مک بوک به مثابه ی آزمون الهی

 

 

و اما بعد...

باز دوباره نصفه شب شد (البته الان دیگه نزدیک صبحه) و علی رغم هزار و یک کار دیگه ای که دارم، اومدم پای نوشتن. خب از اونجاییکه من به خود درگیر بودن شهره هستم و گیر دادن "بیخود" برای انجام "ندادن" یک کار از علائق بسیار بسیار معمول منه، داشتم فکر می کردم که الان دقیقا دارم چه می کنم! مخصوصا بعد از اینکه هی داستان برام جوانب مختلفش نمایان می شه و من هیچ نظری  - مطلقا هیچ نظری - درباره شون ندارم! قشنگ تو این فاز که باد داره قایق رو می بره و منم خوابیدم تو قایق و "خوشحالم". بعد دوباره اون حس وسواس گونه ، اینبار نه مثل یک مرشد پیر که فقط وعظ می کنه، بلکه مثل اون فرشته های نکیر و منکر ظاهر می شن، بعد می گن دیدی چه گندی زدی؟! چرا فکر اینجاشو نکرده بودی؟! یا چرا راجع به این نمیدونستی و ... از این قبیل حرفای سرکوفت زننده. بعد من فکر کردم دیدم که بابا من چند ساله دارم با اینا (همین نکیر و منکره !) زندگی می کنم. خط معیارمو گذاشتم رو اینا. بعد حالا که یه چند ماهیه چالش جدی نداشتم تو زندگیم، فکر کردم اینا هم رفتن دنبال کارشون. بعد می بینم که نه اینا هنوز هستن. بعد مشکل این نیست که اینا رو بهشون توجه نکنم. یعنی ایگنور کنم اصلا کاری نمی تونن بکنن در نهایت! مشکل اینه که بلد نیستم وقتی که اینا رفتنن با چی دقیقا می تونم تصمیم بگیرم که یه وقت کار اشتباه رو نکنم؟ یا کارم از نظر اخلاقی درست نباشه؟ دستمو به چی می تونم بگیرم؟! مثل این می مونه که به یه ماشین باز حرفه ای تو وقتی که ماشینش براش خوب کار می کنه بیایی بگی که بیا با دنده اتوماتیک برون. درسته خیلی کیف میده و اینا. ولی هیچ وقت اون دنده ایه رو فراموش نمی کنه. اون حسی که می زنی دنده معکوس و شتاب می گیری و جا می ذاری بقیه رو فقط توی دنده عادی دیدم نه تو اتوماتیکه. البته نمی دونم این مثالم چقد ربط داشت یا نه. کلا این روزا بی ربط حرف می زنم در نتیجه خرده ای بر خودم نمی گیرم. شما هم خواستین نگیرین. ( یا بگیرین!)

بعد یه فکر دیگه ای هم که کردم این مدت این بود که سیستم مک و ویندوز خیلی فرق داره. یعنی، یکی نمی تونه بگه من هر دو تا رو استادم. (البته نظر من اینه - و البته غیر از این متخصص های کامپیوتر - یعنی آدمهای معمولی رو می گم - اه چقدر گیر می دین ! یه چی اومدم بنویسم ها!!!) داشتم می گفتم. مثال خودمو می زنم. از اول، از بچگی، ویندوز دادن دستمون. اطرافیانمون هم ویندوز داشتن. تا مدتها اسم مک و لینوکس و اینا رو هم نشنیده بودیم. بعد که شنیدیم هم دلیلی نداشت بریم سراغشون. ویندوز خوب جواب می داد. بعد حالا به ضرورت شرایط و توصیه ها و فکر ها و از همه مهمتر، حس خوبی که نسبت بهش پیدا کردم رفتم گرفتم. بعد دو هفته کلنجار شب و روز، تهش تونستم روشن خاموش کردن رو یاد بگیرم. بعد هم کم کم چیزای کلی شو یاد گرفتم. ولی الان، بعد از سه سال که به طور منظم دارم باهاش کار می کنم ( کارهای روتینم ، خوندن مقاله، تایپ کردن و وب گردی، به ندرت هم فیلم) وقتی یه مساله ی بدیعی توی زندگیم اتفاق می افته - در حوزه ی کامپیوتری - و مثلا فرصت اینو ندارم که برم از توی مک یادش بگیرم می رم سراغ همون سنت قبلی، ویندوز و لپ تاپی که زوارش در رفته رو باز می کنم و کارم رو باهاش انجام می دم. اصلا انگار یه سری نرم افزار هایی هست روی این سیستم که روی اون سیستم مک اجرا نمی شه. و نه تنها نسخه ش نیست توی بازار، که اصلا قرار هم نیست بیاد. یعنی نه اینکه توی ایران نباشه! توی دنیا هم نیست! اصلا یه چیز دیگه س این مک. بعد من هم فکر می کنم که این تلاش هایم در فهمیدن هر چه بیشتر نکات مک، نه تنها زمان زیادی مطلبه که صبر زیادی هم می خواد . احتمال موفقیتش هم لزوما بالا نیست. مثل یه جور از اول راه انداختن یه نظام فکری جدید برای یه پیرمرد! فقط تنها نکته ای که می دونم انرژی بهم می ده و تا آخر می تونم باهاش برم جلو، اینه که دوست دارم با مک کار کنم... همین.

