وظیفه ی اخلاقی چیست؟ رای دادن یا تحریم؟

و اما بعد...

چی فکر می کردیم چی شد!

واقعیت اینه که دیگه مثل سال های قبل حس و حال فعالیت سیاسی ، به معنای کاری که ظاهرا قبلا می کردم رو ندارم. بعد از دوران دانشجویی و بعد از انتخابات ۹۲ و انتخابات مجلس اخیر دو سال قبل،که شاید برخی انگیزه های سلبی باعث شد کمی فعال تر بشم، به طرز جالب و شاید عجیبی الان دیگه اون انگیزه رو ندارم. گرچه در انتخابات شرکت می کنم و رای می دم.

در طی این مدت چند سال که از سال ۸۸ می گذره و بعد از بحث های زیادی که با دوستان (چه همفکر چه غیر همفکر) کردم به یه سری نتایجی رسیدم که کلا فکر می کنم دیگه اونطور هزینه کردن و وقت گذاشتن (به آن معنای قبلی) واقعا اندیکاسیون نداره. نه حسن روحانی ، مثل مهندس موسوی یا خاتمیست، نه جریان اصلاح طلبی اونطور که باید بی عیب و نقص. جریان اصول گرایی که البته بعد از حمایتی که در آن دو انتخابات از فرد بی کفایتی چون احمدی نژاد در نظرم افول کرد و دیگه جایی برای بلند شدن نداره. ولی داستان اصلاح طلبان هم در نوع خودش جالبه.

نمی خواهم بدبینانه بنویسم ولی فعال سیاسی بودن را قبلا در تضاد با اخلاق نمی دیدم، ولی از بعد از فارغ التحصیلی تا الان ، استفاده هایی که برخی از افراد از آن فعالیت ها بردند برایم جالب است. قبلا فکر می کردم حرص زدن برخی افراد برای رفتن به انجمن یا شورای مرکزی صرفا از کنجکاوی های دوران جوانی ست و باید بیایند و ببینند که اینجایی که رفتیم خبری هم نبود. ولی اشتباه می کردم. فعالیت سیاسی نه برای احقاق حق یا برای مبارزه با ظلم، که برای رسیدن به مقام بود. البته دلیلم هم این است که هر چه مقام بالاتر، سوکت در مقابل ظلم و دفاع نکردن از مظلوم هم بیشتر!! شاید برخی دوستان قدیم بنده ناراحت شوند ولی تعارف که نداریم!! گرچه این واقعیت که (( افراد تغییر می کنند )) و اینکه شاید از اول نیت شان این نبوده که به جایی برسند بعد سکوت کنند را هم می دانم و بخشی از ماجرا هم همینست. ولی این دلیل نمی شود آدم از این جریان دلسرد نشود!

البته شاید اشتباه از من بود که به فعالیت سیاسی نگاه دیگری داشتم، و اصلا نگاه این افراد درست بود از همان اول. ولی احتمالا اینگونه نیست!!

مثال جالب دیگرش هم جناب دکتر عارف. اصلا نمی تونم خشم خودمو از ایشون پنهان کنم. هر چقدر روحانی عملکرد بدی داشته، ایشون اصلا عملکردی نداشته. سکوت ایشون در مواقع حساس نه قابل دفاع است نه قابل توجیه. من شخصا اون شورایی که ایشون مسئولش هست رو به رسمیت نمی شناسم. شورایی که تهش یه لیستی در می آرن به اسم امید، جز چند نفر خاصشون بقیه شون صلاحیت حضور نداشتن (حتی خود ایشون) و جالب تر از همه اینکه آدم های با صلاحیت تری هم بودند ولی در لیست گذاشته نشدند!! حیف از آبروی سید محمد خاتمی که برای چنین لیست هایی خرج شود. حیف واقعا!

همین اتفاق هم برای انتخابات پیش رو دارد می افتد. تا جاییکه شنیدم که دو لیست در آمده که دارند برای نهایی شدن لیست های لابی می کنند! بابا بس کنید! یعنی این قدرت و مقام چی داره که اینقدر براش دست و پا می زنید؟! واقعا فکر می کنید که مردم اینقدر به سمت شما مایل هستن که الان رقابت بین دو لیست شماست؟!واقعیت اینه که همین تحلیل های غلط اینها بود که مملکت رو به اینجا کشوند. همین تحلیل بود که انتخابات ۸۴ باعث پیروزی احمدی نژاد شد.

خود جناب روحانی اصلا یک داستانیست! کسی که به حمایت جریان اصلاح طلبی و باز هم خرج شدن آبروی سید محمد خاتمی برای رای آوردن ایشان، در نهایت اهمال کاری، و شاید هم بی اخلاقی، جز چند مورد خاص، نتونست به وعده هایی که داده بود عمل کنه. باز هم می گم تعارف نداریم با کسی، ایشون یکی از وعده های اصلیش حذف کردن دید امنیتی به جامعه بود. می گفت باید حصر را بشکنیم!! گفت ایرانیان خارج از کشور برگردند و آزاد باشند ولی در عمل هیچکدام از این اتفاقات نیفتاد! دید امنیتی برقرار ماند ، حصر برداشته نشد و ایرانیانی که برگشتند برخیشون سر از زندان در آوردند. یا ایشون می دونسته که این امور در حوزه ی اختیارات ایشون نیست پس چرا وعده شو می ده؟ یا اگر هست و هیچ تدبیری برای این امورات نکرد پس چرا باید بهش برای بار دوم اعتماد کنیم؟ حتی از نام بردن از این افراد هم سرباز می زنه! کسانی که سرمایه احتماعی آنها باعث ریاست جمهوری ایشون شدن!! مسلما کسی که در این حد محافظه کار باشه نمیتونه نظر مساعد منو جلب کنه!! البته در اینکه شرایط اقتصادی با ثبات تر شده، سیاست خارجی تا حدی سر و سامان یافته شکی نیست. لکن بر اشتباهات هم چشمم را نمی بندم. تبلیغ خیابانی هم به نظرم معنایی نداره. دولت چهار سال دست ایشون بود، یا باید تیم رسانه ای رو قوی می کردند، یا در حوزه های بیشتری کارها رو به سرانجام می رسوندن که مردم نتیجه ش رو ببینن. یا اینکه مردم دیدن و رای هم میدن! خلاصه نه تنها ایشون آدم ناشناخته ای نیست که الان یه کارنامه چهار ساله داره که همه می تونن قضاوت کنن.

واضحه که عصبانی ام. امید هم ندارم. همچنان از فعالیت های سیاسی ای که در دوران دانشجویی (به طور خاص انتخابات ۸۸، ۹۲ و ۹۴) کردم دفاع می کنم و می دانم که وضع می توانست از این بدتر بشود و همین تلاش های اندک ما اگر باعث شد به آن سمت نرویم خود این ارزش دارد.

همچنان هم سعی می کنم که فعالیت سیاسی رو از جنبه ی اخلاقی ببینم. اگر روزی احساس کنم وظیفه ی اخلاقی در تحریم انتخابات است حتما در راستای تحریم انتخابات تلاش می کنم و قبول دارم که همیشه شرکت کردن در انتخابات لزوما وظیفه ی اخلاقی نیست و نخواهد بود. باید بر اساس شرایط دید. 

