تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

و اما بعد...

 

سه شنبه 4 فروردین

 

  عصر روز قبل حوالی ساعت 5 یه جلسه توی مدرسه داشتیم. تا حدود 7 ، 7.5 طول کشید. نمی دونم چی پیش اومد و چه اتفاقی افتاد که یه دفعه هانی رضوی گفت : شاید خانم ام بخواد بیاد کهنوج! گفتم: الان که نمی تونه بیاد! آخه با چی می تونه بیاد؟! الان هم که آخر اردو داره می شه! گفت: می خوای بگم الان بیاد؟؟؟؟!!!! شرط چی می بندی که خانم ام فرداعصر کهنوج باشه؟!!!؟؟! گفتم: عمرا! شرط هر چی بخوای!

در این حد مطمئن بود که گفت: کل این جمع رو براشون پیتزا بخر! پیتزای کهنوج رو هم بخوریم ببینیم چیه! گفتم: قبول! ولی فردا اگه تا همین موقع ها ( ساعت 6-7 ) نرسید کهنوج شما پیتزا می خری ها؟!

گفت: قبوله!!

یکم بحث های دیگه ای مطرح شد بعد از 5، 6 دقیقه هانی گفت: فعلا 50% قضیه ok شده! گفتم چه جوری؟ ( در حالیکه از شدت سرعت عمل اون شاخ در آورده بودم!) گفت: اس ام اس زدم به خانم ام و گفتم می خوای بیایی کهنوج؟ اونم گفت آره! بعد هانی گفت: بذار از طریق حاجی (پدرش) که الان مکه است(!) یه پی گیری کنم ببینم می تونم هواپیما بگیرم یا نه؟!

ولی مثل اینکه نتونست باهاش تماس بگیره... و پیدا کردن راهی برای رساندن خانمش به کهنوج شده بود یک مساله ی مهم!

برگشتیم اردو گاه و رفتیم شام بخوریم. سر شام بهم گفت از طریق شهرداری و وزارت راه خانمش پی گیری کرده و تمام وسیله ها وراه های و زمانهای اونا رو در آورده و در حال بررسی است!!!!

کف کردم!

ده دقیقه بعد گفت: یکی از فامیلاشون داره می ره یزد... - آخه هانی اینا زیاد یزد می رن، دقیقا یادم نیست چرا! - خانمش داره با اونا می ره یزد. الان هم راه افتاده! تو راه یزده!

بعدش گفت: قطار تهران – کرمان ساعت 5 عصر از تهران راه افتاده و چند ساعت بعد می رسه یزد! و از اونجا می ره کرمان. اگه ان شاء الله به مشکلی بر نخوره خانم ام یه ساعت قبل از رسیدن قطار می رسه یزد. چون با زانتیا می ره! بعد سوار قطار می شه و می آد کرمان!

حالا ایندفعه باید فکری کرد چه جوری از کرمان بیاردش کهنوج. داشت راه های مختلف رو بررسی می کرد(بچه ها online پیشنهاد می دادن):

1-     از کرمان سوار خطی های جیرفت بشه از اونجا هم خطی های کهنوج رو سوار بشه بیاد . که البته از لحاظ امنیتی خیلی پایینه...

2-     از کرمان یک راست دربست کهنوج رو سوار بشه – که البته از نظر قیمت ده بیست تومن فرقشه. امینتش هم می لنگه.

3-     راه دیگه ای که هانی پیشنهاد کرد این بود که خودش بره کرمان دنبال خانمش. مشکل اینجا بود که فردا کلاس داره... . ولی بهترین گزینه همینه.

رفت که با علی شهرستانی صحبت کنه . وقتی علی می فهمه که توی قطار یزد کرمانه و کی راه افتاده، به هانی گفت که یه اکیپ مفیدی هم دارن با هم می آن کهنوج و الان دقیقا توی همون قطار هستن!!! شمارشو داد به هانی و اونم داد به خانمش و با هم هماهنگ کردن که با هم بیان... اونا هم دقیقا به اندازه ی یه نفر جا خالی داشتن!!

