در باب مرگ - قسمت اول
چند موضوع به صورت پراکنده ولی همه با محوریت مرگ .
با توجه به مواجهه بسیار نزدیک من در طی دوره ی اینترنی با پدیده ی مرگ، چه بیمار و چه همکار پزشک و همچنین مطالعات جسته و گریخته ای که داشتم فکر کردم این ها را باید یکجایی بنویسم شاید کسی در زمانی خواست پی این مطلب را بگیرد. (ممکن است برخی از این مطالب رو در فیس بوک قبلا نوشته باشم ولی به جهت مدون شدن مجددا می نویسم)
بحث اول درباره ی پیش بینی آدمها از مرگ و انتظاری که از مرگ دارند.
خط مقدم جبهه مرگ، اورژانس بیمارستان هاست. اینقدر آدم می بینیم که می میرند دیگر مساله عادی می شود برایمان. اساسا تعریفمان از مرگ تغییر می کند. حتی خود را در جایگاهی می بینیم که برای مرگ آدمها قضاوت کنیم. اگر کسی کنسر متاستاتیک بود می تواند بمیرد ولی کسیکه جوان تر بود نباید بمیرد. حتی به صورت ناخود آگاه در تلاش ما برای زنده نگه داشتنش تاثیر می گذارد.( البته یک دیدگاه درباره احیا قلبی ریوی و DNR دارم که در جای خودش بحث می کنم.)
صریح تر بگویم، دو تیم داریم: تیم درمان، یعنی پزشک و پرستار و ... و تیم "سایرین"! بیماریها برای تیم "سایرین" است. مرگ ها هم برای تیم "سایرین" است. ولی تیم درمان تلاش می کند که تیم سایرین به این مرحله نرسد. یکی از آموزه هایی که در اخلاق پزشکی به ماها یاد دادن این بود که با مریض ها نباید empathy کرد باید sympathy کرد . (همان مفهوم همدردی و همدلی- برای توضیحات بیشتر این لینک رو بخوانید). اتفاقی که در تجربه ی 18 ماه اینترن بودن و از نزدیک با بیمار، مرگ و خانواده آنها سر و کله زدن، و از جبهه ی خودی به تیم پزشکی نگاه کردن، نمی افتاد! به بیان دیگر، نه همدردی ای بود نه همدلی ای. البته شاید این نقد به حرف من وارد شود که کافر همه را به کیش خود پندارد. ایراد ندارد! نمی توانم رد نمی کنم. مساله ای که قصد دارم بیان کنم این است که علت اینکه نمی توانیم - یا نمی شود - این همدردی و همدلی را داشته باشیم، همین مزربندی بین تیم خودی (درمان) و تیم غیر خودی (سایرین) است. بعبارت دیگر ، مرگ ، سرانجامِ اعضای تیمِ سایرین است. و به طور ناخودآگاه تیم درمان خود را مصون از این پدیده، یعنی مرگ، می بیند. و این حس ، که شاید از تمایل برای جاودانگی برمی خیزد، در تیم درمانگر احساس آرامش می دهد. انگار که کسی که مرده، خودی نبوده. پس نباید آنقدر ناراحت شویم. (این مساله را وقتی فهمیدم که کسانی از تیم پزشکی به طرق مختلف در زمانی که من عضوی از این تیم بودم، مردن. و شدت ناراحتی این مساله برای اعضای تیم پزشکی بیشتر از حس ناراحتی برای یک همکار یا دوست بود. به نظرم این ناراحتی ناشی از زیر سوال رفتن این جمله در اذهان ماست که : "مرگ برای تیم سایرین است")
خیلی از اوقات این مرض همدردی و همدلی مشخص نمی باشد. گویی شبیه راه رفتن بر لبه تیغ است. البته واضح است که با تمرین هر چه بیشتر می توان مرز این دو را شناخت و اشتباه نکرد. ولی راه سومی هم هست که در بالا بهش اشاره کردم: از اساس قید این همدردی و همدلی را بزنیم و ارتباط خود را از نظر عاطفی با تیم مقابل قطع کنیم. که به نظرم ایراد کار سیستم آموزشی اینجاست که ما را در این زمینه خوب کمک نکرد. تیم درمان برای احساس آرامش و در نهایت برای بقا در جبهه ی خدمت رسانی به تیم مقابل، به این سمت کشیده می شود که ارتباط خود را از نظر عاطفی قطع کند.
