چی کار می کنن! خدا بخیر بگذرونه! ساعت ۱۴:۳۰ ، ۱۳ رجب.
شب دوم: نتیجه ای که گرفتیم این بود که همچنان دو سه فازی از بقیه عقب ترم. کلا می شد پیش بینی کرد. دوئتی (!) که با سجاتی زدیم ترکونده بود! گند زدیم به اعتکاف! رسما خود "اخراجی ها" ی اعتکاف بودیم! همه ایستاده بودن به نماز و دعا و قرآن خوندن. و صدای خنده ی ما مسجد رو پر کرده بود!! یکی مزاجم تلفنی محمد شده بود. هی میس کال می نداخت. شماره شو دادیم به دوست سجاد که رفسنجان بود. پدرشو در آورد! زنگ زده بود و تهدیدش کرده بود!!گفته بود از اطلاعات زنگ می زنه. و اگه نکرار کنه مزاحمت ها شو باید منتظر عواقبش هم باشه!!! یارو بنده خدا هنگ کرده بود! محمد زنگ زد بهش. یارو گوشی رو برداشت. قبل از این تلفن تهدید آمیز(!) بر نمی داشت! محمد گفت بهش که کاری داشتید تماس گرفته بودید؟؟! یارو گفت که : "نه! من غلط بکنم با شما کاری داشته باشم! من مگه شما رو می شناسم؟؟!! ..." و ما کلی خندیدیم!!!
دکتر معصومی اومده بود اعتکاف برای سخنرانی. یه حلقه تشکیل دادیم. گفت: " - قدرت اغوی کننده ست. - هیچ خوشی ای در دنیا پایدار نیست. - جامعه همشیه اشکال دارد و شما باید به همین جامعه مشکل دار برسید! اگر که جامعه سالم بود و مشکل نداشت دیگه به شما نیازی نبود!!! الان به شما نیاز است." برداشت سیاسی سنگینی از حرفاش کردیم. کلا خوب صحبت می کنه.
بعد از افطار همه جم شدن جایی که ما بودیم! سجاد و من و محمد و علیرضا و علی و امیر. نماند از چرت و پرتی که نگفتیم! خبرنگارا هم مثل مور و ملخ ریخته بودن بین معتکفین و زرت و زرت مصاحبه می کردن. آقای حسینی بای که خبرنگار صدا سیماس اومد نزدیک ما و گفت: بچه ها صحبت می کنید؟! ما همه یه دفعه داد زدیم: صدا و سیما تحریم! بنده خدا یه دفعه ترسید و رفت عقب و گفت باشه باشه!! و رفت سراغ یکی دیگه! چند دقیقه دیگه - بعد از اینکه یه دور از هر کی بغل ما بود مصاحبه گرفته بود- از کنارمون رد شد و تیکه انداخت اینا هم که سیاسی ان! بهش گفتیم اگه می تونی تو هم استعفا بده بیا مثل ما تحریم کن! یه حرف جالبی زد: گفت اگه همین الان بیان بگن بهتون که استخدام می شید پا می شید می آیین کارمند صدا و سیما می شین و دیگه از این حرفا نمی زنید!!!
بعد از نماز صبح امام جماعت داشت صحبت می کرد برامون. یه دفعه صدای چند تا جیغ از سمت خانم ها اومد. محل نذاشتیم. چند ثانیه که گذشت تعداد خیلی بیشتری جیغ زدند!!! حدس زدیم احتمالا سوسکی یا موشی افتاده اونجا! خود امام جماعت هم گفت!! یکی دو دقیقه که بهشون خندیدیم یه دفعه صدای کف ردن و تشویق اومد که فهمیدیم یه شیر زنی تونسته بر اون سوسک غلبه کنه و اونو از پا در بیاره!!! البته همه ی اینها از روی حدسیاته و شاید قضیه چیز دیگری بوده!!!
روز دوم: امروز هم - مطابق معمول - خوابیدیم فقط! انصافا خیلی زمان روزه طولانیه. از ۴ صبح تا ۹ شب! پدر آدم در می آد! چند سال دیگه باید با همین وضع بریم بخش ( ان شاء الله!) و گرما بخوریم و روزه هم باشیم!