در نهایت اینکه : به حسن روحانی رای می دهم! به کسی که در مذاکره با ارکان بالای نظام کمی از احتمال جنگ و ویرانی بعد از آن، بکاهد! همین. بعدها باید به اقتصاد و فساد و آزادی و غیره پرداخت.

پ.ن: هیچ کسی مثل مهندس موسوی نمی شود.

 

تیر آخر


و اما بعد...



حدودا 14 ماهی می شود که ننوشته ام اینجا. بدجوری دلم برای "و اما بعد..." ها تنگ شده بود. هزار و یک دلیل داشت این ننوشتن ها و فرو خوردن ها! شاید که محرمی نمی یافتم یا بعبارتی نامحرمان زیادتر شده بودن یا شاید حرفها طوری بود که کسی را برایشان محرم نمی شد یافت! هر چی بود و نبود، همین بود! اما اینبار، می خواهم بنویسم شاد برای آخرین بار، شاید هم نه، دوباره موتور نوشتن ها روشن شد و تایپ کردم!

می خوام برای انتخابات بنویسم ولی نه آنطور که فکر می کنید. دیگر میرحسینی نیست که بخواهم برایش از درس و زندگی و آرامشم بزنم. دیگر امیدی به پیروزی و سبز کردن کشور ندارم. دارم برای "تیر آخرمان" می نویسم. اگر حوصله کنید امیدوارم شما هم به احترام این تیر آخر، رای خودتون رو پاس می دارید. و با صندوق قهر نمی کنید. هر که انتخابتون هست.

یادم هست سال 88 یکی دوهفته به انتخابات مانده بود، دست یکی از تحریمی ها رو گرفتم بردم گوشه سالن دانشکده تا به اصلاح مخش رو بزنم! سخت بود. از طرفداران رضا شاه بود و خب من هم به تعبیری طرفدار انقلاب! ولی بالاخره تونستم روی نقطه ی مشترکمان که امید و تلاش برای پیشرفت بود، تاکید کنم و بکشونمش سمت خودمون. قرار شد رای بده. آخرش هم نمی دانم رای داد یا نه! مهم هم نیست دیگر! رای منی که نمی دونم تهش چی شد و کجا رفت و معلوم نیست اصلا شمرده شد یا نه، وضعش این شد دیگر او اهمیتی ندارد که رای داد یا نداد. ولی چیزی که مهم است و بارز ترین تفاوت من نسبت به این انتخابات است، که دیگر خودم را برای رای دادن دیگران به آب و آتش نمی زنم. اصلا نه حوصله ش رو دارم نه وقتشو و انگیزه شو! خب حق دارند ناراحت باشند. چهار سال تمام ممکلت رو به فنا دادن آخرشم از تریبون مجلس همون حرفهایی زده می شه که مهندس سال 88 می زد. خودشون هم می دونن گند زدن، فقط دارن ماله می کشن... میانه رو هایی چون مطهری رو هم آنطور دور گرداندند که خودشان هم نمی دانند چه باید بکنند! واقعا وضع عجیبیست.

علی ای حال جهت عمل به اعتقاد همیشگی ام، که حقیقتا قبولش دارم و آن جمله ی یکی از بزرگان است که گفت: ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه! این چند خط رو برای دفاع از تصمیمم برای شرکت در انتخابات می نویسم باشد که روزنه ای امیدی در ذهن ناامیدان پدیدار شود!

دلایل من برای شرکت در انتخابات! قبلش هم بگم من نه حقوق خوندم نه علوم اجتماعی نه فلسفه ی سیاسی! صرفا یک دانشجوی سال آخر پزشکی ام که کمی بیشتر از حد نرمال اخبار رو پی گیری کردم. همین! متن نگارش رو هم ساده انتخاب کردم تا از این فاصله ی مصنوعی بینمان بکاهم...

- اولین دلیل (مثل همیشه!) در دلیل مسخره و غیر منطقیست که گفته می شود :"رای دادن در این انتخابات یعنی رای به جمهوری اسلامی و شورای نگهبان و امثال ذلک!" از دو جنبه می شه تحلیل کرد. اول اینکه کسانی این شعار رو مطرح می کنند که شما رو در همین دام بندازند که شرکت نکنید! یعنی بازی رو به نحوی تغییر می دن و مصادره می کنن که شما وقتی رای می دین احساس کنید بی غیرت شدین و روی حرف خودتون نمی تونید بایستید! این بازی آقایون هست که شما کم شرکت کنید و اونها بتونن دور اول جلیلی رو با 50% آرا رئیس جمهور کنن! تحلیل دوم البته کمی متفاوت تر است. این کشور و مردم و نظام، یه زمانی، چه درست یا غلط، در یک نقطه جمع شدن و اون انقلاب سی سال پیشه. کاملا واضحه که جای بحثش اینجا نیست، ولی آیا قبول ندارید کسانی که به وضع موجود انتقاد دارن، نباید از تمام فرصت های قانونی شون استفاده کنن؟ اگر واقعا بدنبال اصلاح هستیم، باید به کوچک تری فرصت ها چنگ بزنیم و حرفمون رو بزنیم. این نظام با تمام ایراداتی و ناعدالتی هایی که داره (که خود مسئولین هم بهش معترفن) همچنان قابلیت اصلاح داره. جمهوری اسلامی برای من و شمائیست که می خواهیم ضعفاشو حذف کنیم! اگه راه حل بهتری برای اصلاح و بهبود وضعیت زندگی دارید پیشنهاد بدید!

- بعد از حضور هاشمی و موجی که ایجاد شد، و متاسفانه بعدش هم خوابید، همچنین با تجربه ی سال 84، به نظرم دیگر لازم نیست کاندیدای ما حداکثری باشد و تمام مطالبات ما رو تمام و کمال پی گیری کنه. داشتم فکر می کردم اگر قرار باشه با رای ما فقط کسی بیاد که ذره ای وضع همکلاسی های من و تو، نسبت به این گزینش مسخره ی امنیتی سازمان سنجش بهتر بشه، حتی اگر همین یک فایده رو داشته باشه، باید شرکت کرد! اصلا مهم نیست که آرمان جامعه مدنی یا آزادی های سیاسی یا هزاران هزار نکته ای که مغفول مانده یک دفعه ایجاد بشه! متوجه می شید که می تونید با این رای هاتون از چه حق هایی که دارن پامیال می شن دفاع کنید؟ بماند که خودتون می دونید اگه یکی با برنامه ی اقتصادی درست بیاد می تونه چقدر مفید باشه برای مردم...

