انقلاب کردیم که مداح تربیت کنیم!
و اما بعد...
امروز و فردا و پس فردا ایام البیض است. روزهایی که اعتکاف در آنها مستحب است... . خدا خواسته بود که هر چهار سال قبل بتونیم بریم اعتکاف. و هر سال هم داستانهای جالبی برامون پیش می اومد. سال هشتاد و هشت ، از حصور رئیس دانشگاه در مسجد دانشگاه، بهمراه بادی گارد! و تیکه انداختن خبرنگار صدا و سیما به ما... و بازی کردن نقش "اخراجی" های اعتکاف ! سال هشتاد و هفت ، از راهی که خدا پیش پامون گذاشت تا تنها نباشم توی اعتکاف و دوستمو ثبت نام کنم... .
امسال اما با هر سال فرق داشت! داستانش جالبتر و چه بسا شیرین تر! شیرینی اش البته در ظاهر تلخ بود... ولی جرقه ی خیلی مسائل رو در ذهنم زد.
دو هفته ی قبل با علی و علیرضا و ملک فرهاد تصمیم گرفتیم بریم ثبت نام اعتکاف، اما اینبار نه برای معتکف شدن که برای خادم شدن. هم تجربه ی جدیدی بود هم در زمانهایی که پناهیان و حدادیان هجو می گفتند می توانستیم سرمان را به کاری در خارج فضای مسجد گرم کنیم!! موقع ثبت نام آقای نورمرادی-تنها شخصیتی که در بین تمامی کادر مسجد دانشگاه و بالاتر(!) ازش متنفر نیستم!- اصرار می کرد برای خود اعتکاف ثبت نام کنیم ! می گفت فرصت از دست می رود... . ولی برای همان خادمی ثبت نام کردیم. برای علی هم من خودم ثبت نام کردم چون نتونست بیاد!
گذشت تا پری روز، که جلسه ی خدام اعتکاف بود، و من خبر نشده بودم و گویا فقط به علی و ملک فرهاد زنگ زده بودن عکسشونو بیارن برای صادر کردن کارت! گفتم شاید نتونستن به من زنگ بزنن چون به علیرضا هم زنگ نزده بودن. رفتیم جلسه که توی نهاد دانشگاه تهران بود. آقای ی. داشت صحبت می کرد. میون صحبتاش گفت: "امسال استقبال از خادم شدن برای اعتکاف کمتر از سالهای قبل بوده و ما نیرو کم داریم" . توی جلسه ه.الف رو هم دیدم. علی رغم اینکه به شدت با مواضع سیاسیش مشکل دارم و اصلا قبول ندارم نظراتشو (دقت کنید عملکردشو نمیدونم. که مثلا اگر از لباس شخ... ها می بود که اصلا بهش نگاه هم نمی کردم!) گفتم اعتکاف جای این بحث ها نیست و هدف فقط خادمی معتکفینه. حتی می خواستم بعد جلسه برم باهاش سلام علیک کنم که یه دفعه دور و برش شلوغ شد و قرار شد بریم ادامه ی جلسه ی برادرانو توی سالن شورای نهاد برگزار کنیم و تقسیم مسئولیت ها رو اونجا انجام بدیم.
جلسه که شروع شد،ه.الف شروع کرد به حرف زدن، فهمیدم مسئول انتظامات اعتکاف با اونه. حضور غیاب کرد. چهل تا اسم خوند. کلا بیست نفر بیشتر نیومده بودن!! اسم علی و ملک فرهاد و علیرضا بود. اسم من نبود! رفتم بهش گفتم اسم منو نخوندی چرا؟ گفت به به! آقای لسان پزشکی! حال شما خوبه؟! ( چون دبیر یکی از تشکل ها بود منو از انجمنی بودنم میشناخت) . فرم پر کردی؟ چرا نیست پس؟ شاید به من ندادن فرمتو! احتمالا گم شده فرمت- حدس زدم یه دستی توی لیست برده شده...