و این شد که خانم آقای هانی خان رضوی استاد بزرگ ادبیات(!) و البته شطرنج (!!!!) راس ساعت 3 بعد از ظهر امروز رسیدن کهنوج. یعنی از زمانی اراده کردن و تصمیم گرفتن بیان تا وقتی رسیدن کهنوج کمتر از 19 ساعت شد.

کاری نمی شد کرد! راه فراری نبود! باید شرط رو ادا می کردم! قرار شد همگی بریم اون پیش دانشگاهی یادگار امام-همونجایی که می ریم درس می دیم. کل گروه آموزشی رو خبر کردیم: شبیر موسوی، علی نعمت (علی آقا مربی!!!) علی فتوره چی، مجتبی غنی زاده ، فرهاد کامران وند، خانم ناطقی(!) استاد هانی رضوی و همسر محترم، حامی یوسفدهی ، و خانم شریعتی(!!) ... پیتزا رو خریدیم و خوردیم!

بعد از شام یه بحثی شروع شد. از اینکه یکی از هانی پرسید که متولد چه سالیه و چند سالگی ازدواج کرده! گفت : 19 سالگی ! بعد یکم بحث های شر و ور پیش اومد که آخرش گیر دادن به من! گفت: توی این دکتر ها(!!) من و علی فتوره و مجتبی غنی زاده ( که داروسازی می خونه) قیافه ی من تابلوئه که تا 6 ماه دیگه زن می گیرم!!!!! - استغفرالله!- گفت که حاضره همه ی این جمع رو سال دیگه پیتزا بده اگه این حرفش محقق بشه! (نکته: الان که در حال تایپ کردن هستم ، دقیقا 4 ماه و 4 روز از اون شب می گذره و جناب هانی رضوی در حال باختن شرط هستند!!!!)

علی هم دقیقا بر عکسشو شرط بست! گفت: همه دارن 2 سال به این می گن که زود زن می گیره!!! ولی من اینو می شناسم! و حاضرم شرط ببندم که تا دو سال دیه هم اینکارو نمی کنه!

 به هر حال قطعا یکی از این دو نفر سال آینده باید شام بده!

 ......

 وقتی اومدیم مدرسه خبردار شدیم که یه عقرب پیدا کردن بچه ها! با علی دویدیم ببینیم چیه؟!! ببینیم می تونیم اسمشو حدس بزنیم یا نه! کنار وضوخونه بود . 5-6 نفر اونجا بودن. عقربه بی حرکت روی دیوار بود! تشخیص من از علی سریعترو دقیقتر بود : Androcetunus Crasicauda!!!! البته من فقط اسم همین عقرب رو بلد بودم و همینطوری پروندم که بعد از یک سری مباحثات علمی با علی(!!) به این نتیجه رسیدیم که من درست گفته بودم! گرچه علی اسم صد تا عقرب دیگه رو هم بلد بود!!!!

محمد صادقی اومد گفت –خیلی جدی- : می تونم ازتون خواهش کنم که بکشینششششششش؟؟؟!!! اینجا بچه رد می شن ممکنه یکی رو نیش بزنه!

گفتم خب چه کاریه؟! می کنمش توی قوطی می آرمش با خودم تهران! ثمین – دختر خالم – امسال راهنمایی تیزهوشان قبول شده بود. قبل اینکه بیام بهم گفت از کهنوج براش یه حشره ای ببرم چون برای تحقیق عیدشون باید یه چیزی می بردن!! احتمالا معملمشون وقتی بفهمه که برای یه تحقیق ساده ی زپرتی ، ثمین براش یه عقرب دم سیاه برده احتمالا پس بیفته!!

یه ظرف مربا ی نصفه گیر آوردم از توی آشپزخونه و سریع همشو خوردم! ( حتما اینکارو  یکبار تجربه کنید چون در عرض یه دقیقه قند خونتون می چسبه به سقف!!!)