 - این دوستانی که خیلی علاقه به تحریم دارن، یک سوال ازشون می پرسم: شما نقشتون رو در اجتماع چه تعریف می کنید؟ خیلی راحت می گم، فکر کردید با تحریم، پس فردا برای این "شجاعت و دلاوری" ای که بخرج دادید جایزه می گیرید؟ تحریم در صورتی می تونه حاوی یک پیام سیاسی باشه که منفعلانه نباشه! یک حزب یا یک جریان قوی ازش حمایت کنه، هماهنگ شده باشه، و البته اگه بخواد نتیجه هم بده باید بتونه مشارکت رو تا سی درصد هم پایین بکشه. الان مشارکت تو کشور ما راحت 60% هست که از بسیاری از کشورهای دنیا هم بیشتر! (تازه انتخابات شوراها هم هست و مردم انگیزه ی بیشتری دارن برای شرکت، خصوصا اینکه ایده ی تحریم بیشتر در قشر نخبه مطرح شده نه در توده ها) پس عملا هیچ کدوم از ویژگی های بالا رو نخواهیم داشت، پس تحریم هیچ پیامی می تونه نداشته باشه! الان در فیس بوک بحثی که راه افتاده در تغییر عکس پروفایل به نوشته ی "رای می دهم"، دوستی رو دیدم که مخالف شرکت بود، ولی بجای اینکه فرار کنه از بحث و رو بیاره به مغالطه گری، عکسی رو به اشتراک گذاشته بود که نوشته بود :"رای نمی دهم!" و همین یعنی برای ایده ی خودش حاضر بود تبلیغ کنه. نه اینکه از روی افسردگی بشینه یک گوشه و هر کسی که داره بر اساس عقایدش تلاش می کنه رو مورد عتاب قرار بده! پس دوستانی که  معتقدن باید تحریم صورت بگیره، ساکت ننشینید! شما هم تبلیغ کنید و ما رو به چالش بکشید!


- یک بحث دیگری که خیلی مغفول مانده، استراتژی آگاهی بخشی جنبش سبز به مردم بود. الان به شدت فرصت فراهمه که بتونیم مردمی که شبانه روز تحت پروپوگاندای صدا و سیما قرار گرفتند رو آگاه کنیم. باید بدونیم که اگه حتی یک نفر رو از آسیبی که جریان اصول گرا با بی مسئولیتی ای که به خرج داد و سال 88 از احمدی نژاد حمایت کرد، آگاه کنیم کافیه! مهم کمیت نیست مهم کیفیته! به هر طریقی که ممکنه. بیانیه های مهندس رو بخونید پر است از این حرفهای امید دهنده... هر کسی هر جایی هست، اطرافیانشو آگاه کنه.


و اما اهداف من از فعالیت:

1- در درجه اول جلیلی، بعد حداد (که بعیده!) و قالیباف رئیس جمهور نشن. یا حداقل مثل آب خوردن نشن! اگه تصمیمی هم از قبل گرفته شده، باید نهایت هزینه ی لازم رو برایش پرداخت کنن! :)

2- می دونم خیلی بعیده که آقای عارف بعنوان رئیس جمهور اعلام بشن! حتی اگر که رایشون هم بالاتر باشه! این چهار سال زدن اصلاح طلبا رو لت و پار کردن و حالا هم با هر بازی ای که شده عمرا قدرت رو به دستشون نمی دن! در نتیجه بنده شخصا امیدم به ریاست جمهوری ایشون نیست گرجه به ایشون رای می دم و برای ایشون تبلیغ می کنم! 

3- البته پیش فرض نکته ی قبل این است که ائتلافی صورت نگیرد پس اگر ائتلاف صورت گرفت و یک گزینه مطرح شد آن گزینه مورد حمایت ماست. 



تا نوشتاری دیگر... 


پ.ن: نامه کمپین ائتلاف به آقایان دکتر روحانی و دکتر عارف

نامه ی سرگشاده ی استاد ال پی به آقای صالحی

 

و اما بعد...

 

-(صدای مرد میانسال) :--۰۹۱۲۲۸۸۲۸؟؟!

-بله بفرمایید. شما؟

-(انگار که متوجه نشده باشد) این شماره --۰۹۱۲۲۸۸۲۸ ست؟

-بله  شما؟ معرفی نکردین خودتونو؟

- صالحی هستم وزارت اطلاعات.

- امرتون؟

- زنگ بزن این شماره ---۰۹۱۲ ! شماره ی دوستت محمده. بهش بگو با من صحبت کنه. دو دقیقه دیگه زنگ می زنم ببینم چی کار کردی. اگه گوش ندی یا گوشیتو خاموش کنی، می آییم می گیریمت. دوستتو هم می گیریم.

-...

***

دو دقیقه دیگه:

- تماس گرفتی باهاش؟

- بهش گفتم باهاتون صحبت کنه.

-دروغ که نمی گی؟

-نه، راستی اطلاعاتتون غلطه. اسمش محمد نبود.

- اطلاعاتمون غلط نیست. صبر کن... اسمش فرهاده.. کامران وند. نام پدر..... خیابان ... کوچه ی... . نه؟!!

- ...

- حتی اسم تو رو هم می دونم.

- خب مشخصه که میدونی چون زنگ زدی گوشیم!

- می خوای بگم کی ای؟!! بگم ؟؟ بگم؟؟!!

- (با خنده ی تمسخر آمیز) مگه اینجا مناظره ست که می گی بگم بگم؟؟!!

- حالا نمی گم که بمونی توی خماریش!

- ...

*  *  *

 

سلام آقای صالحی. البته مطمئنم اسمت مستعاره پس هر چیزی می تونه باشه جز صالحی! بهمین خاطر دیگه بهت نمی گم صالحی!!

از اون شب که به زنگ زدی یه سری حرفا داشتم باهات بزنم که متاسفانه شماره تونو نداشتم مزاحم شم !! زنگ زدی Unknown number افتاده بود. چهارشنبه که تماس گرفتی خیلی خسته بودم. داشتم می رفتم بخوابم. بخاطر همین دقت نکردم که Unkown افتاده چون با خودم قرار گذاشته بودم اینجور مزاحمتهای تلفنی رو جواب ندم! بهر حال خواستم بگم شانس آوردی تونستی با من صحبت کنی! کمالی نتونست! چون اینجا رو هم می دونم می خونی دیدم بهترین راهه یه سری حرفا رو قبل از اینکه توفیق زیارت من نصیبت بشه عرض کنم خدمتت!

آقای قنبری! ( هر چی باشه احتمالش از صالحی بیشتره!!!)

چهارشنبه که زنگ زدی قرار بود بریم شمال. بعد از مدتها مامان بابا تونسته بودن یه وقت خالی پیدا کنن بریم مسافرت. فقط توی مسافرت خانواده مون جمع هست دور هم! خانودامونو که می شناسی حتما! خیلی گرفتارن ! من هم از اونها گرفتار تر!!! :)

سرتو درد نیارم... قرار بود بریم شمال . وقتی گفتی می آییم می گیریمت فقط یاد اونا افتادم که می خوره توی ذوقشون! گفتم این دفعه ببینم حرف حسابت چیه وگرنه طور دیگه از خجالتت در می اومدم!

آقای حسنی! ( این یکی هم نبود؟!! ای بابا! اشکال نداره هنوز فرصت دارم اسمتو حدس بزنم!)

