هر حکمی می خواهی بکن...
و اما بعد...
امروز چهل و ششمین روز از بیست و سومین سال زندگیمه. توی این چهل و شش روز به اندازه ی کل بیست و دو سال قبلش درس گرفتم. تجربه کردم. به خیلی چیزا پی بردم. پام به خیلی جا ها وا شد که تا دو سال قبل عمرا فکرشم نمی کردم باید یه روزی برم اونجا. به قول یکی : خاک منحوس اوین میزبان قدوم استاد ال پی شد! یادمه پارسال تابستون ، طرفای شهریور، خانم دکتر محجوب ما رو می خواست ببره تئاتر. تئاتر شهر یه برنامه داشت که استاد پیشنهاد کرده بود بریم. با ناصر رفته بودیم افطاری بخریم برای بچه ها. ماشین رو توی خیابون برادران مظفر پارک کردیم. از کنار بازار رضا اومدیم پایین دیدیم یه در سفید بزرگ دم درس یه سرباز وایستاده. روش یه آرم جمهوری اسلامی زده . زیرش نوشته " جمهوری اسلامی ایران - دفتر پی گیری" . خندمون گرفته بود ! گفتیم چه اسم مسخره ای!! یعنی چی دفتر پی گیری؟!! پی گیری چی؟؟؟ اون موقع اصلا فکر نمی کردم من باید یه روزی به این دفتر برم و به کارایی که نکردم یا کارایی که بقیه نکردن اعتراف کنم!! یا به توهمی که از کارای قانونیمون برخی زده بودن، جواب بدم. خلاصه فکر نمی کردم یه روزی بخوام مورد " پی گیری " قرار بگیرم!
۱۶ ساعتی که توی این جاها سپری کردم (سه ساعت اینور، بقیه ش اونور)، به اندازه ی ۱۶ سال برام درس داشت. مخصوصا اون سه ساعتی که بابام هم کنارم بود خیلی خوب بود. یه جور کمدی کلاسیک بود. جزئیاتشو نمی گم .(حوصله ندارم باز به این خاطر بکشونیم اونجا و توی لیوان یه بار مصرف برام چایی بیاری- که البته بعد این همه مدت باید فهمیده باشی که چاییتونو نمی خورم. شاید خمسشو نداده باشین!)
البته شاید اینطور به نظر بیاد که از درس هام عقب انداختی منو . اره من توی بخش خون و روماتو و غدد حتی یه مریض هم نتونستم بببینم. شرح حالامو از روی نت انترن ها کپی می زدم می دادم استادا... و عملا هیچی هم درس نخوندم . حتی بلو پرینتو. هر استادی هم که می دید یه تیکه ای چیزی می نداخت که تو پسر فلانی ای و ... . فلو ها و رزیدنت ها و انترن ها که هیچی. ولی درسی که این مدت گرفتم خیلی مهم تر از این چرندیات بود. درسی که مطمئنم خیلی کم ان کسانی که بهش رسیده باشن. در عمل نه در حرف. خیلی ها حرف می زنن . خلاصه یه جورایی واسطه ی خیر شدی.
حالا اون درسی که گرفتمو بعدا می گم. یه چیز دیگه هم بهم یاد دادی. یعنی اونم باعث شدی درک کنم. اونم خودت اصلا نمی خواستی احتمالا من بفهمم! ولی من فهمیدم:
یه بار طرفای مهر ماه بود. داشتم توی بیمارستان امام می رفتم. یکی از سال بالایی ها رو دیدم. گفت کجا داری می ری؟ گفتم دنبال کارای گروهمون و بخش و ... . گفت چیف شدی؟! گفتم آره خب. گفت پس بیچاره ای!! همش علافیه! گفتم تازه کجاشو دیدی قراره نماینده هم بشم! یه جوری نگام کرد که انگار احمقانه ترین کار زندگیم رو دارم مرتکب می شم. تازه از انجمنی بودن من هم خبر نداشت و گرنه احتمالا همونجا منو می کشت!
دو هفته ی قبل که انتخاب بیمارستان داشتیم، به گفته ی تمام نماینده ها، سخت ترین تقسیم بیمارستان، مربوط به همین موقع س. یعنی تقسیم بین اطفال و زنان، بعد بیمارستان های اطفال و یکماهه ها. بعد هم بیمارستان های زنان بعد هم بیمارستان ها ی اعصاب! یکم پیچیدس و بهتون حق می دم که هیچی نفهمید! مهم نیست! روز انتخاب اطفال و زنان، تماس گرفته بودن پدرم و به همراه من احضار کردن دفتر پی گیری. دقیقا موقع انتخاب بیمارستان های زنان وقتی پای میکرفون بودم و داشتم اسم بچه ها رو می خوندم باهام تماس گرفتن و برای فرداش احضار شدم ( که این بار سوم ام بود). یکی از بچه ها که از کسانی بود که باهاش درد دل هم می کردم به شوخی گفت که برنامه ات شده این : صبح می ری بخش ، عصر می ری دفتر پی گیری، شب هم می ری کنسر!!! دیگه براشون مسخره شده بود که چرا اینقدر من رو احضار می کنن! و چی ها ازم می پرسن. که منم مثل احمقا حرفای تکراریمو می زدم که اس ام اس و ..... .
روز انتخاب بیمارستان ها ، همش یاد اون دوست سال بالایی مون می افتادم که می گفت نمایندگی کار سختیه...
جالب تر از اون رفتار های عجیب یکسری از دوستام بود. هم در مورد تقسیم بخش ها، هم قضیه ی خودم. از تیکه و مسخره بازی بگیر تا باز هم حرفای تکراری که :تو جو گیری و حالا مگه چی شده و من می دونم که ذوق کردی رفتی اوین و ...... .
همه ی اینا رو اینجا نوشتم که بگم دیگه هیچی مهم نیست توی این دنیا. از اولشم نبوده. قرار نبوده باشه. باور کنید جو گرفتتمون. همه چیز یه بازیه. همه چیز نابود می شه. همه می میرن. تلاش برای زنده موندن بیشتر توی دنیای که پر از دروغ و تهمت و خیانته چه ارزشی داره؟ دوستی هایی که بخاطر کوچکترین تداخل منافعی از هم می پاشن. در واقع به این دارم می رسم که دوستی معنی نداره. کلا توی دنیایی که نابود می شه، هیچی نیست که واقعی باشه. تمام دوستی ها بخاطر اشتراک موقتی منافع آدماس. بعدش که منافع عوض می شه دیگه دوستی می شه یه تعهد مسخره که یا فراموش می شه یا با یه دعوایی تبدیل به قهر می شه.
پی نوشت ۱ : اصلا مهم نیست که اینجا رو می خونی یا نه. دیگه هیچی مهم نیس. دیگه برای اینجور کارا خیلی دیره.... بقول یکی که خیلی قبولش دارم : "ماجرای ایمان آوردن ساحران دربار فرعون به موسی....."
پی نوشت ۲ : روز شمار معکوس: ۹۴۱ روز دیگه....
پی نوشت ۳ : احمق ها سایت BOX.net رو هم فیلتر کردن. دیگه نمی تونین آهنگایی که براتون گذاشتم رو گوش بدین. آهنگ این دفعه رو میذارم توی پرشین گیگم. از این به بعد بیشتر آهنگ می ذارم تا اینکه بنویسم.
پی نوشت ۴ : هوا رو با این بنزینشون به گند کشیدن. آب هم که پر از سم و نیتراته. آهنگم که نمی ذارن بذاریم توی وبلاگمون. بابا بگیرین یه دفعه همه مونو بکشین راحتمون کنین دیگه. اه.