عقرب رو کردیم توش. از جعبه ی کمک های اولیه هم الکل آوردیم. وقتی کردیمش توی شیشه ی مربا، واقعا ترسناک شده بود: دمشو آورده بود روی سرش و چنگالاشو باز کرده بود و واقعا می ترسیدی وقتی نگاش می کردی! وقتی خواستیم در شیشه رو باز کنیم که روش الکل بریزیم ، واقعا کسی نبود که این کارو کنه! می ترسیدیم بپره بیرون! بالاخره اینکارو کردیم و الکل ریختیم روش و تا حدود یک ساعت داشت توی الکل دست و پا می زد! و زنده مونده بود. البته صبح وقتی رسیدیم بالای سرش ، به رحمت خدا رفته بود!




کورتز: آخ چی میشد عقربه ( منظور" آن عقرب" میباشد نه عقربه ی ساعت،بی مزه ها! ) یه نیش کوچولو میزد ممد رو.  هم ما راحت میشدیم هم خود عقربه (منظور ...).

- هیچ دقت کردین محمد یکسری اتفاقات ساده و پیش پا افتاده رو چقدر با آب و تاب تعریف میکنه؟ آدم دلش میسوزه واسه این بچه.  ااااای محمد. کجایی که دلم واسه ات تنگ شده... ( آره جون عمه ات!)


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 4:16  توسط ال پی  | 

 

و اما بعد...

 

دوشنبه 2 فروردین

   

یک هفته مونده بود به امتحان علوم پایه و من در کنسر تحصن کرده بودم. یکی از 25 ایها زنگ زد به موبایلم و خودشو معاون اول اردوی جهادی معرفی کرد!! ( چه مقام بزرگی!!!) الیار شاکر ، کسی که تا روزی که اومدم اردو قیافشو یادم نمی اومد. اسمشو ولی شنیده بودم. بهم گفت: ما توی اردوی امسال دکتر نداریم! شما می تونی قبول زحمت کنی دکتر اردو بشی؟؟ گفتم: من هیچ سوادی بالاتر از شما ندارم جز اینکه اسم 4 تا دوا رو من شنیدم و شما نشنیدی!!! ( که احتمالا هم همونا را شنیدی!!!) و گرنه کاربردشون هم بلد نیستم!!

گیر داده بود که داری شکسته نفسی می کنی و تعارف و ... از این حرفا!

باور نمی کرد که دانشجوی سال 3 پزشکی چیزی ندونه! البته ما همیشه ی خدا متواضع و سر به زیر و ... هستیم و این بر همگان چون شب تار آشکار است!

گفتم : دکتر رحمتی ( دوره 25) که داروسازی می خونه هست توی اردو یا نه؟! گفت : آره ولی اونم داره ناز می کنه! ( یا شایدم یه بهانه ی دیگه که الان یادم نمی آد!) بالاخر قرار شد که یه تیم باشیم: من و علی فتوره و رضا رحمتی! مامانم مطابق معمول با کوله باری از دارو ما رو روانه ی اردو کرد! یکی دو روز که گذشت، کم کم نشانه های یه بیماری پیدا شد! اسهال و استفراغ و دل درد ( البته گلاب به روتون! ) نشستیم با دکتر رحمتی جلسه(!) گذاشتیم که چه دوایی بهتره! می گفت: "توی اردوی جهادی هیچ وقت نباید خود بیماری رو درمان کرد!!!! بلکه باید با مسکن و ... یه کاری کنیم که طرف از اون شدت درد و ایناش کم بشه و تا بتونه بره سر کار!!! فقط مهم سر کار رفتنه!!! بعدا می فرستیمشون تهران تا اونجا همکاران محترم درمان اصلی رو شروع کنن!!! مثلا برای اسهال لوپرامید می دیم! یا هیوسین می دیم! (بدون اینکه فک کنیم عاملش چی می تونه باشه!!!!) کلا درمان جهادی یعنی این! یه موقع آنتی بیوتیک ندی ها!!!! ..."