وقتی فرهاد اون شب زنگ زد که ازش خواسته بودی بره بازجویی بشه خیال کردم می خوای بگیریش! آخه همکارای عزیزت (یا شایدم خودت!) دوستای 83 ایمونو روز قبلش بازداشت کردن. یکی شونو هم که از سر کلاس بردن. 6تای دیگه رو هم گفته بودن برن بازجویی که از همونجا بردن اوین. و الان یه هفته ست اونجان. وقتی فرهاد گفت داره می ره بازجویی واقعا احتمال می دادم بگیرینش! به رو خودم نیاوردم! 4 تا توصیه ی دست و پا شکسته ای که می دونستم رو بهش گفتم. اونم رفت. شب هم زنگ زد که برگشته خونه خیالم راحت شد. خلاصه ازت بعید بود. (راستی یکی از اونایی که گرفتی رتبه 8 کنکوره - رتبه ی کنکور شما چند شد؟؟!! )

آقای علوی!

بعدا فهمیدم که از فرهاد هیچی درباره ی من نپرسیدی! داشتم فک می کردم که چرا اصلا به من زنگ زدی اون شب!؟؟! به این نتیجه رسیدم که می خواستی ببینی حرفتو گوش می دم یا نه! و احتمالا الآن هم نتیجه گرفتی که حسابی حرف گوش کن هستم و هر وقت لب تر کنید اوامرتون رو اجرا می کنم!!! بذار روشنت کنم: اون شب تنها دلیلی که باعث شد به فرهاد زنگ بزنم همون بحث خانواده بود. حوصله نداشتم تو تعطیلات حالشون گرفته بشه. الحمدلله تقریبا توجیه هستن که هر لحظه شاید به دیدار من مشرف بشی ولی اون موقع یکم شرایط خاص بود.

البته اینها همش بحث زیادیه! شما اگه می خوای از نتیجه ای گرفتی مطمئن بشی می تونی دوباره امتحان کنی!!!

آقای تقوی!

یه شماره ی Unkown دادن دستت شروع کردی زنگ می زنی این و اون. یا می ترسونی یا دروغ می گی بیان بازجویی بعد بازداشتشون می کنی... احتمالا خیال کردی خیلی کار شاقی داری می کنی! عجب وظیفه ی مهمی انداختن گردنت! البته باز شما ها خوبین از این راه دارین پول در می آرین(منظورم درآمده ها خدای نکرده بد برداشت نکنی!) یه سری رفیقات -لباس شخصی ها رو می گم- می زنن و می کشن پول می گیرن! شماها این کارو نمی کنین! گناهتون کمتره!!(البته از اونجائیکه اصل بر برائته این حرفو می زنم وگرنه مطمئن نیستم! شایدم .....!!!!)

و در نهایت آقای صالحی مستعار! ( این دفعه اسمام تموم شد بقیه ی حدسامو می ذارم برای دفعه ی بعد!)

شخصا خیلی دوست دارم ببینم حرف حسابتون چیه؟!! خیال کردین با ترسوندن و تهدید و این جور کارا چه نتیجه ای عادیتون می شه؟!! فوقش اینه که کسی نمی آد بیرون! تظاهرات جنبش سبز برگزار نمی شه! ولی آیا جنبش هم از بین میره؟!! حیات جنبش در تظاهرات کردن نیست، در روشنگریه. هزار تا رو هم بگیر بکن تو زندان. دو هزار تای دیگه رو هم زنگ بزن بترسون. ده هزار تای دیگه رو هم از دانشگاه اخراج کن. آخه آدم بالغ! (عاقل رو نمی دونم!!!) فک نمی کنی این روشهایی که دارین باهاشون جلو میرین همون روشهای رژیم قبلی بود؟!! ارعاب - زندانی - شکنجه- محرومیت از تحصیل و ....؟؟!! تیتر روزنامه هاتون داره شبیه به هم می شه:

اینقدر دلم از تو و امثال تو پره که اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. یه سخنرانی امام رو می ذارم اینجا خوبه خوب گوش کن.

 

 

پی نوشت: یه چیزی یادم رفت بگم آقای صالحی! به دوستای بیکارت تو خبرگزاری ایرنا بگو خیلی ضایعن! یا خیلی علافن! ور داشتن اسم و من و یکی دیگه از بچه ها رو سرچ کردن از اونجا رسیدن به وبلاگم! همه ی اینا رو از پرشین استت می شه فهمید! IP شون مشخصه. تابلو شدن!

 

 

*   *   *

 

پی نوشت ۲: الحمدلله اردوی جهادی امسال برای اولین بار تیم پزشکی دارد! تونستیم لینکهای خوبی گیر بیاریم . از دفتر وزیر بهداشت به رئیس دانشگاه علوم پزشکی یزد و... تا مسئول بهداشت شهر طبس. من، مجید، علی، افراز و ناصر، احتمالا با یکی از بچه های دوره بالایی مفیدی (که تازه دیروز امتحان رزیدنتی داد!) از ۲ تا ۱۰ فروردین اونجاییم. ان شاء الله که مفید باشیم!

نکته ی مهم و در خور توجه ، شامی است که هانی رضوی باید به کل تیم آموزشی و پزشکی بدهد چون شرط سال قبل رو باخت!!!  

دو تا پست از اون موقع مونده هنوز ثبتش نکردم. تایپ هم شده! شاید این مدت که مونده تا اردو گذاشتم اینجا...

پی نوشت ۳: انتخابات انجمن سه هفته ی دیگس... خدا رحم کند!

فرانچسکو طوطی - دوساله از تهران!

 

و اما بعد...

دیشب فرانچسکو رو برده بودم پارک ساعی! خیلی ذوق زده شده بود! همش اینور اونور می پرید! دوست داشت آدمایی که کنارش راه می رن رو ببینه. بر خلاف گذشته که از هر کی می رفت طرفش می ترسید این دفعه خیلی هیجان زده بود. من خودمم هیجان زده بودم! انصافا پارک ساعی خیلی جای دنجیه! تا حالا نرفته بودم...

فرانچسکو طوووووطی

 فرانچسکو همیشه تنهایی رو ترجیح می ده. فک کنم زیادی درونگراست! به شدت هم منظمه! برا خودش برنامه ی ورزش صبحگاهی داره. اصلا هم دوست نداره کسی موقع ورزش ببیندتش! همیشه توی تنهایی پیاده روی می کنه. خیلی هم با ناز و ادا پیاده روی می کنه! وقتی احساس کنه که کسی داره می پادش(!) سریع می ره یه گوشه ای قایم می شه! بعضی وقت ها که خیلی در عالم مکاشفه(!!) فرو می ره جیغ می زنه!!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احساس کردم برای اینکه از تنهایی در بیاد براش زن بگیریم! شاید براه اومد!!!!

ولی خودش که بلد نبود! بچه فسقلی رو چه به انتخاب!... خودم براش یکی رو انتخاب کردم! فک کنم زنش هم مثل خودش درونگرا بود! چون همه شون یه جا جمع شده بودن ولی این یکی جدا نشسته بود. گردنبند صورتیشو هم نشون من داد! گردنبند فرانچسکو سبزه... (البته چون فرانچسکو هنوز به سن قانونی برای رای دادن نرسیده می شه از دوستان اطل خواهش کرد که حداقل از گناه این بنده خدا بگذرن و به جرم کودتای مخملی نبرنش اوین!!!)زن فرانچسکو !!!!

