و اما بعد...
از معصوم (ع) روایت شده که:
هر کس صبح کند و در حالیکه بیشترین همت خود را بدنیا اختصاص دهد،
او را درپیشگاه خدا چیزی نخواهد بود و خداوند چهار خصلت را ملازم او خواهد ساخت:
اندوهی پیوسته که پایانی نخواهد داشت ،
اشتغالی که برایش فراغتی نخواهد بود ،
فقری که با آن روی بی نیازی نخواهد دید ،
آرزویی که برایش پایانی نیست...
سلام! عید شما مبارک.....
بالاخره پس از انتظار ها ی بسیار اولین فرد از جمع دختر خاله ها و پسر خاله ها و دختر دایی ها و پسردایی ها و دختر عمه ها و پسر عمه ها (!!!) راه به سوی بخت خویش پر گشود و مزدوج گشت!!! ( من عمو ندارم!!!)
صدف دختر عمه ام است!
صدف در دانشگاهی در فرانسه درس می خواند!
نمی دانم چه اتفاقی برای پسری از تبار دین مسیح می افتد .. که دل در گرو وی می بندد!
و که وی را تا پای مسلمان شدن می کشاند!
زویه جرارد! (به فتح "ز" و کسر "جیم" ) = ( زَ وی یه)
و اولین برخورد ما بسیار جالب بود!
عمه ام سفارش کرده بود...که بس جوانیست خجالتی! و مهربان ...! و تو ای محمد (!) تلاش کن با وی بصحبتی ...
چونانکه که ایندو در خانه ی پدر بزرگم و مادر بزرگم سکنی گزیده اند ( از آنجاییکه بهر حال داماد نوه شان است بالاخره!) ... ما نیز بدانجا طی طریق کرده... و درب را بصدا در آوردیم!
در دیدار اول پس از سلام و احوال پرسی و مصافحت و روبوسی با پدر بزرگ... دیدم که جوانی با قامتی بس بلند.. که گویی سر به فلک می کشید (!) آمده و دم در که ببیند که آمده به دیدارش!
من هم که زبانم بند آمده از این همه هیبت و حشمت ... نا خود آگاه به زبان بیگانه ی فرانسی لب به سخن گشودم! چونکه فقط در حد سلام کردن بلد می بودم... بیخیال ادامه ی مکالمه گشته ... و سریع به داخل خانه گریخته (!) به مادر بزرگ سلامی عرض نموده ... و به صدف نیز همینطور!
خلاصه... پس از اینکه آرامش اعصاب به حالت عادی برگشت... و استرس احمقانه (!) و بی دلیل از وجودم برون گشت... پس ار صرف شام ... مشغول صحبت گشته ... زیرا گویا ماموری بودم که وی را به حرف بکشم (!!!!) هم اینکه وی در آن مکان تنها می توانست با زنش به زبان فرانسوی بصحبتد... و یا شاید کمی هم با پدر بزرگ که کمی می دانست... هم اینکه خیلی خجالتی بود و کم حرف!

خلاصه با حضور دختر عمه و وی صحبت را آغاز کرده... ( از آنجاییکه گمان آن می رفت نکند که وی بعلت عدم تسلطش به زبان انگلیسی.... متوجه کلام فصیح بنده نگشته و دچار سر در گمی گردد، از صدف استفاده به عنوان مترجم در زمانهای حساس می کردم!)![]()
زویه ( به فتح "ز" ) فارغ التحصیل رشته ی بیو تکنولوژی ( فوق لیسانس) و دانشجوی دکترای رشته ای مرتبط ( به علت کهولت سن (!!!) فراموش کرده ام!) است!
بحث پیرامون همه چیز رفت... از روش نگرش سیاسیتمداران فرانسه زبان در قبال ایران ... در قبال خودشان... و بحث های پیچیده ی علمی ( که از حوصله ی سلسبیل بدور است!) ... تا بحثهایی پیرامون فوتبال و زیدان ( که محبوب ترین بازیکن "من" و در عین حال " او " نیز بود!!!)...
اخیرا یکی از دوستان دانشگاهی... فیلمی بدست آورده بود... کارتونی بود به زبان فرانسه... به نام "پرسپولیس" ... که بس زشت بود و بی منطق و رنج آور!
از وی پرسیدم که مردم فرانسه درباره ی ایران و ایرانی ها چه فکری می کنند؟!
بگفت: رئیس جمهور شما می ترساند آنان را! از این کار او خوششان نمی آید!