بهمون گفتن که محرمات زمان احرام رو مستحب است که رعایت کنیم. شانه نکنیم. بوی خوش استعمال نکنیم و ... . جالب است که در احکام خود اعتکاف هم گفتن که فقط برای کار ضروری : دستشویی و وضو و غسل واجب می شه رفت بیرون . و مثلا برای غسل مستحب نمی شه رفت بیرون. یک کلام: آمدی اعتکاف که موهایت از خیس عرق بشود و تو نتونی بری بشوریشان!!! این یعنی استقامت در مقابل هوای نفس!!
هر روز که می گذره احساس می کنم که جای خوابمون کوچکتر و کوچکتر می شه. دیشب که تقریبا روی هم خوابیدیم!!!
احتمالا قد بعضی ها هم داره رشد می کنه چون شب اول از این مشکلا نداشتیم...یه لحظه غافل شدیم دیدیم که پای یه برادری(!) تا نصف جای ما رو گرفته! مجبور شدیم بیدارش کنیم!
قبل افطار یه جعفر زدیم با علی (= یا علی نماز جعفر طیار خوندیم! ) تیکه های مسخره می ندازن به آدم سر این قضیه ...
البته خیلی هم مسخره نیست! ما ادا در می آریم!
بعد از افطار با سجاتی مصاحبه کردن. خیلی حرفای قشنگی می زد. هر کی دیگه این حرفا رو می زد باور می کردم الا سجاتی!!! البته بعدش یکم ناراحت بود و گفت ریا می شه و... ولی ما بهش گفتیم برای خنده خیلی هم خوب بود!!!
همچنان احساس می کنم که چندین فاز عقبم! ملت همه از صبح تا شب واستادن به نماز و دعا اونوقت من گرفتم خوابیدم یا اگه هم بیدارم حس کاری نیس. موقع گریه و نوحه و روضه هم زیاد جو نمی گیره! ملت همه نور بالا می زنن! ایشالا آخر بازی خوب تموم شه!
* * *
متاسفانه به دلیل مشکلات فنی وقت نشد دیگه اونجا چیزی بنویسم... شب سوم و روز سوم رو ننوشتم ! یه اتفاقی که توی روز آخر افتاد این بود:
هنوز نیم ساعت به اذان ظهر مونده بود. دیدیم که یه سری عکاس هیکلی با کت و شلور دارن بین معتکفین رد می شن. سخنرانی بود. دکتر خسرو پناه. خوب حرف می زد. یه دفعه سید مصطفی - که از مسئولین خدام بود- گفت که بچه ها به احتمال زیاد احمدی نژاد می خواد بیاد. بقیه ی خدام دارن بهم فشار می آرن که این انجمنی ها می خوان اعتکاف رو بهم بزنن اگه احمدی نژاد بیاد! ما هم قول دادیم که وقتی اومد محلش نذاریم!!! چند دقیقه بعد از در پشتی مسجد چند نفر محافظ دیگه به همراه حاج صادق محصولی -حفظه الله!- تشریف آوردن و چسبیدن به دیوار مسجد! چند دقیقه دیگه هم الهام اومد البته فقط یه محافظ داشت که من هم اتفاقا می شناختمش! مسئول حراست اون شب دیدار ما با الهام در وزارت دادگستری بود! حاج آقا ابوترابی هم اومدن. نماز ظهر و عصر که تموم شد رفتن و حاج صادق ما را از کلام گهر بار خویش محروم کرد !
پی نوشت۱: دیشب پدر مادر و خواهر گرامی را تا دم در ترمینال ۱ فرودگاه مهر آباد بدرقه کردم . تا ۱۲ روز از شر من راحتند! و من حاکم مطلق خونه ام! ( وقتی هنوز نرفته بودند حاکم مطلق خواهر گرامی بودند!!!)... من عمره دانشجویی رو به عمره خانوادگی ترجیح می دم!
پی نوشت ۲:
At last after 1 year ... Nikon D90 is the best choice
یا حق