وقتی جعبه ی کمک های اولیه و دیدم فک نکنم بیشتر از یه بسته ی آنتی بیوتیک دیده باشم و تقریبا هر چی یادم می اد دارو و اسپری مسکن بود!

من که از خیلی قبل می دونستم برای اسهال باید سیپرو بدم! مترو هم اگه سیپرو جواب نداد می دیم!!! اینو از اردوی رامسر پیش دانشگاهی یادم مونده بود!

خلاصه گذشت. میزان بروز بیماری در حال رشد بود. و یکی یکی جهادگران چون برگ درخت بر زمین می افتادند!

چون دکتر رحمتی عنوان پزشک اردو رو از پارسال یدک می کشید ، خیلی سراغ من و علی فتوره نمی اومدن! البت یه سری که کارشون بیخ پیدا می کرد و دستشون به دکتر رحمتی نمی رسید بالاجبار سراغ ما می اومدن! یه شب یکی سرش شکسته بود( یکی از کارگرا که نی دونم از کجا اومده بود!) اومده بود اردوگاه سراغ دکتر می گرفت! من و علی  که پای فیلم میلیونر زاغه نشین بودیم رو بلند کردن بردن پیش یارو ببینیم چی می گه! خلاصه case ها اورژانسی پیش ما هم می اومدن!!!

کار کم کم به بیمارستان کشیده شد... تک و توک مریضا پیش من می اومدن و من با همون نسخه ی خودم بهشون حال می دادم! کم کم تعدا مریضای من بیشتر می شد! (البته بودن هنوز کسایی که طب سنتی(!) رو به طب نوین(!) ترجیح می دادن!)

تقریبا رد خور نداشت! مریضای من خوب می شدن و مریضای دکتر (!) هم سه سر نوشت پیدا می کردن:

1-     عده ای آنقدر حالشان بد می شد که به بیمارستان و سرم و ... متوسل می شدن.

2-     گروهی از هر چی دکتر و پزشک و داروساز(!) بود متنفر می شدند و ترجیح می دادند که با دستشویی بیشتر انس بگیرن تا با دکاتیر!

3-     دسته ای نیز را توبه در پیش گرفته، به سراغ چشمه ی علم و معرفت می آمدند تا از علم سرشار بهره ای ببرند!!!!!

 

پ.ن: این داستان واقعیست! ولی در عین حال از عنصر های مجاز در داستان نویسی نهایت بهره را بردم!



-آقا من امشب خیلی خوابم میاد. حوصله ندارم زیاد حرف بزنم ( میدونم که ناراحت شدین! ). چه زحمتی به دوش ما انداخت این محمدم ها. یه روز در میون باید بیام اینجا پست های داغون آقا رو رونمایی کنم. یه نکته رو میخوام بگم فقط: دقت کردین مهم ترین فاکتور و اصلی ترین المان نوشته های اخیر محمد چیه؟.... اسهال!      ( چون میدونم اینجا همه دکترن دیگه گلان ملاب به روتون نپاشیدم ).

-امشبه رو بهتون استراحت میدم و براتون آهنگ نمیذارم. برید همون آهنگای قبلی رو دوباره گوش بدین! در ضمن اصلا نمیخواد به وبلاگ من سر بزنید. چیزی نیست توش.خبری نیست. نمیدونم چرا از وقتی مسئولیت اینجا رو پذیرفتم آمار وبلاگ خودم کم شده....



 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 4:15  توسط ال پی  | 

 

و اما بعد...

  

یکشنبه 2 فروردین 1388

 

الان از کلاس اومدم و نشستم توی دفتر معلما . زنگ قبل زیست داشتم با بچه های تجربی. باهاشون دعوام شد! قضیه از این قراره. پریروز (30 ام) یه امتحان ازشون گرفته بودیم. 20 تا سوال زیست دادم بهشون که 7-8 تاشو روز قبلش عینا براشون حل کرده بودم. یا نکته شو گفته بودم. این سوالا رو دادم که درصدشون بیاد بالا ولی ...............