رفتیم دادیمش مسئول پارک. گفت دکتر می آد صبح ویزیتش می کنه بعد می فرسته توی اتاق پیش دوستاش! امیدوارم از تنهایی در بیاد و یکم هم اعتماد بنفسش بیشتر بشه!!!

Francesco Toooooti کادوی تولد پارسالم بود. دقیقا ۳۴۰ روز بود که دست ما بود. فک کنم ۲ سالش بیشتر نبود وقتی بردیمش پارک. اسم فرانچسکو رو خودم براش انتخاب کردم! البته تقریبا هیچکی خوشش نیومد ولی مهم نیست ! چون خودش خیلی خوشش اومد!

  

 

 

 

*   *   *

 

 

 

 

شنبه رفته بودیم پیش سید خندان! البته عبای شکلاتیشو نپوشیده بود ایندفعه! نکات این جلسه رو به طور خلاصه می گم:

۱- وقتی ماهایی که اصل نظام را قبول داریم ، "حرف" نزنیم و از اصل نظام دفاع نکنیم، کسانی "عمل" می کنند که حتی اصل نظام را قبول ندارند...

۲- در روز قدس جمعیت حداقل ۵۰ ۵۰ بود. (از زبان قالیباف) ولی متاسفانه شعار ها تند بود. باید حواسمان باشد که این جنبش رادیکالیزه نشود.

۳-صحبت های آقای ابطحی و عطریانفر صرفا تحلیل خودشان از مسائل بود. آنها هیچ سند و مدرکی ندارند. صرف اینکه یکی بگوید : "به نظر من تقلب نشده... " دلیل نیست.

۴- تصور نکنید که جناح راست بر کشور حاکم است! یک سری تندروهایی هستند که از زبان کیهان و فارس و ... خبرپراکنی می کنند.

۵- من از سال ۱۳۳۷ با آقای خامنه ای آشنا هستم. من ۱۶-۱۷ سالم بود . ایشان ۲۰ سالشون. من شخصا خیلی علاقه به ایشان دارم. هم در قم هم در مشهد خیلی با هم نزدیک بودیم. نمی توانستم تحمل کنم که این کارهایی که احمدی نژاد انجام می دهد به نام آقای خامنه ای تمام شود. همین شد که وارد عرصه ی انتخابات شدم...

۶- از نظر ما جمهوری اسلامی نظامی می توانست باشد که تمام خوبی های نظام های دنیا را داشته باشد و در عین حال هیچ کدام از عیب ها و کاستی های آنها را نداشته باشد.

۷- اصلاحات می گوید جمهوری اسلامی تنها را نجات کشور است. منتها الان انحرافاتی صورت گرفته و متاسفانه هر کسی به این انحرافات اعتراض می کند اتهام براندازی به او می بندند. ما همچنان در مقام نقد قدرت باقی می مانیم با هدف تدوام جمهوری اسلامی.

۸- این موج سبز را اگر نگذارند آقای موسوی هدایت کند، کسانی می آیند و هدایت می کنند که یقینا به عبور از جمهوری اسلامی می انجامد...

*   *   *

امشب شب میلاد امام رضا(ع) ست... بچه های ۲۶ برای آزادی دوست عزیزمون محمد امین شیرزاد جمع شدن دعای کمیل بخونن... امین رو سر دعای کمیل بازداشت کردن. جمع شده بودن تا برای آزادی شهاب طباطبایی دعا کنن... من که سرما خوردم نمی تونم برم. امیدوارم دیگه اینا رو بخاطر خوندن دعا کمیل بازداشت نکنن...

 

 

سرنوشت هر ملت دست خودش است

 

و اما بعد...

مدتیست شریعتی می خوانم. قبلا کم و بیش می خواندم ولی این روزها بیشتر می فهمم چه می گوید. از انقلاب می خوانم. از ماجراها و اتفاقات و صحبت ها و نظرات... . صحیفه ی امام می خوانم... نظیر ندارد:

سخنرانى [در بهشت زهرا (غير قانونى بودن مجلس و رژيم)]

زمان: 12 بهمن 1357/3 ربيع الاول 1399

مكان: تهران، بهشت زهرا

موضوع: غيرقانونى بودن مجلس و دولت منصوب شاه و مفاسد رژيم‏

مناسبت: بازگشت امام خمينى به ايران پس از پانزده سال تبعيد

حضار: ميليونها نفراز مردم تهران و شهرهاى مختلف ايران‏

اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم‏

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

 

ما در اين مدت مصيبتها ديديم؛ مصيبتهاى بسيار بزرگ. و بعضِ پيروزيها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بود. مصيبتهاى زنهاى جوان مرده، مردهاى اولاد از دست داده، طفلهاى پدر از دست داده. من وقتى چشمم به بعضى از اينها كه اولاد خودشان را از دست داده‏اند مى‏افتد، سنگينى در دوشم پيدا مى‏شود كه نمى‏توانم تاب بياورم. من نمى‏توانم از عهده اين خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآيم. من نمى‏توانم تشكر از اين ملت بكنم كه همه چيز خودش را در راه خدا داد. خداى تبارك و تعالى بايد به آنها اجر عنايت فرمايد. من به مادرهاى فرزند از دست داده تسليت عرض مى‏كنم و در غم آنها شريك هستم. من به پدرهاى جوان داده، من به آنها تسليت عرض مى‏كنم. من به جوانهايى كه پدرانشان را در اين مدت از دست داده‏اند تسليت عرض مى‏كنم.

خوب، ما حساب بكنيم كه اين مصيبتها براى چه به اين ملت وارد شد. مگر اين ملت چه مى‏گفت و چه مى‏گويد كه از آن وقتى كه صداى ملت درآمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اينها ادامه دارد. ملت ما چه مى‏گفتند كه مستحق اين عقوبات شدند. ملت ما يك مطلبش اين بود كه اين سلطنت پهلوى از اول كه پايه گذارى شد برخلاف قوانين‏ بود. آنهايى كه در سن من هستند مى‏دانند و ديده‏اند كه مجلس مؤسسان كه تأسيس شد، با سرنيزه تأسيس شد. ملت هيچ دخالت نداشت در مجلس مؤسسان. مجلس مؤسسان را با زور سرنيزه تأسيس كردند، و با زورْ وكلاى آن را وادار كردند به اينكه به رضا شاه رأى سلطنت بدهند. پس اين سلطنت از اول يك امر باطلى بود؛ بلكه اصل رژيم سلطنتى از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلى است و خلاف حقوق بشر است. براى اينكه ما فرض مى‏كنيم كه يك ملتى تمامشان رأى دادند كه يك نفرى سلطان باشد؛ بسيار خوب، اينها از باب اينكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رأى آنها براى آنها قابل عمل است. لكن اگر يك ملتى رأى دادند- ولو تمامشان- به اينكه اعقاب اين سلطان هم سلطان باشد، اين به چه حقى [است؟] ملتِ پنجاه سال پيش از اين، سرنوشت ملتِ بعد را معين مى‏كند؟ سرنوشت هر ملتى به دست خودش است. ما در زمان سابق- فرض بفرماييد كه زمان اول قاجاريه- نبوديم؛ اگر فرض كنيم كه سلطنت قاجاريه به واسطه يك رفراندمى تحقق پيدا كرد و همه ملت هم- ما فرض كنيم كه- رأى مثبت دادند اما رأى مثبت دادند بر آغا محمد خان قَجَر و آن سلاطينى كه بعدها مى‏آيند؛ در زمانى كه ما بوديم و زمان سلطنت احمد شاه بود، هيچ يك از ما زمان آغا محمد خان را ادراك نكرده؛ آن اجداد ما كه رأى دادند براى سلطنت قاجاريه، به چه حقى رأى دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد؟ سرنوشت هر ملت دست خودش است.

