تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل
 

و اما بعد...

پنج شنبه 6 فروردین

 

دیروز بعد از اینکه یکم درس های امروزم رو آماده کردم ساعت طرفای 5 بود گرفتم خوابیدم و برای نماز جماعت هم نتونستم بیدار بشم. ساعت حدود 7 بود. هوا گرم بود و وقتی بیدار شدم خیس عرق شده بودم. صدای یه نفر می اومد توی راهرو که پشت بلندگو داشت حرف می زد. یکی توی اتاق بود. فک کنم شبیر بود. گفت فرماندار شهرستان کهنوج اومده. با هیئتی بلند پایه!!!!

پاشدم رفتم اونجا. دیدم فرهاد نشسته رفتم کنارش نشستم. فرماندار داشت یه سری آمار می گفت: توی این سه سال اینقدر چیز اینجا ساختیم  که کلی از 8 سال قبلش بیشتره! در سه سال گذشته بودجه ی فلان چیز ده برابر شده در منطقه! محرومیت فلان درصد کمتر شده. اینقدر درصد از کپر ها تبدیل شده به خونه ی پیش ساخته و....

من که وسط بحث رسیده بودم نفهمیدم اینا چه ربطی به موضوع اردو جهادی ما داره؟! یه صدای همهمه ای در زمینه ی بحث بود. همه خندشون گرفته بود . بعضی ها هم قاطی کردن. نوبت به سوالا رسید.

سوالا پرسیده می شد و جوابهای تقریبا بی ربط فرماندار هم شنیده می شد. نوبت به یکی از بچه ها (بابک) رسید. عصبانیت از سر و روش می بارید! گفت: "شما اصلا به سوالا  و حرفای ما توجه نمی کنید و جوابهاتون هیچ ربطی به سوالای ما نداره... بعد گفت: شما قراره رئیس ستاد انتخابات آقای احمدی نژاد باشین که اینقدر از دولتشون تعرف می کنید؟؟؟!! " بعد شروع کرد به احمدی نژاد توپیدن و... . فرماندار قضیه ی دانشگاه کلمبیا رو وسط کشید!!!!!!  ( باورم نمی شد!!!) یکی از همراهای فرماندار گفت: شما برای خدا این حرفا رو نمی زنید! برای خنده می زنید! محمد رمضانزاده – که پدرش دکتر رمضانزاده هنوز در بازداشت به سر می بره...- گفت: مگر شما برای خدا این حرفا رو می زنید؟؟؟؟!!!

اونا گفتن ما داریم براساس آمار حرف می زنیم ! یکی از بچه ها انجمنی مفیدی(!!) ، حامی یوسفدهی، گفت: خب بحث همینه که این آمارتون معلوم نیست راست باشه! دروغه!!!!

همهمه سالن رو پر کرده بود. علی شهرستانی از بچه ها خواست که آروم باشن و شلوغ نکنن! یه نکته ای که یادم رفت بگم : ما همه با لباس راحتی اومده بودیم نشسته بودیم و فک کنم تنها کسی که لباس رسمی پوشیده بود علی شهرستانی بود! البته این یه عرفه و اشکال نداره!

یکی از بچه های پیشکسوت اردو یکی دو تا سوال رو به آرومی پرسید و بحث رو جمع کرد! و ملاقات تموم شد. ولی واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

 

امروز هم رفتیم سر کلاس و درس دادیم. بعد از کلاس توی دفتر معلما نشسته بودم و با خانم ناطقی صحبت می کردیم که یه دفعه مسئولین آموزش و پرورش اومدن. 3 نفر بودن. خانم ناطقی شروع کرد باهاشون حرف زدن. خیلی دل پری داشت. من نمی دونستم چه بلایی سر اینها آوردن . وقتی حرفاشو گوش کردم  کف کردم! مثل اینکه هنوز یه جای درست و حسابی نتونسته بودن برای خانم ها پیدا کنن! کلی قضیه بوده این چند روز و من خبر نداشتم. چندین بار از این مدرسه و اون مدرسه بردنشون فلان سازمان و فلان مسافرخونه که بالاخره بعد از 3-4 روز سرگردونی بین این جاها تونستن یه جایی اسکانشون بدن!

