که چی؟
اساس مشکل از بی اعتقادیست.
چند وقت قبل، به این مساله می اندیشیدم که چرا الان این همه چالش در حوزه های مختلفی که با آنها درگیر هستم وجود دارد، و هیچ کدام هم به نظر نمی رسد حل شدنی باشد. چه بسا حل هم بشود آن آرامش دهنده ای که باید باشد نیست! یعنی نه تنها از " در مسیر بودن " دیگر لذت نمی برم ، که احساسم این است که از "رسیدن" هم بهره ی چندانی نخواهم برد. یا لااقل تصور من از رسیدن آنی نبود که انتظارش را می داشتم. چه دست و پا زدن هایم در فعالیت های دانشجویی، چه درس خواندن ، چه تلاش برای پژوهش کردن. یا تلاش برای ادامه تحصیل. البته یک سری شان عمرشان سر آمده و بقیه در حال سر آمدن هستند. انگار بجای اینکه در پنجاه سالگی ، در کسوت یک پزشک متخصص با سابقه، که دیگر ته رشته اش را دیده است، و از خود می پرسد: " که چی؟!" منی که هنوز در اولین قدمهای این راه هستم همین سوال رو از خودم می پرسم و نومیدانه در حال شروع مسیر هستم.
داشتم فکر می کردم که قدیم ها چی بود که یکی این کار را شروع می کرد و این حس را نداشت. انگیزه اش را از کجا می گرفت؟ بعد دو طیف پیدا کردم، عده ای که هدف خود را بطور خاص و ساده، "پول" تعریف کردند، و انصافا آنقدر وسوسه انگیز هست که انسان را بخواهد دنبال خودش بکشاند و شب بیداری های زیادی را در کتابخانه متحمل شود، تا شاید به آن چیزی که راضی اش می کند برسد. البته من فکر می کنم دسته ای که دنبال این هستند، یکسری سوالات مهمتری رو ایگنور کردند که تونستن راحت جلو بروند. البته همین صرف جلو رفتنشان ارزشمند است. از بخت بد در این طیف نیستم...
طیف دیگر، که اتفاقا در دوران قدیم بودند و تقریبا الان کمیاب شده اند، مخصوصا دانشجویان دوران هیجانی انقلاب، مخصوصا آنها که امید "تغییر" در آنها زنده شد و پیروز شد. کاری به این ندارم که این امید بعدا مثل پتک خورد توی سرشان و انقلاب و امید و تغییر و هر چه برایشان آرمان بود دود شد رفت هوا، ولی همان انگیزه شاید انرژی اولیه خیلی از تصمیمات اصلی زندگی شان را تامین کرد. استادی را می شناختم که می توانست برود و در یک تخصص متمولانه تر (!) تحصیل کند، ولی گفت چون هنوز در اوائل انقلاب کسی حواسش به مساله اعتیاد نیست، من می روم رشته ی "پزشکی اجتماعی " می خوانم! این تفکر که نشان می دهد در این زندگی هر کسی وظیفه ی خاصی دارد، و حتی موضوع تحصیلی خود را از نوع "واجب کفایی" می بیند، دیگر در این دوره زمانه نیست. نمی خواهم تمام آن اعتقادات را به کفِ هیجانی ماجرا فقط ربط بدهم، و مسلما مردمی که آن دوران مسلمان بودند، نسبت کسانی که الان مسلمان اند، معتقد تر نیز بودند. الان همین که من نمی دانم تکلیفم چیست، یعنی وظیفه ام رو نشناختم، یا شایدم وظیفه ام بهم گوشزد شده، ولی چون راوی آن جمله را دیگر محرم نمی یابم، در نتیجه اعتقاد قلبی ام نیز خدشه دار شده... و همین می شود که اول اینکه هر کاری را شروع کنم ، آن سوالِ آخری را می پرسم: " که چی؟!"
پ.ن: بماند که در همان مسلمان بودنمان هم خیلی شک است...
پ.ن: یک مطلبی در مورد سرانجام زندگی در دیدگاه آتئیست ها می خواندم، کسی جمله ی جالبی مطرح کرده بود. سرانجام کسانی که بخدا اعتقاد دارند این است که به "امید" یک دنیای بهتر، این دنیا را تحمل می کنند. ولی اینکه من از الان بدانم ته افتخارم برای زیستن، انتقال دادن ژن هایم برای نسل های بعد است، با گفتن خیلی راحت جمله ی : " به درک!" می شود از تمام سرنوشتی که در انتظارم هست عبور کنم!!! خلاصه اینکه می گویند علم از فلسفه جلوتر افتاده رو خیلی درک نمی کنم...