ملت در صد سال پيش از اين، صد و پنجاه سال پيش از اين ملتى بوده، يك سرنوشتى داشته است و اختيارى داشته ولى او اختيار ما را نداشته است كه سلطانى را بر ما مسلط كند. ما فرض مى‏كنيم كه اين سلطنت پهلوى، اول كه تأسيس شد ما فرض مى‏كنيم كه به اختيار مردم بود و مجلس مؤسسان را هم به اختيار مردم تأسيس كردند، اين اسباب اين مى‏شود كه- بر فرض اينكه اين امر باطل صحيح باشد- فقط رضا خان سلطان باشد؛ آن‏ هم بر آن اشخاصى كه در آن زمان بودند. و اما محمدرضا سلطان باشد بر اين جمعيتى كه الآن بيشترشان- بلكه الّا بعضِ كم، بعض قليلى از آنها- ادراك آن وقت را نكرده‏اند، چه حقى داشتند ملت در آن زمان سرنوشت ما را در اين زمان معين كنند؟ بنابراين سلطنت محمدرضا اولًا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنيزه تأسيس شده بود، مجلس غيرقانونى است، پس سلطنت محمدرضا هم غيرقانونى است. و اگر سلطنت رضا شاه فرض بكنيم كه قانونى بوده، چه حقى آنها داشتند كه براى ما سرنوشت معين كند؟ هر كسى سرنوشتش با خودش است. مگر پدرهاى ما ولىّ ما هستند؟ مگر آن اشخاصى كه در صد سال پيش از اين، هشتاد سال پيش از اين بودند، مى‏توانند سرنوشت ملتى را كه بعدها وجود پيدا مى‏كنند آنها تعيين بكنند؟ اين هم يك دليل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانونى نيست. علاوه بر اين، اين سلطنتى كه در آن وقت درست كرده بودند و مجلس مؤسسان هم ما فرض كنيم كه صحيح بوده است، اين ملتى كه سرنوشت خودش با خودش بايد باشد در اين زمان مى‏گويد كه ما نمى‏خواهيم اين سلطان را. وقتى كه اينها رأى دادند به اينكه ما سلطنت رضا شاه را، سلطنت محمدرضا شاه را، رژيم سلطنتى را نمى‏خواهيم، سرنوشت اينها با خودشان است. اين هم يك راه است از براى اينكه سلطنت او باطل است.

 

 صحيفه نور، ج‏6، ص: 10- ۱۹

 

یکی از دوستان چند وقت پیش به من توصیه هایی صمیمانه کرد که سعی می کنم آویزه ی گوشم کنم... تا اطلاع ثانوی تمامی پست های این وبلاگ مستند خواهد بود!

 *   *   *

در مورد عکس دو پست قبل: آبرویمان را بردید پیش آقای دبیر!!!! البته یه نفر داشت درست حدس می زد ولی با این وجود هیچ کسی نتوانست روی دست آقای دبیر دست بلند کند! جایزه ی این مسابقه البته به آقای دبیر هم تعلق نمی گیرد! چون جوابشان را اینجا مرقوم نفرمودند!!! جواب خیلی سادست:

سر یکی از مناره های مسجد النبی که در پس زمینه اش، ماه شب چهارده شعبان ابراز وجود می کند!

البته می دونم این یه عکس بسیار حرفه ای است و درک دقیق اش مدتی زمان می برد!!!

 آهنگ این دفعه هم یکی از محبوب ترین آهنگای منه... که مدتها بود دنبالش بودم و بالاخره گیرش آوردم: Desert Rose اثر Sting ... متن آهنگ را هم حتما حتما حتما بخوانید از اینجا!

التماس دعا! - عید فطرتون هم مبارک...

کهنوج 88 - پست هفتم : مسئولان شیفته خدمت!!!

 

و اما بعد...

پنج شنبه 6 فروردین

 

دیروز بعد از اینکه یکم درس های امروزم رو آماده کردم ساعت طرفای 5 بود گرفتم خوابیدم و برای نماز جماعت هم نتونستم بیدار بشم. ساعت حدود 7 بود. هوا گرم بود و وقتی بیدار شدم خیس عرق شده بودم. صدای یه نفر می اومد توی راهرو که پشت بلندگو داشت حرف می زد. یکی توی اتاق بود. فک کنم شبیر بود. گفت فرماندار شهرستان کهنوج اومده. با هیئتی بلند پایه!!!!

پاشدم رفتم اونجا. دیدم فرهاد نشسته رفتم کنارش نشستم. فرماندار داشت یه سری آمار می گفت: توی این سه سال اینقدر چیز اینجا ساختیم  که کلی از 8 سال قبلش بیشتره! در سه سال گذشته بودجه ی فلان چیز ده برابر شده در منطقه! محرومیت فلان درصد کمتر شده. اینقدر درصد از کپر ها تبدیل شده به خونه ی پیش ساخته و....

من که وسط بحث رسیده بودم نفهمیدم اینا چه ربطی به موضوع اردو جهادی ما داره؟! یه صدای همهمه ای در زمینه ی بحث بود. همه خندشون گرفته بود . بعضی ها هم قاطی کردن. نوبت به سوالا رسید.

سوالا پرسیده می شد و جوابهای تقریبا بی ربط فرماندار هم شنیده می شد. نوبت به یکی از بچه ها (بابک) رسید. عصبانیت از سر و روش می بارید! گفت: "شما اصلا به سوالا  و حرفای ما توجه نمی کنید و جوابهاتون هیچ ربطی به سوالای ما نداره... بعد گفت: شما قراره رئیس ستاد انتخابات آقای احمدی نژاد باشین که اینقدر از دولتشون تعرف می کنید؟؟؟!! " بعد شروع کرد به احمدی نژاد توپیدن و... . فرماندار قضیه ی دانشگاه کلمبیا رو وسط کشید!!!!!!  ( باورم نمی شد!!!) یکی از همراهای فرماندار گفت: شما برای خدا این حرفا رو نمی زنید! برای خنده می زنید! محمد رمضانزاده – که پدرش دکتر رمضانزاده هنوز در بازداشت به سر می بره...- گفت: مگر شما برای خدا این حرفا رو می زنید؟؟؟؟!!!

اونا گفتن ما داریم براساس آمار حرف می زنیم ! یکی از بچه ها انجمنی مفیدی(!!) ، حامی یوسفدهی، گفت: خب بحث همینه که این آمارتون معلوم نیست راست باشه! دروغه!!!!

