هر کس بخواهد از آن پند می گیرد...
...چرا آنها از تذکرحق رویگردانند؟! گویی گورخرانی رمیده اند. که از (مقابل) شیری فرار کرده اند! بلکه هر کدام از آنها انتظار دارد نامه ی جداگانه ای ( از سوی خدا) برای او فرستاده شود. چنین نیست ( که آنان می گویند) بلکه آنها از آخرت نمی ترسند . چنین نیست (که آنها می گویند) آن (قرآن ) یک تذکر و یادآوری است . هر کس بخواهد از آن پند می گیرد. و هیچکس پند نمی گیرد مگر اینکه خدا بخواهد. او اهل تقوا و اهل آمرزش است.
آیات آخر سوره مبارکه مدثر
و اما بعد...
سلام بر تو از فاصله ی 2 ماه انتظار...
به دلایل متعددی ( که بعضیشونو براتون توضیح می دم ...) این مدت توفیق نداشتم پست بدم...
از کسانی که در این مدت سر می زدند ... و دست خالی بر می گشتند ... ممنونممممم!![]()
دو جنبه داشت update نشدن سایت:
یک جنبه این بود که وقت نداشتم... به طوری که از آخرین پستی که داده بودم ... تا حالا تقریبا هر هفتش یا امتحان داشتیم... یا presentation یا کارگروه ایمونولوژی یا “SW” و... خلاصه سرم شلوغ بود...
جنبه ی مهمتر آنجاست که ... مشکل فلسفی پیدا شود... و خلاصه اینکه وجدان درون سر بر آورد که :
" یا محمدا ! کجاست هدف؟!چه بود هدف؟ چه شد هدف؟! "
... برای جواب دادن به این سوال نیازمند وقت خالی و آرام بی دغدغه ای بودم... که اصلا گیرم نمی اومد...
سپری گشت ایام.... و هر روز که می گذشت سیل اعتراضات به سویم هجوم می آورد که : چرا دیگه update نمی کنی؟! هان؟! .....
حتی یکی از دوستان قدیمی اس ام اس زده بود و نگران شده بود!!!!
بهر حال ...
پس از تفکر و تدبر و تامل (!) برای سوال پاسخ یافتم... من برای خودم می نویسم..... هر جا که احساس کنم نیاز دارم بنویسم ... می نویسم... البته اگه این وقت مبارک (!) اجازه بده... و این مطالب ، موضوع نمی شناسد! یعنی محدود به هیچ چیزی نیست...
امشب یه اتفاقی افتاد... که باعث شد بیام و این مقدمه رو بگم...و همچنین ادامه مطلب رو....
* * *
ساعت 20:45 ...
توی کتابخانه cancer نشسته بودم ... که موبایلم زنگ زد.... رفت که جواب بدم... بعد دیگه نیومدم تو و راهمو به سمت مسجد کج کردم...
از در که اومدم بیرون ... دیدم یه تخت خواب مریض جلوی درcancer با فاصله ی 10 متری قرار داره... یه کارگر بیمارستان که ماسک زده بود بالا سرش وایستاده بود.... یه همراه مریض هم که خم شده بود روی تخت...
توصیف صحنه خیلی سخته... یه محوطه ی تاریک ..... اونوقت یه مریض با یه همراه و یه کارگر.... زیر نور چراغ...
صدای نجوای همراه مریض نا مفهوم بود...
سعی کردم توجه نکنم... رفتم جلو ... مجبور بودم از اونجا رد شم تا به مسجد برسم...
خشکم زد...
انا لله وانا الیه الراجعون
....
مریضو توی یه پتو پیچونده بودن... ساده تر از اونکه فکرشو می کردم...
اولین بار بود که می دیدم یه نفر تنهایی برای مرده اش گریه کنه... تا حالا ندیده بودم...
دلم سوخت ...
برای همراه مریض.... چون تنها بود...
برای مریض مرحوم شده .... چون او هم الآن تنها بود... خودش بود و اعمال خودش...
و برای خودم.... چون یادم رفته بود ... "یادم رفته بود یه روزی منم جای اونم..."
....
رفتم سمت مسجد .... جلو در مسجد یه ویلچر دیدم... یه پسر بچه روش نشسته بود.... که چند جاشو باند پیچی کرده بود.... زیاد دقت نکردم... چون هنوز توی فکر 2-3 دقیقه قبل بودم.... رفتم تو...
و خدا رو شکر کردم....
الحمدلله رب العالمین...