قرار شد بعد جلسه برم ببینیم چی شده فرمم. وسط جلسه آقای نورمرادی اومد. گفت من فرم تورو دادم بهش!! آخر جلسه چهار تایی با هم رفتیم ببینیم بالاخره فردا من هستم به عنوان خادم یا نه؟ گفت شماره تو بده! شماره فرهاد رو نوشتم چون نمی خواستم شماره مو داشته باشه - گرچه اون اگه بخواد، به هزار تا جا وصل هست که بتونه بگیره!! ولی خیلی هم بد نشد شماره ی فرهاد رو دادم- گفت خبرت می کنم! گفتم توی یه فرم دیگه همین الان می نویسم خب! مشکل چیه؟! گفت فرم خالی نداریم! گفتم توی یه کاغذ می نویسم! اطلاعات کلی رو می خواستید دیگه! لبخندی که تمام مدت به لب داشت و باهمون حرف می زد رو برداشت از صورتش، گفت بیا تو این کاغذ بنویس! نوشتم وگفتم فردا می آم پس! سری تکون داد و گفت بیا.
بعد جلسه با علی و علیرضا رفتیم بیمارستان شریعتی، فرهاد هم رفت خونه. دو ساعت نگذشته بود که از دفتر مسجد زنگ زدن به علی، بعد علیرضا! گفتن که برای خادم شدن زیاد ثبت نام کردن امسال توفیق ندارن که در خدمت اینا باشن!! ایشالا سال دیگه!
بعدش به من هم زنگ زدن! (پس فرم من گم نشده بود!! چون شماره خودمو توی همون فرم اولی نوشته بودم فقط!!) همون حرفو تکرار کرد. گفتم توی جلسه دو ساعت قبل که گفتین آدم کم ثبت نام کردن! توی این دو ساعت یه دفعه زیاد شدن؟؟ شاید از ملائکه درخوست دادن برای خادمی؟! شاکی شد و گفت : نه. ما اسامی رو مجتمع(!؟؟!) کردیم، اسامی شما حذف شد!
فرداش با فرهاد داشتیم از جلوی مسحد رد می شدیم، تصادفی باز آقای ه.الف رو دیدیم. البته اون ما رو ندید. از کنارش رد شدیم . داشت با موبایل با کسی درباره ی ما حرف می زد!! گفت : من از اون جمع قط آقای ملک رو می شناختم ، چون ایشون از رفقای ما(!!) توی انجمن اسلامی هستن ... (انگار نه انگار که با من سلام علیک کرده بود اون روز!!)
بعدا هم از طریق پی گیری هایی که کردیم فهمیدیم از یه مقامی که احتمالا از نهاد بوده یا حراست گفتن من و ملک فرهاد رو حذف کنن!! دوساعت مونده به شروع برنامه هم بعد از کلی پی گیری برا علی و علیرضا گفتن کارت صادر می کنیم که اونا هم نخواستن برن...
حالا چند تا نکته جهت اطلاع دوستان:
۰- چرا آقای ه. الف اینقدر دروغ توی این ماجرا تحویل داد؟ مثلا شده مسئول یه قسمت اعتکاف!! یه بار که گفت فرمت گم شده! یه بار که گفت منو نمی شناسه! (حالا قبلا اینجا توی وبلاگ هم کامنت گذاشته ها!! ) آخرشم دید که ما چهارتا با هم دوستیم احتمالا خودش پیشنهاد داده که ما رو حذف کنن وگرنه اون اول که فقط من حذف شده بود و فرهاد و علی و علیرضا اسمشون بود! یعنی دوست بودن با من باعث حذفشون شد! چه جرم بزرگی!!! چرا خیلی راحت نگفت آقا شماها بی بصیرتین و منافق! گمشید برین بیرون! شاید ناراحت تر می شدیم یا بیشتر بهمون بر می خورد! ولی هر چی بود از دروغ که بدتر نبود؟!
۱- چرا دانشگاه با انجمن رو بازی نمی کنه؟ از یه طرف دعوت می کنن توی جلسات و صحبت می کنن و می گن همه ی تشکلها باید فعالیت کنن! از یه طرف هم اینجوری حذف می کنن؟ به دلیل عضویت در انجمن!! تازه علیرضا و علی انجمنی نبودن!!! فقط به جرم اینکه دوست من و فرهاد بودن که آخرش رفتیم اعتراض کردیم حذف شدن!!