(این مساله نافی این اصل نیست که تیم درمان ، اگر به اصول اخلاق حرفه ای و کاری خود متعهد باشند تمام تلاش خود را برای احیا و نجات بیمار صرف خواهند کرد. تقاضا دارم عمیق تر به متن بالا بنگرید.)
در مورد مساله ی اول: قضاوت ما از مرگ دیگران. چرا در ذهن ما مرگ یک انسان سالمند موجه و مرگ یک جوان ناموجه است؟
این مساله البته محدود به تیم درمان نیست و خیلی ها به این قضاوت ناعادلانه - از نظر من - دچار هستند. همه مان مطمئنا تجربه ی شنیدن خبر مرگ کسی را داشته ایم. اولین فاکتوری که در ذهن ما مورد سول واقع می شود ، سن شخص است! مثلا خبر می آورند مادر بزرگ فلانی مرحوم شد! بعد از تسلیت، می پرسیم: "چند سالشون بود؟!" فاکتور بعدی که در ذهن ما متبلور می شود، یافتن یک زمینه یا علتی واضح برای مرگ است. مخصوصا اگر سن و سال شخص برای مرگ کم به نظر برسد. و جالب اینجاس که بعد از یافتن این فاکتور، دو دسته می شوند آدم ها: دسته اول آنهایی اند که با شنیدن دلیل مرگ ، قانع می شوند، گویی "حق" طرف بوده که بمیرد! (حق به مفهوم عامیانه نه "حقیقت"!) و در دلشان یک "خـُــــــــــب" می گویند و از مساله عبور می کنند. دسته دوم اما با این دلیل قانع نمی شوند. در ذهن خود نمی توانند بپذیرند که انسان با این دلیل می تواند بمیرد. ذهنشان دچار آشفتگی می شود. سعی می کنند با سوال های پی در پی ، و پر کردن جاهای خالی این پازل در ذهن خود این آشفتگی را سروسامان بخشند. تلاششان در نهایت سرانجامی ندارد. این مرگ را "حق" نمی دانند.
مثال جالبی در ذهنم مانده، مرگ پروفسور گایتون بود. او نویسنده ی اصلی یکی از مهمترین کتاب های ما در دوران تحصیل پزشکی، فیزیولوژی گایتون هست. بیوگرافی جالبی دارد که در اینجا می توانید بخوانید. او در سن نود سالگی، در حالی که از دوران جوانی فلج اطفال گرفته بود، در یک تصادف رانندگی کشته شد.
اولین چیزی که به ذهن خواننده این مطلب می رسد این است که :"حیف کاش تصادف نمی کرد و زنده می ماند و مثلا خدمت می کرد!" دلیل مرگ را "حق" نمی داند. در صورتی که اگر می گفتند بر اثر کنسر پانکراس از دنیا رفته، مثل قبل احساس تاسف نمی کرد. گویی حق بوده.
به نظرم این "حق" و "ناحق" بودن علل مرگ در ذهن ما، قبل از اینکه به شدت ضایعه مربوط باشد، به شیوع آن و مواجهه ی ما با آن علت مربوط می شود. مثلا اگر به شما بگویند فلانی با سکته ی قلبی از دنیا رفته کمتر متعجب - یا حتی ناراحت!- می شوید تا اینکه بگویند از کم خونی دایاموند بلک فن!( diamond black fan anemia!!). حال این مساله را به بحث قبلی - تیم پزشکی و تیم سایرین- بسط میدهم. مسلما میزان بیماری ها و مرگ هایی که تیم درمان با آنها مواجهه داشته از تیم سایرین بیشتر بوده. بواسطه ی بودن در خط مقدم جبهه مرگ و زندگی: اورژانس! پس شاید یکی از عللی که در ذهن ما(تیم پزشکان) مرگ آدمها، ساده است و خیلی تعجب نمی کنیم ، همین مواجهه های مکرر است... . در واقع همه ی مرگها (یا خیلی از آنها را!) "حق" می دانیم. چه آنها که در صد سالگی تصادف کرده اند، چه آنها که در حین زایمان و از شدت خونریزی می میرند، و چه جوانی که بعلت مصرف زیاد مواد مخدر دچار ایست تنفسی شده یا کودکی که تصادف کرده.
همه ی اینها مرگ است. درنهایت فرقی هم ندارد. ما برای راحتی خودمان، برای آرامش ذهن خودمان و دامن زدن به این حس جاودانگی، دنبال حق و ناحق کردن مساله هستیم. وگرنه اصلا این لغت "حق" و "ناحق" موضوعیتی برای مساله ی "مرگ" ندارد.
ادامه دارد...