گله ی دیگه هم این بود که چرا تو این مدت ده رو زنیومدن سر بزنن و ببینن چه مشکلی داریم و چه کمبودی داریم؟! مشکل ماشین برای رفت و آمد و مشکل نبود دستگاه کپی و خیلی مشکلای کوچیک دیگه ای که بچه ها داشتن و اگه یه بار مسئولین سر می زدن می تونستن خیلی راحت اونا رو حل کنن! ولی نبودن! بهر حال خانم ناطقی با ربان ناطقش(!) یه حال اساسی از اونا گرفت ولی خیلی جالب بود که 2 تای اونا قبول نمی کردن!! یعنی 2 تاشون با وجود اینکه واقعا کوتاهی کرده بودن هنوز می گفتن که مشکل از شما بوده که اطلاع ندادین به ما! ولی اون بازرسه که باهاشون بود معلوم بود شرمندگی از سر و روش می باره! گرچه کاره ای هم نبود ولی بهر حال...

من رفتم اردوگاه تا استراحت کنم. ولی بعدا از فرهاد شنیدم که گفت یکی از اونا رفته بود سر کلاس تا برگه های نظرسنجی رو پخش کنه و ببینه نظر بچه ها راجع به این اردوی آموزشی جهادی مفید چیه؟! یه سوال هم آخرش گذاشته بود که در مورد همکاری آموزش و پرورش کهنوج با اردو بود که به گفته ی فرهاد همه به اون سوال جواب منفی دادن. و وقتی اون مسئول رفته بود سر کلاس تا برگه ها رو جمع کنه بچه ها کلی اعتراض کردن بهش و فرهاد هم کم نذاشته بود و کلی انتقاد کرده بود ازش!

اون مسئول هم گفته بود: من فقط 4 روز رفته بودم مسافرت! تا بتونم بقیه شو با روحیه ی بهتری خدمت کنم!

نمی دونم چرا سالهای قبل که ما می رفتیم جاهای دیگه هیچ وقت همه مسئولین آموزش پرورش با هم نرفتن مسافرت تا خستگی در کنند!

 

 

پی نوشت ۱ : پس از یک هفته قطعی گوشی و تحمل رنج های فراوان حاصل از بوروکراسی (که واقعا برام مثل شکنجه می مونه!) بالاخره دیروز گوشیم وصل شد! اونهایی که اس ام اس زدن یا زنگ زدن و جواب ندادم همه اش را بندازن تقصیر مخابرات که گوشیمو قطع کرده بود! آن هم فقط به خاطر اینکه از عربستان اس ام اس زدم!!!! همین!

بانک که رفته بودم توی صف پرداخت قبض، یه پیرزنه وایستاده بود و داشت بلند بلند به بعضیا فحش می داد! می گفت :"فلانی که تا دیروز سوپور شهرداری بود حالا امروز شده واسه من (........) !!! خجالتم نمی کشه! " یکی دیگه از قیمت گوشت می نالید! اون یکی داشت به پسر فلانی فحش می داد!!!.... خدا به خیر کنه! فقط نمی دونم که آیا اعتمادی که از دست رفت آیا باز می گردد یا نه؟! نمی دونم آقای هاشمی دلش را به چی خوش کرده که همچنان از تلاش برای جلب اعتماد مردم سخن می گوید.... (صحبت های ایشان در جلسه ی اخیر مجمع تشخیص مصلحت

پی نوشت ۲: یه اس ام اس برام اومد حوالی افطار ، اول خیال کردم جهت خنده(!) فرستادن برام ولی وقتی دقت کردم.... :

"هتل بازسازی شده اوین، با بوفه افطار میزبان شما عزیزان می باشد..."

ناخودآگاه یاد خانواده ی زندانیانی افتادم که شب اول رمضان را در کنار زندان اوین افطار کردند...

و به رئیس آن هتل نیز پیشنهاد می کنم که اگر می خواهد کسب و کارش بهتر شود اسم هتلش را عوض کند! مثلا بگذارد کنسر!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 4:28  توسط ال پی  |