۲- مسجد خانه ی خداست. متولی مسحد اما نماینده خدا نیست. که تشخیص بده کی خوبه کی بد! نامسلمون ترین دانشجوی دانشگاه اگه بیاد بگه می خواد خادمی معتکفین رو بکنه، کسی حق نداره بخاطر متفاوت بودنش نذاره اون بره خادم بشه. شاید همین خادم شدنش اونو هدایت کنه.
۳- یکی از بچه ها بهم گفت که مسجد قلمرو بسیجی هاست! چرا رفتی اونجا درخواست خادمی دادی؟ بهش گفتم که مسجد قلمرو کسی نیست. اگه هم الان اینجورشده، بعضی ها غصبش کردن! باید پسش گرفت... . برای همین هم اینقدر پیگیری کردیم که چرا حذف کردن ما رو . حق نداشتن چنین کاری بکنن.
۴- لذت می برم وقتی بخاطر عقیده ام و فعالیت هایی که داشتم، حذف می شم. باعث می شه به جاهل بودن قومی که باهاشون مخالفت می کنم بیشتر پی ببرم و در راه خودم مصممتر بشم. امروز از لیست خادمین اعتکاف مسجد دانشگاه تهران حذف شدم. چهار سال دیگه هم احتمالا سر آزمون رزیدنتی یه بامبولی در می آرن. بعدشم سر شغل و ... . یادمه آقای ک. روز ۱۵ آذر ۸۹ توی ا. بهم گفت : این کارای شما باعث می شه بعدا نتونین ارتزاق کنین! یا ادامه تحصیل بدین... . خیلی راحت یعنی کار نداریم دین داری یا نیستی. نماز می خونی یا نمی خونی. اعتکاف هر سال رفتی یا نه. خمستو به موقع پرداخت می کنی یا اصلا به خمس اعتقاد نداری. مشروب می خوری یا نمی خوری! آدم لاعبالی ای هستی یا نه! اینا هیچ کدوم مهم نیست برای پیشرفت توی این مملکت. باید سر سپرده باشی تا بتونی پیشرفت کنی. باید ساکت باشی و فقط مدح بگی. انقلاب کردیم که مداح تربیت کنیم!!
۵- دیروز صبح ، نوبت صفحه ی ۹۴ام از قرآنی بود که یکی از دوستان انجمنیم بهم هدیه داده بود. با خودم قرار گذاشتم یه دور ختمش بکنم. آیه ی ۹۷-۱۰۰ سوره ی نسا - ترجمه و قرائت رو از توی لینک زیر پیدا کنید.
مو به تنم سیخ شد. می گه ای کسانی که به استضعاف کشیده شدین! چرا برای اینکه وضع خودتون رو بهتر کنید و از فلاکت در بیایین، در زمین خدا که وسعت دارد هجرت نکردین؟؟ چرا به خودتون ستم کردید؟ خاک توی سرتون حالا که اینکار رو کردید باید برین جهنم .... هر کسی هم که رفت جهنم دهنش سرویسه.
اگه کسی هم که در راه خدا هجرت کنه ، گشایشهای بسیاری درش پیدا می کنه... . هر کسی هم که در این راه از خانه اش خارج بشه و بمیره، پاداشش بر خداست.
۶- یکی از بچه ها- که اعتکاف دوسال قبل هم باهامون بود- می گفت: اگه بره خارج زندگی کنه، شاید بره بهشت شاید بره جهنم، ولی اگه ایران بمونه قطعا می ره جهنم!! راست هم می گه. اینجا دیگه هیچی از اسلام نمونده! اونحا ولی مرز مسلمون و غیر مسلمونش معلومه... توی مسجداش هم نیروهای اطلاعاتی ایران حضور ندارن و احتمالا راحتتر بشه اونجا معتکف شد تا توی ایران!!
پی نوشت: قرار بود ۱۵ روز بعد وسایلمو تحویل بدی ، الان شد ۶ ماه. همین کافیه برای ثابت کردن بد قولیت! من از انجمن استعفا دادم و به قولم عمل کردم ولی تو نه!
یا علی