 

پ.ن 1: تناقض گویی و مهمل بافی از صفاتی بود که من نداشتم قبلا. اخیرا می تونین به لیست ویژگی هام اضافه کنین. 

پ.ن 2: قبلا هم گفتم ، حرفی که الان زده شده، حرفیست که الان زده شده. نه دیروز. نه فردا! پس استناد کردنش هم نیازمند آگاهی از شرایطه. اصلا به من چه. خودتون برید یکم هرمنوتیک بخونید دستتون می آد.

پ.ن 3: یه فکر دیگه مم این بود که سانسور نداریم اینجا. همین. پس خودمم سانسور نیستم. 

 

والسلام

وقتی همه چیز جمع می شود و فرو می ریزد

 

 

و اما بعد...

 

جمع کردن این ذهن مشوش کار سختیه. به ندرت هم این اتفاق می افته و زیاد هم دووم نداره. این لحظه ای که دارم می نویسم هم از اون مواردیه که جمع نشده. پراکنده س. به کسی هم ربطی نداره!!

داشتم فکر می کردم لذت نوشتن به وقتیه که سانسور نشده باشه. فیلتری روش نباشه. یا اگرم فیلتری هست، از روی خوشحالی رضایت مندیه نه جبر القا شده. 

داشتم فکر می کردم که چقدر سخته بر خلاف تمام تئوری ها و ایدولوژی ای که توی ذهنت ساختی در چند سال گذشته، بخوای چند ماهه عوضشون کنی. داشتم فکر می کردم به اینکه منطق چیز بیخودی داره می شه تو زندگیم. بیخود نه. ولی اون خدای همیشگی هم نیست. البته این تناقض داشتنشو هم قبلا نشون داده بود. یادمه وقتی مسئولیتی داشتم در بین دانشجویان و ازم مشورت می گرفتن سر انتخاب بیمارستان یا بخش بهتر، استدلالاتی که برای بهتر بودن بیمارستان  الف می کردم براشون به همان اندازه قوی بود که استدلالهایم برای بیمارستان ب. یعنی همانقدر دلیل وحود داره که یکی بخواد بره الف که بره به ب. روشی هم که آخرش باهاش تصمیم می گرفتیم یه سری دلایل مسخره ای بود و فقط برای این درستشون می کردیم که بگیم ما منطقی فکر می کنیم نه احساسی. در حالیکه الان که عبور کردم از اون فضا می بینم که تمام اون بحثا مضحک بوده. بعد الانم به نظرم قضیه زندگیم همینه. همونقدر دلیل برای رفتن به خارج وجود دارد که دلیل برای ماندن. همانقدر دلیل برای مسلمان بودن وجود داره که ترک مسلمانی کردن. همانقدر دلیل برای وجود خدا هست که دلیل برای نبودن خدا. همونقدر دلیل برای عاشق شدن وجود داره که برای تنها موندن. اصلا تهش اینه: همونقدر دلیل برای زنده موندن توی این مزخرفی که اسمش دنیا س، وجود داره که همونقدر دلیل برای کسی که نخواد زنده بمونه و حودشو بکشه. ( - نمی دانم قبلا گفتم یا نه - از مدتها قبل داشتم به این فکر می کردم اگر روزی روانپزشک بشم، آیا اگر کسی را ببینم که می خواهد خودش را بکشد، چقدر حاضرم تلاش کنم تا منصرفش کنم؟ بعد اصلا شاید شرایط طوری پیش برود که متقاعدم کند که خودکشی برایش بهتر است! بعد دیدم من با این طرز تفکر نباید برم روانپزشکی چون آنها خودکشی را بیماری می دانند.) بعد فکر کردم دیدم اون "اسب منطق" نیست که ما رو جلو می بره. حالا اگرم جلو ببره ولی انگیزه اصلی اون نیست. دارم به این نتیجه می رسم آقای "احساس" همیشه در پشت پرده وجود داشته. از اینکه ما با اون اسبه دعوامون می شد خندش هم می گرفته تازه (نمی دونم چه اصرار یوده همیشه که با اون بحث کنیم ؟!)  ولی جلو نمی اومده. هی سیخونک می زده و هی می رفته روی مخمون. تمام اون بحثایی که بالا گفتم، ولی حس های متفاوتی دارن. هر کدوم حسش قوی تره آدم اونو انتخاب می کنه. اصلا ربطی هم به اون استدلال پشت سرش نداره. من حس می کنم خدا رو پس هست. تموم شد.
الان یه مدته دارم حرف آقای "احساس" رو گوش می دم. به همین خاطره که مضحک بودن شیهه های اسب "منطق" دیگه برام ارزش نداره.

پ.ن: یه ذره جلوش جو می ریزم بخوره صداشم در نیاد دیگه.