فاجعه بود! بالاترین درصد ، 70 بود! 4 نفر 70 زدن بقیه زیر 50! این دو روز هم داشتم بررسی می کردم که هر کی چه سوالی رو غلط زده. امروز رفتم سر کلاس و بهشون گفتم که آخر کلاس یه صحبت اساسی دارم باهاتون! اول یکم میوز و میتوز و یکم شر و ور (!) گفتم کمی هم رفع اشکال کردم.بعد اسم چند نفر رو بردم و گفتم بیان پای تخته! و به هر کس همون سوالی رو که غلط زده بود گفتم که باید حل کنه! که معلوم بشه آیا بعد از امتحان رفتن بررسی کنن و اشکالاشونو در بیارن یا نه؟!! هر کی می اومد پای تخته دو حالت داشت: یا چک کرده بود و یاد گرفته بود یا اینکه این کارو نکرده بود! و هنوز نمی تونست جواب بده! وای به حال کسی که بلد نبود!!! نماند از کنایه ای که گفته نشد به او...

یکی در اومد اون وسط گفت : مگر نگفته بودین بهمون که هر سوالی رو بلد نبودیم نزنیم؟؟؟!!!!!!!  گفتم: آره! ولی چه دلیلی داره سوالی رو که نکته شو براتون توضیح دادم بلد نباشین؟؟؟!!مگه نگفتم هر چی نمی فهمین رو سوال کنین؟!

خیلی عصبانی ام کرد... این بود که نفر بعدی وقتی اومد پای تخته و گفت که بلد نیست سوالو جواب بده، قاطی کردم! (...............)

 اینقدر عصبانی شدم که همه شروع کردن به معذرت خواهی و گفتن دیگه تکرار نمی شه! منم استیل اخم گرفتم به خودمو زدم بیرون! عصبانی شدن هم عالم عجیبی دارد ها!!! الان که زنگ تفریح شد یکی شون اومد معذرت خواهی کنه ... تحویلش نگرفتم . گفتم بره سر کلاسش فعلا. بعد صحبت می کنیم!

 

پ.ن: کلا بچه های درس خون اینجا هست ولی یکی دوتا درسشون ( فیزیک و ریاضی) داغونه. و همین می زندشون زمین! دارم تلاش می کنم یه کار کنم یه غیرتشون بر بخوره و بشینن نقاط ضعفشونو برطرف کنن!

  

ادامه ی یکشنبه:

 این زنگ که رفتم سر کلاس بچه ها ازم معذرت خواهی کردن!!! ادامه درس رو دادم و تست ها رو زدیم. این زنگ (زنگ4) چون یه ناهماهنگی بوجود اومده بود،قرار شد 40 دقیقه بیشتر درس ندیم. 10 دقیقه مونده بود به آخر کلاس که یه دفعه دلم پیچید! سرم گیج رفت! و با تمام وجودم احساس کردم که فشارم افتاده!!! حتی توان بلند شدن از روی صندلی رو هم نداشتم. احساس گلاب به روتون هم یه دفعه اومد!!! منتظر شدم کلاس تموم شه. رفتم دفتر معلما و صبر کردم بقیه بچه ها بیان بریم. که با خبر شدم چون بقیه بچه ها ی اردو رفتن گردش روز عید قراره ناهار رو توی همون مدرسه بخوریم! توی مدرسه! من چون دیگه کلاس نداشتم و حالم هم خوب نبود و از همه مهمتر (!) احتیاج مبرم به ..... داشتم، آژانس گرفتم اومدم خوابگاه. سر راه هم یه ظرف ماست خریدم. خوابگاه با بچه هایی که نرفته بودن گردش ، جمع شدیم و ناهار زدیم. خودم به تنهایی نصف سطل سطل ماست رو خوردم! به امید اینکه خوب بشم! ولی همچنان احساس ضعف می کردم. معلوم بود که یه اتفاقی افتاده ولی هنوز Manifestation بالا و پایین رو نداده!

