خرداد سبز برای او، سیاهش برای ما
و اما بعد...
بعد از اینکه امیر از این خواب آشفته بیدار شد، تا همین چند روز قبل که موضوع بیدار شدنش سوژه ی اول ذهنم بود، سیر تفکراتی که در باب جهان وپوچی اش و افسردگی و ناملایمات و تحمل سنت و رسم رسوم های غیر منطقی و فکر آینده و برنامه ریزی برای چیزی که اصلا نمی دانی دقیقا ارزشش را دارد یا نه و همه ی اینهایی که این مدت درباره شان فکر کرده بودم، را در ذهنم مرور کردم.
نتیجه ای که اول انسان باید بگیرد همان حرفیست که قبل تر ها به خودم و دوستان نزدیکم می گفتم. مساله اصلی همان موضوع دانستن زمان مرگ است ( که در پستی با بررسی مثال ایدز به آن پرداخته بودم). و به تبع آن جبری که در این راستا بوجود می آید. حال اینکه دلیل برای وجود داشتن جبر کم نیست، همین مساله که انسان اختیار ندارد برای زندگی اش برنامه داشته باشد و در راس آن نداند تا کی بخواهد زندگی کند خود این مساله اصلی ترین مشکل برای پذیرش اختیار را ایجاد می کند. اصلا ما اگر نخواهیم برای تعیین مدت زمان دلخواه زندگی هر انسان به وی حق انتخاب بدهیم، پس دیگر دادن اختیار در بقیه ی چیز هایش از مضحک ترین چیز هاست...
کلا در بهترین شرایط ما در مورد جزئیات بی اهمیت زندگی فکر می کنیم که حق انتخاب داریم و با آن خوشیم. و بعد اینقدر در این خوش بودن خودمان غرق می شویم که بعد فکر می کنیم چقدر مختار هستیم زندگیمان خوب شود! و اصلا نمی دانیم که چقدر فاکتور هایی بود که ما نمی توانستیم درباره شان کاری بکنیم. نمی توانستیم پدر مادر کشور دین و حتی جنسیت خود را انتخاب کنیم. اصلا اینها به کنار، فقط از جنبه ی زیستی به مساله هم بخواهیم بپردازیم، نمی توانیم ذخیره ی ژنتیکی خود را انتخاب کنیم! و ژن های ما هستند که ما را مستعد یکسری بیماری ها و یکسری موقعیت ها می کنند که خود ابدا در انتخاب آنها نقشی نداریم. ما در حد یک کودک سه چهار ساله ای هستیم که فکر می کنیم اینکه می توانیم بین این اسباب بازی و آن یکی یا این کارتون و دیگری انتخاب کنیم، پس انتخاب های خیلی مهمی در دست ماست!! و چه ساده لوحانه ست این فکر. وقتی این مساله را با عدالت خدا جمع می بندم، نتیجه می گیرم که خدا هم خودش می داند که ما خیلی کاری از دستمان بر نمی آید توی این دنیا! پس شاید این بخشش ولطفی که از خدا می گویند، همین دادن مسئولیت کم حق انتخاب در این دنیاست.
حال اگر از این حرف ها بگذریم، فقدان انسان ها زمان دارد.... مثلا یک موقع است کسی را سالی یکبار می دیدیم. وقتی برود شاید تا سال بعد یادمان رفته باشد که دیگر نیست. و گویی موقع رسیدن دیدار دوباره شده باشد و آن موقع می فهمیم که نیست. دکتر معتمدی، از روز های اول دانشگاه با جهاد برایم شناخته شده بود. تقریبا هر هفته یا هردو هفته به بهانه ای یا کاری یا پیشامدی می دیدمش. این اواخر هم بواسطه ی برادر بزرگتر بودنش، و فامیل شدنمان، دیدار های هر یکی دوهفته مان ادامه داشت. الان سه هفته ای می شود از آن روزی که در خانه ی پدر خانمم از شدت خستگی روی مبل دراز کشیده بود ومن داشتم بر می گشتم خانه، و رفتم جلو دست دادم و خداحافظی کردم. الان کم کم دارم احساس می کنم که چقدرجایش خالیست. پیش من . وگرنه که برای کسانی که هر روز می دیدنش ازهمان فردایش فقدان حاصل شده.... هویت برخی جاها هم به اسم انسان هایی گره می خورد که آدم زیاد در آنجا با آنها برخورد داشته. مثلا جهاد ، با دکتر حبیبی، اقای صادقی و دکتر معتمدی گره خورده. هر وقت حوصله مان سر می رفت و نمی خواستیم زنگ بزنیم موبایلش، می رفتیم در جهاد را باز می کردیم: دکتر معتمدی هست؟ آقای صادقی می گفت: نه می اد یه ساعت دیگه، فلان جاست.یا اینکه آره تو اتاقشه یا چیزی شبیه به این که بارها و بارها تکرار شد. الان که دیگر گذرم کمتر به دانشکده می افتد می دانم که با هر بار رفتنم به ساختمان آموزش یاد این موضوع خواهم افتاد. شاید اگر الان وسط تحصیلم بود و جهاد رفتن هنوز هم دلیلی می توانست داشته باشد، این موضوع در ذهنم کمرنگ تر می شد. البته باید یاد بگیرم که اگر اگر نکنم. دردی دوا نمی شود با این اگر گفتن ها.
در مراسم ها می شنیدم که همه به او می گفتند امیر، از بس که خودمانی بود! ولی من تمام این مدت عادت کرده بودم که بگویم دکتر معتمدی. بعد از عقد، پشت سرش حس می کردم راحت ترم که بگویم امیر و درهنگام خطاب قرار دادن ولی فقط دکتر معتمدی بود. روز دفاع همسرش در بیمارستان برای اینکه یک مشکلی بوجود آمده بود آن هم بدون اینکه دقت کنم گفتم امیر برو فلان کار را بکن. بعد یک دفعه فهمیدم که با اسم کوچک خطاب قرار دادم برخلاف همیشه. همان روز هم رساندیمش به محل کارش و در مسیر از ماموریت جدیدش داشت برایمان تعریف می کرد ... همانجا توی ماشین هم بود که بهش زنگ زدند گفتند ویزای ایتالیاش اوکی شده.انگار که پروازش نیاز به کانکشن داشت و مستقیم نمی تونست برگردد پیش خدا...
بعد از این قضیه که وصیت نامه اش پیدا شد، معلوم بود که مثل ما ها مرگ را دور ندیده. فراموش نکرده. و می دانسته که بازی دنیا قاعده های پیچیده ای دارد. که ما نمی دانیم.شاید بعضا میدانیم ها. هی فراموشش می کنیم. بعد فکر می کنم که شاید خدا دنبال این بود که یک طوری به یاد خیلی از ماها بیندازد که حواسمان باشد. بعد گشت دید چه کسی اوضاعش خوب است برای رفتن، او را انتخاب کرد و خلاصه عده ی زیادی را دوباره به یاد خدا انداخت.
بعنوان یک دوست کوچکتر و باجناق ( ای که فامیل نمی شه، طبق برداشت عوام!!) فقدانش برایم در حد یک برادر بزرگتر بود. کلی مساله در ذهنم بود برای مشورت کردن با او. حیف که فرصت نداد از تجربه هایش استفاده کنم...
پ.ن: سرور های بلاگفا دچار مشکلات فنی شدند و نوشته های من بعد از بهمن سال ۹۲ همه پریدند.... شاید دوباره گذاشتمشان....