همهمه سالن رو پر کرده بود. علی شهرستانی از بچه ها خواست که آروم باشن و شلوغ نکنن! یه نکته ای که یادم رفت بگم : ما همه با لباس راحتی اومده بودیم نشسته بودیم و فک کنم تنها کسی که لباس رسمی پوشیده بود علی شهرستانی بود! البته این یه عرفه و اشکال نداره!

یکی از بچه های پیشکسوت اردو یکی دو تا سوال رو به آرومی پرسید و بحث رو جمع کرد! و ملاقات تموم شد. ولی واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

 

امروز هم رفتیم سر کلاس و درس دادیم. بعد از کلاس توی دفتر معلما نشسته بودم و با خانم ناطقی صحبت می کردیم که یه دفعه مسئولین آموزش و پرورش اومدن. 3 نفر بودن. خانم ناطقی شروع کرد باهاشون حرف زدن. خیلی دل پری داشت. من نمی دونستم چه بلایی سر اینها آوردن . وقتی حرفاشو گوش کردم  کف کردم! مثل اینکه هنوز یه جای درست و حسابی نتونسته بودن برای خانم ها پیدا کنن! کلی قضیه بوده این چند روز و من خبر نداشتم. چندین بار از این مدرسه و اون مدرسه بردنشون فلان سازمان و فلان مسافرخونه که بالاخره بعد از 3-4 روز سرگردونی بین این جاها تونستن یه جایی اسکانشون بدن!

گله ی دیگه هم این بود که چرا تو این مدت ده رو زنیومدن سر بزنن و ببینن چه مشکلی داریم و چه کمبودی داریم؟! مشکل ماشین برای رفت و آمد و مشکل نبود دستگاه کپی و خیلی مشکلای کوچیک دیگه ای که بچه ها داشتن و اگه یه بار مسئولین سر می زدن می تونستن خیلی راحت اونا رو حل کنن! ولی نبودن! بهر حال خانم ناطقی با ربان ناطقش(!) یه حال اساسی از اونا گرفت ولی خیلی جالب بود که 2 تای اونا قبول نمی کردن!! یعنی 2 تاشون با وجود اینکه واقعا کوتاهی کرده بودن هنوز می گفتن که مشکل از شما بوده که اطلاع ندادین به ما! ولی اون بازرسه که باهاشون بود معلوم بود شرمندگی از سر و روش می باره! گرچه کاره ای هم نبود ولی بهر حال...

من رفتم اردوگاه تا استراحت کنم. ولی بعدا از فرهاد شنیدم که گفت یکی از اونا رفته بود سر کلاس تا برگه های نظرسنجی رو پخش کنه و ببینه نظر بچه ها راجع به این اردوی آموزشی جهادی مفید چیه؟! یه سوال هم آخرش گذاشته بود که در مورد همکاری آموزش و پرورش کهنوج با اردو بود که به گفته ی فرهاد همه به اون سوال جواب منفی دادن. و وقتی اون مسئول رفته بود سر کلاس تا برگه ها رو جمع کنه بچه ها کلی اعتراض کردن بهش و فرهاد هم کم نذاشته بود و کلی انتقاد کرده بود ازش!

اون مسئول هم گفته بود: من فقط 4 روز رفته بودم مسافرت! تا بتونم بقیه شو با روحیه ی بهتری خدمت کنم!

نمی دونم چرا سالهای قبل که ما می رفتیم جاهای دیگه هیچ وقت همه مسئولین آموزش پرورش با هم نرفتن مسافرت تا خستگی در کنند!

 

 

پی نوشت ۱ : پس از یک هفته قطعی گوشی و تحمل رنج های فراوان حاصل از بوروکراسی (که واقعا برام مثل شکنجه می مونه!) بالاخره دیروز گوشیم وصل شد! اونهایی که اس ام اس زدن یا زنگ زدن و جواب ندادم همه اش را بندازن تقصیر مخابرات که گوشیمو قطع کرده بود! آن هم فقط به خاطر اینکه از عربستان اس ام اس زدم!!!! همین!

بانک که رفته بودم توی صف پرداخت قبض، یه پیرزنه وایستاده بود و داشت بلند بلند به بعضیا فحش می داد! می گفت :"فلانی که تا دیروز سوپور شهرداری بود حالا امروز شده واسه من (........) !!! خجالتم نمی کشه! " یکی دیگه از قیمت گوشت می نالید! اون یکی داشت به پسر فلانی فحش می داد!!!.... خدا به خیر کنه! فقط نمی دونم که آیا اعتمادی که از دست رفت آیا باز می گردد یا نه؟! نمی دونم آقای هاشمی دلش را به چی خوش کرده که همچنان از تلاش برای جلب اعتماد مردم سخن می گوید.... (صحبت های ایشان در جلسه ی اخیر مجمع تشخیص مصلحت

پی نوشت ۲: یه اس ام اس برام اومد حوالی افطار ، اول خیال کردم جهت خنده(!) فرستادن برام ولی وقتی دقت کردم.... :

"هتل بازسازی شده اوین، با بوفه افطار میزبان شما عزیزان می باشد..."

ناخودآگاه یاد خانواده ی زندانیانی افتادم که شب اول رمضان را در کنار زندان اوین افطار کردند...

و به رئیس آن هتل نیز پیشنهاد می کنم که اگر می خواهد کسب و کارش بهتر شود اسم هتلش را عوض کند! مثلا بگذارد کنسر!!!!

 

فریزشدگی سیاسی و بازداشت عضو شورای عمومی در دو شب مانده به شب آرزوها!

 

و اما بعد...

قبل از شروع: توی این اوضاع ماه رجب آمد. و سریع شد شب آرزوها! از همه التماس دعا داریم خیلی زیاد... هیچ وقت تا این حد محتاج دعا نبودم...

*   *   *

عضو شورای عمومی انجمن اسلامی دانشکده ی پزشکی در حاشیه ی پارک لاله در حال قدم زدن بود که به اتهام :

۱- فعالیت علیه نظام

۲- نشر شب نامه

۳- اغتشاش گری

۴- اقدام علیه امنیت کشور

بازداشت می شود.

چشم و دست بسته به مکانی نامعلوم انتقال می یابد. برای اثبات جرمش همین بس که در کیفش بیانیه های انجمن اسلامی و خبر های برد موجود بود! و انواع کلیپ های موسوی هم در موبایل...

فشار زیادی برش تحمیل کردند " تا آنچه آنها می خواهند به آنها بگوید!!" ولی او کاری نکرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

خیلی تحمل کرده بود تا بتواند عصبانی نشود. داد نزند. گریه نکند. همین هم باعث شد تا بتواند راحت از آنجا  رهایی یابد.

تمام مدت چشم بسته بود. کل بازداشت حدود ۴-۵ ساعت طول کشید. حوالی نیمه های شب در کوچه پس کوچه های هفت تیر آزاد می شود.