رفتم بخوابم.... با صدای شر شر بارون از خواب پا شدم. ساعت طرفای 5-6 بود.دم غروب. سیل می بارید! رعد و برق هم که نگو! کلا ترکونده بود! خیس عرق شده بودم... توی رخت خواب اینور اونور می رفتم و تلاش می کردم بخوابم!بچه ها هم از گردش برگشته بودن و سر وصداشون می اومد. سعید پوراسد اومد بالا سرم و گفت داریم 2 تا از بچه ها رو می بریم دکتر! تو هم می خوای بیایی؟! گفتم : دکتر چی کار می کنه مگه؟ من خودم می دونم چی کار باید بکنم! 5 دقیقه بعد علی شهرستانی اومد و گف بیا برو! هر کی رفته حالش زودتر خوب شده!

من چون فرداش کلاس داشتم گفتم حالا بریم ببینیم چه می کنه! و آماده شدم که بریم. پرهام عصوفی و یه 28 ایه دیگه هم بودن. رفتیم بیمارستان و سعید افتاد دنبال کارامون. ما هم اون گوشه موشه ها نشستیم و منتظر شدیم تا سعید بیاد. سالن مرکزی بیمارستانش واقعا ترسناک بود. یه مهتابی سالم نداشت. یه سریشون هم روشن خاموش می شدن... مثل اینکه کسی براش مهم نبوده و بیاد مهتابیا رو عوض کنه!

پس از صف وایستادن پشت در اتاق دکتر، نوبتمون رسید و رفتیم تو. یکم که گذشت و بچه ها علائم و .... هاشونو گفتن سعید منو معرفی کرد و گفت که دانشجوی پزشکی ام! من شروع کردم یکی دو تا اصطلاح و چهار تا اسم باکتری و انگل رو گفتم و خلاصه بحث علمی شد!!!! آخرش دکتر پرسید چه مقطعی هستی و کدوم دانشگاه؟! گفتم یکی دو هفته ست فیزیو پاتمون شروع شده! دانشگاه تهران. یه سرم برام نوشت. چون فشارم همچنان پایین بود! برای پرهام هم نوشت. رفتیم توی اتاق بستری شدیم و سرم زدن بهمون! جدود 45 دقیقه هم طول کشید. رسول اون وسط مسطا رسید و سعید رفت دنبال یه سری کار دیگه! آخر سرم دستم حسابی درد گرفته بود و رسول هی ماساژ می داد! وقتی سرم من تموم شد نصف سرم پرهام رفت بود فقط!!

قرار شده بود که حسین دعایی ( دوره 18) - که بعدا مطمئن شدیم پسر همون مدیر مسئول روزنامه ی اطلاعاته، یعنی قبلش شک داشتیم! - بیاد دنبالمون و بریم سمت مدرسه. این وسطا هم محسن - حاج محسن صادقی، پدر چایی کنسر- زنگ زد و وقتی فهمید حالم اینجوریه کلی خندید بهم! البته واقعا هم خنده دار بود!

 بعد ها در تماسی که با مهدی کاظمی داشتم – چون زود تر برگشته بود تهران -  فهمیدم که اونم وقتی رسیده تهران حالش بد شده و رفته بیمارستان و وقتی آزمایش گرفتن ازش معلوم شده که انگل ژیاردیا داره! از همون موقع آب مصرفی مون رو از آب لوله کشی به آب معدنی تغییر دادیم!




کورتز: با تشکر از محمد که اینقدر مبسوط شرایطشون رو توضیح دادن، ولی من یه ابهام دارم:  آدم باید چقدر کله پوک باشه که وقتی دلپیچه داره بره ماست بخوره؟ شما میدونین؟... 

- یکی از  آهنگهایی که مرحوم محمد قبل از هجرتش وصیت کرد که براتون بذارم The Smile ه از گروه Schiller. آرتیستی که در سبک Ambient , Trance و New Age کار میکنه. و اگه من به محمد معرفی اش نمیکردم و full album ش رو بهش نمیدادم معلوم نیست محمد در حین درس خوندن میخواست چی گوش بده....


  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 4:14  توسط ال پی  |