تبليغاتX
چشمه ی سلسبیل - بیانیه موسوی یعنی اردوی جهادی...
 

 

و اما بعد...

 

یکم که بیشتر در آمار ارائه شده توسط وزارت کشور دقت می کردم به نتیجه ی جالبی رسیدم! توی صندوق من(۲۴۲۷) و صندوق بقلی ام مهندس موسوی بیشتر رای آورده بود و در بقیه صندوقهای یافت آباد احمدی نژاد بیشتر بود! مثل اینکه حضور من توی اونجا اثر روانی داشته و مردم فوج فوج به سوی موسوی گرویده اند! یا حداقل هر چی موسوی چی توی یافت آباد بوده اومده توی صندوق من رای داده!!!!

*   *   *

این روز ها دیگه اصلا حوصله ی بحث و حتی فکر کردن راجع به این موضوع - انتخابات و پیامدها - رو ندارم. تمام تلاشم رو دارم می کنم که از این حال و هوا دور بشم....

می رم دانشگاه. توی سیتی آقای عباسی رو می بینم. می گه دکتر خبر جدید نداری؟! تجمع امروز فلان جا درسته؟! یا شایعه اس؟ لبخندی می زنم و می گم مدتیه خبر ندارم ... . می رم توی زیر پله ها تا از آقا مرتضی سن ایچ پرتقال و های بای بخرم. می گه از فلانی خبر داری؟! درسته ؟! امروز دوباره شلوغ می شه یا نه؟! دیدی تلویزیون چی نشون داد؟ دوباره می گم: نمی دونم. الان شایعه خیلی زیاده خبر ندارم.  می رم کنسر. اونجا دکتر --- رو می بینم. ازم می پرسه فلان خبر رو شنیدی؟! به نظرت چی می شه؟! واقعا این خبر صحت داره؟! دیدی فلانی توی فلان سخنرانیش علیه فلانی چی گفت؟! دمش گرم! دوباره همون خنده ی الکی و مضحک می آد روی لبهام و می گم: خیلی خسته بودم نتونسم پی گیری کنم. امشب می خونم ببینم چه خبره. توی انجمن - یا به عبارتی پاتوق- نشستم. آخه شرطی شدم تا می آم دانشگاه برم انجمن و بشینم اونجا. اونجا هم بدتر از هر جای دیگه! یکی می آد می گه فلان قسمتی که بسیج زده رو بردش علمی نیس! غلطه! از لحاظ عقلی امکان نداره! چرا فلان خبر رو نمی زنین روی بردتون؟! چرا خبر های بردتون رو به روز نمی کنین؟؟!! چرا برای آگاهی بخشیدن به دانشجو ها(!!!) دیگه فعالیت نمی کنین؟؟؟؟!! ......

ولی هیچکی نمی دونه که همین انجمنی های بدبخت که زندگیشونو گذاشتن واسه این انتخابات ، آدم اند! تا یه جایی می تونن فعالیت کنن! خسته می شن! ولی گویا بقیه اینطور فک نمی کنن!!! خیال می کنن انجمن یه جاییه برای اینکه بیان و کامنت بدن و بگن : " چرا کاری نمی کنید؟؟؟!!" و بعد هم برن سراغ درس و زندگیشون!

خسته شدم. دیروز به طرز وحشتناکی ۱۳ ساعت مداوم خوابیدم. از ۷ شب تا ۸ صبح! یک سر امروز رفتم کنسر و سعی کردم یکم درس بخونم . یک ماهی می شد "پاکت رابینز" رو نخونده بودم! چقدر کتاب قشنگیه... یه خلاصه ی خوب و بدرد بخور... شروع کردم به خوندن. یکی دو ساعت از این فضای بیخود جدا شدم. برای استراحت اومدیم بیرون. دکتر "ایکس(!)" رو بعد از ماه ها دیدم! دوباره شروع کرد به سوال و خبر  و....!!! نمی دونم چه انرژی ای داشتم که تونستم یه ربع بیست دقیقه باهاش حرف بزنم! فک کنم همون ۵ صفحه پاتویی که خوندم برای دو روز شارژم کرده!!!

یک دوست توصیه کرد تا برای رهایی از وضع موجود:

مانند گذشته ، خوره ی (!) کنسر بشم!

به امید خدا...

پی نوشت ۱: بعد از ۲ سال اردو نرفتن (!) فردا ایشالا با دوستان می ریم شهرستانک. یکی از بچه ها گفت: سکوت دو ساله ی اردویی(!!!) محمد شکسته شد!

پی نوشت ۲: ان شاء الله سفرنامه ی اردوی جهادی -  کهنوج ۸۸ - رو به تدریج در سلسبیل خواهم نوشت... حداقل برای یادآوری برای خودم خیلی لازمه...

پی نوشت ۳: هفته ی بعد اعتکاف شروع می شه. و من باید تصمیم بگیرم که آیا حاضرم پشت سر عده ای که قبلا قبولشون داشتم هنوز هم نماز بخونم یا نه؟! تکلیفم با یه عده مشخص شده و دیگه پشت سرشون نماز نمی خونم. حتی نمی خوام نگاهم توی نگاهشون بیفته وگرنه می دونم نامردیشون رو در حق دانشجو ها چجوری باید بذارم کف دستشون. ان شاء الله خدا خودش کمک کنه.

پی نوشت آخر: خدا موسوی را عمر دهد. چقدر این بشر عظیم است . خیال می کردم می شناختمش... ولی فهمیدم واقعا این بشر رو هنوز درک نکردم! آخرین بیانیه اش رو که خوندم داشت گریه ام می گرفت.... چقدر حیف شد که نخواستند نماینده ی ملت ایران چنین مرد بزرگی باشد... دیرنخواهد بود که پشیمان خواهند شد....

خیلی ارادت داریم سید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:9  توسط ال پی  |