نکته ی جالب در مورد این شخص این است که: هنوز ۳ ماه نشده که پس از رایزنی های طولانی من (!) وارد انجمن شده است!!! اوایل یک احمدی نژادی بود. البته الحمدلله ذره ای تحجر در وجودش نبود. همین شد که توانست در این مدت از یک احمدی نژادی به یک موسوی چی(!) تبدیل شود. گوی سبقت را هم ربود از من! هم در راهش باطوم خورد هم بازداشت شد! تنها کاری که در راهش نکرده شهید شدن است که آن هم با توجه به شناختی که ازش دارم ، دور نمی دانم! من تنها هنرم اشک ریختن بود وبس! (منظورم اینه که اشک آور زدن و گریه مون در آوردن!)

*   *   *

چند نکته در نهایت صراحت:

۱- آقای خامنه ای در نماز جمعه گفتند که "برخی به رئیس جمهور محبوب تهمت دروغ گویی می زنند. "

مطلبی که در اینجا باید بگم اینه که ایشان ولی فقیه. قبول. ولی وقتی یک مساله برای من اثبات شد که دروغ است یا راست، وقتی خودم دیدم که رئیس جمهور در مورد فیلم هاله نور گفت که ساختگی است و بعد از آن در تماس با دفتر آقای جوادی آملی متوجه شدیم که ساختگی نیست و درست است... دیگر هیچ کسی نمی تواند به من بگوید احمدی نژاد دروغ گو نیست مگر اینکه اثبات کند آقای جوادی آملی دروغ گو است!

۲- ایشان در ادامه ی سخنانشان فرمودند: "نظر آقای احمدی نژاد به نظر من نزدیک است."

در اینجا باید بگویم که با این صحبت چند اتفاق در عمل پدید می آید:

الف- ما تا قبل از این با صحبت ها و رفتار ها و کارهای رئیس جمهور مخالف بودیم. برای همین بود که راه می افتادیم می رفتیم تظاهرات. ولی بعد از این صحبت ، اگر همین کارهای را ادامه می دادیم، بدین معنی بود که مخالف ولی فقیه داریم حرکت می کنیم. و از آنجاییکه هنوز این حرف امام برایم محترم است که فرمود: "پشتیبان ولی فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد." نمی توانم کاری بکنم... . این را هم به یاد برخی دوستان بیاورم که ایشان فرمود:" مخالفت با برخی نظرات ولی فقیه ، مخالفت با اصل ولایت فقیه نیست..." . از یک طرف روز به روز بر تنفر من از آقای احمدی نژآد افزوده تر می گردد. حتی نیامد با دانشجویان کوی دانشگاه "ابراز" همدردی کند! نیامد از عملی که در مناظره ها مرتکب شد، آبروی افراد را بدون سند و مدرک برد ، و به گفته ی آقای خامنه ای یک عمل غیر اخلاقی بود، معذرت خواهی کند! اصلا گویا بلد نیست به اشتباه خود اعتراف کند. از طرف دیگر هیچگاه رهبر چنین موضعی را در حمایت از هیچ رئیس جمهوری نداشتند. یا حداقل بیان نمی کردند. در خارج کشور هم که منافقین پس فطرت، بی شرف ها لباس سبز پوشیده و بادکنک سبز به دست آمدند توی خیابون و شعار "رای من کجاست؟" میدن!!! آخه خجالت نمی کشید؟! ما که می دونیم شما دستتون برسه همین موسوی را زنده زنده می خورید! دیگه شما لطفا سنگ موسوی رو به سینه نزنید که دستتون برای همه ی ما رو شده.

همین اتفاقات باعث شده تا به موضع " فریز شدگی سیاسی " برسم و بیش از آنکه بخواهم فعالیت داشته باشم، به رصد اوضاع بپردازم! مگر اینکه به این نتیجه برسم که یکی از دو حریم دیگر حفظش جایز نیست....

ب- از این به بعد هر کاری که آقای احمدی نژاد بکند، چون نظرش به نظر آقا نزدیک است، باید مواظب باشد اشتباه عمل نکند. چون هر اشتباهی که بکند بر پای نظام نوشته می شود نه فقط ایشان...

۳- من هیچ وقت در موضع گیری های قبل از  انتخابات خودم نگفتم که ما قطعا در دور اول پیروزیم. و حتی از اینکه به دور دوم هم برود اطمینان کامل نداشتم، برخلاف همه! یعنی درصدی را برای پیروزی احمدی نژاد در دور اول کنار گذاشته بودم. ولی واقعا انتظار نداشتم که با این اختلاف پیروز شود. حال که هنوز تا اعلام نظر نهایی شورای نگهبان چند روز باقی مانده، می خواهم بگویم که : فرض می گیریم که انتخابات درست بود. یعنی مردم احساس کردند که احمدی نژاد بهتر ریاست جمهوری می کند تا بقیه. حال هر کسی برای خود دلیلی دارد که به او رای داده. من احساس می کردم موسوی بهتر می تواند کشور را اداره کند. به همین خاطر سعی کردم تا جاییکه می توانم این را به مردم بقبولانم. خب نپذیرفتند! الحمدلله بار تورم قبل از اینکه بر من فشار بیاورد بر کسانی فشار می آورد که احتمالا به قول کامران دانشجو به احمدی نژاد رای داده اند. ( دانشجو گفته بود که شهر های کوچکتر بیشتر به احمدی نژاد رای داده اد تا موسوی) من تلاشم برای این بود که همین بار تورم نیز به آنها نرسد. حال که خودشان نمی خواهند، من وظیفه ای ندارم. واقعا شاید احمدی نژاد برای آنها عزت و افتخار و کار و ارزانی و آزادی می آورد! آنها هم ایرانی اند.

۴- آیا مشارکت بالا رفت تا رای احمدی نژاد بیشتر شود؟ من هر شناسنامه سفیدی که دیدم، آمده بود تا به موسوی رای دهد. هر کسی بتواند برای من یک مثال (حتی یکی) بیاورد که کسی در دور قبل ریاست جمهوری انتخابات را تحریم کرده بود و الان آمده به احمدی نژاد رای بدهد،من حرفم را پس می گیرم.

۵- لباس شخصی ها کی اند و وظیفه شان چیست؟ چرا فردای خطبه های نماز جمعه آقا، تمام طول بلوار کشاورز حدود صد لباس شخصی دیدم که دست همه باطوم و سر همه شان کلاه (!) بود؟! مگر ما نیروی امنیتی کم داریم؟!

۶- امیدوارم منافقینی که مردم بی دفاع را در کوچه ها و خیابان ها می کشند ( مثل همین ندا آقا سلطانی) هر چه سریعتر به درک واصل شوند. (این خبر) 

توضیح: منافق یعنی کسی که آرمانهای امام و انقلاب پایبند نیست و به نام اسلام عمل می کند ولی در عمل به هیچ یک از اصول اسلام پایبند نیست. آری درست است! هر کسی در خیابان آدم می کشد منافق است! چه تعبیر مناسب و بجایی...

 

پی نوشت: گویا هنوز قرار است امتحان پاتوفارماکو شنبه برگزار بشه. امیدواریم که عقب بیفته ولی اگه نیفتاد هم مهم نیس. اصلا حس و حال درس نیست.

در این شب آرزوها بهترین آرزو ها رو براتون دارم

التماس دعا...