پرسیدم ازش که آیا فیلم پرسپولیس را دیده است یا خیر؟!
بگفت: وقتی فهمیدم در چه رابطه ای است... اصلا دوست ندارم ببینمش!
فیلد تحقیقاتی وی در مورد نارسایی رشدی در بافت عضلانی ( دیستروفی عضلانی دوشن!!!) بود... که متاسفانه "فقط" در این مورد چیزی نمی دونستم .. و گرنه به تقل قول از آقای افشار مقدم : " فکر نکنی من آدم کمی هستم ها؟! "...
نکته ی جالبی که تا بحال نمی دونستم... و وی مرا از جهل مرکب نجات بخشید... این بود:
گویا در آن خطه از زمینهای سر سبز اروپا ... کم و بیش مانند اینجا ... حمایت از مغز های محقق کم است... که آنان را مجبور به مهاجرت می کند! آن هم به کجا؟! به آمریکا !
از این قضیه سخت ناراحت بود...![]()
مطلبی دیگر که بینمان مطرح شد بدین صورت بود که...
پرسید : آیا توی ایران ... طبیبان خود را بالاتر از محققان رشته های دگر می پندارند یا خیر؟!
ماندم چه جواب بدم ! اینگونه گفتم:
در هر جایی ... هم انسان خوب پیدا می شود ... هم انسان بد.. هم انسان کم ظرفیت پیدا می شود... هم انسانی که ظرفیتش فراتر از این حرفاست.. که خود بزرگ بینی داشته باشد! جایی که انسان باظرفیت و متواضع باشد... دلیلی ندارد که بخواهد خودش را با ننگ " کوچک پنداشتن دیگران برای بزرگ شدن خود" آلوده سازد!
و وی متحیر از جواب های "سلسبیلی" من... همچنان خواستار ادامه ی مکالمه بود...
سوالی از فیلد تحقیقاتی اش پرسیدم... نفهمید!
دوباره مطرح کردم ... جوابی دیگر داد...
علت را در ۲ چیز پنداشتم : ضعف زبان من در انتقال پیام... یا ضعف وی در درک پیام!
از آنجاییکه احتمال اول امکان به وقوع پیوستن ندارد(!!!) ... احتمال دوم صحیح می بود! ( بین خودمان بماند... من هم کمی ( چون خسته شده بودم!) خوب نپرسیدم!!!)
در اینجا صدف به میان آمد ( کما اینکه در قبل ها هم کمابیش به کمک زویه می آمد!) و سوال مرا برایش به فرانسه ترجمه کرد! ... و وی به فرانسه پاسخ وی را داد... صدف هم به انگلیسی به من پاسخ داد و من هم باز بحث را نه با زویه بلکه با صدف ادامه دادم....!!!! آن هم به انگلیسی! دقیقه ای ( شایدم دقایقی) به انگلیسی با وی بحث می کردم! که ناگهان زویه به زبان فرانسه به صدف گفت : " چرا به فارسی با هم حرف نمی زنید شماها؟!؟!؟! "
و اینجا بود که کلی خندیدیم!
* * *
زویه خیلی تاکید داشت که تا بحال اینقدر انگلیسی با کسی صحبت نکرده بود ! حتی زمانی که در آمریکا برای کاری رفته بود! زیرا آنجا همه تلاش می کردند که به وی به زبان فرانسه سخن بگویند!
خلاصه گویا وی مسحور شخصیت بنده گشته بود! و این را مدام ( هم آنموقع ... هم الآن !) با عمه جان و بقیه فامیل مطرح کرده و از مصاحبت با بنده بسی لذت برده!
بر شما خوانندگان است که از این رخ داد مهم درس بگیرید که دنیا بس کوته زمانیست ... که هر روزش که از دست برود ... مایه ی حسرت است ...
* * *
گویا موتور متاهل شدن دارد کم کم روشن می شود در خانواده ی مادری نیز!
دختر خاله ام هم اولین کسیست که به این نعمت می رسد ان شاء الله در شهریور ماه !
حال مانده ام که آیا دومین نفر از خانواده ی مادری ... همان کس از خانواده ی پدری است یا نه؟!![]()
به انتظار باید نشست!!!!
دعا می کنم دعا هایتان مقبول گردد ! ( چون می دانم که حقیر را در دعاهایتان فراموش نکرده و نمی کنید! کما اینکه من نیز تلاش می کنم اینگونه باشم!... به فضل خدا...)
