وظیفه ی اخلاقی چیست؟ رای دادن یا تحریم؟

و اما بعد...

چی فکر می کردیم چی شد!

واقعیت اینه که دیگه مثل سال های قبل حس و حال فعالیت سیاسی ، به معنای کاری که ظاهرا قبلا می کردم رو ندارم. بعد از دوران دانشجویی و بعد از انتخابات ۹۲ و انتخابات مجلس اخیر دو سال قبل،که شاید برخی انگیزه های سلبی باعث شد کمی فعال تر بشم، به طرز جالب و شاید عجیبی الان دیگه اون انگیزه رو ندارم. گرچه در انتخابات شرکت می کنم و رای می دم.

در طی این مدت چند سال که از سال ۸۸ می گذره و بعد از بحث های زیادی که با دوستان (چه همفکر چه غیر همفکر) کردم به یه سری نتایجی رسیدم که کلا فکر می کنم دیگه اونطور هزینه کردن و وقت گذاشتن (به آن معنای قبلی) واقعا اندیکاسیون نداره. نه حسن روحانی ، مثل مهندس موسوی یا خاتمیست، نه جریان اصلاح طلبی اونطور که باید بی عیب و نقص. جریان اصول گرایی که البته بعد از حمایتی که در آن دو انتخابات از فرد بی کفایتی چون احمدی نژاد در نظرم افول کرد و دیگه جایی برای بلند شدن نداره. ولی داستان اصلاح طلبان هم در نوع خودش جالبه.

نمی خواهم بدبینانه بنویسم ولی فعال سیاسی بودن را قبلا در تضاد با اخلاق نمی دیدم، ولی از بعد از فارغ التحصیلی تا الان ، استفاده هایی که برخی از افراد از آن فعالیت ها بردند برایم جالب است. قبلا فکر می کردم حرص زدن برخی افراد برای رفتن به انجمن یا شورای مرکزی صرفا از کنجکاوی های دوران جوانی ست و باید بیایند و ببینند که اینجایی که رفتیم خبری هم نبود. ولی اشتباه می کردم. فعالیت سیاسی نه برای احقاق حق یا برای مبارزه با ظلم، که برای رسیدن به مقام بود. البته دلیلم هم این است که هر چه مقام بالاتر، سوکت در مقابل ظلم و دفاع نکردن از مظلوم هم بیشتر!! شاید برخی دوستان قدیم بنده ناراحت شوند ولی تعارف که نداریم!! گرچه این واقعیت که (( افراد تغییر می کنند )) و اینکه شاید از اول نیت شان این نبوده که به جایی برسند بعد سکوت کنند را هم می دانم و بخشی از ماجرا هم همینست. ولی این دلیل نمی شود آدم از این جریان دلسرد نشود!

البته شاید اشتباه از من بود که به فعالیت سیاسی نگاه دیگری داشتم، و اصلا نگاه این افراد درست بود از همان اول. ولی احتمالا اینگونه نیست!!

مثال جالب دیگرش هم جناب دکتر عارف. اصلا نمی تونم خشم خودمو از ایشون پنهان کنم. هر چقدر روحانی عملکرد بدی داشته، ایشون اصلا عملکردی نداشته. سکوت ایشون در مواقع حساس نه قابل دفاع است نه قابل توجیه. من شخصا اون شورایی که ایشون مسئولش هست رو به رسمیت نمی شناسم. شورایی که تهش یه لیستی در می آرن به اسم امید، جز چند نفر خاصشون بقیه شون صلاحیت حضور نداشتن (حتی خود ایشون) و جالب تر از همه اینکه آدم های با صلاحیت تری هم بودند ولی در لیست گذاشته نشدند!! حیف از آبروی سید محمد خاتمی که برای چنین لیست هایی خرج شود. حیف واقعا!

همین اتفاق هم برای انتخابات پیش رو دارد می افتد. تا جاییکه شنیدم که دو لیست در آمده که دارند برای نهایی شدن لیست های لابی می کنند! بابا بس کنید! یعنی این قدرت و مقام چی داره که اینقدر براش دست و پا می زنید؟! واقعا فکر می کنید که مردم اینقدر به سمت شما مایل هستن که الان رقابت بین دو لیست شماست؟!واقعیت اینه که همین تحلیل های غلط اینها بود که مملکت رو به اینجا کشوند. همین تحلیل بود که انتخابات ۸۴ باعث پیروزی احمدی نژاد شد.

خود جناب روحانی اصلا یک داستانیست! کسی که به حمایت جریان اصلاح طلبی و باز هم خرج شدن آبروی سید محمد خاتمی برای رای آوردن ایشان، در نهایت اهمال کاری، و شاید هم بی اخلاقی، جز چند مورد خاص، نتونست به وعده هایی که داده بود عمل کنه. باز هم می گم تعارف نداریم با کسی، ایشون یکی از وعده های اصلیش حذف کردن دید امنیتی به جامعه بود. می گفت باید حصر را بشکنیم!! گفت ایرانیان خارج از کشور برگردند و آزاد باشند ولی در عمل هیچکدام از این اتفاقات نیفتاد! دید امنیتی برقرار ماند ، حصر برداشته نشد و ایرانیانی که برگشتند برخیشون سر از زندان در آوردند. یا ایشون می دونسته که این امور در حوزه ی اختیارات ایشون نیست پس چرا وعده شو می ده؟ یا اگر هست و هیچ تدبیری برای این امورات نکرد پس چرا باید بهش برای بار دوم اعتماد کنیم؟ حتی از نام بردن از این افراد هم سرباز می زنه! کسانی که سرمایه احتماعی آنها باعث ریاست جمهوری ایشون شدن!! مسلما کسی که در این حد محافظه کار باشه نمیتونه نظر مساعد منو جلب کنه!! البته در اینکه شرایط اقتصادی با ثبات تر شده، سیاست خارجی تا حدی سر و سامان یافته شکی نیست. لکن بر اشتباهات هم چشمم را نمی بندم. تبلیغ خیابانی هم به نظرم معنایی نداره. دولت چهار سال دست ایشون بود، یا باید تیم رسانه ای رو قوی می کردند، یا در حوزه های بیشتری کارها رو به سرانجام می رسوندن که مردم نتیجه ش رو ببینن. یا اینکه مردم دیدن و رای هم میدن! خلاصه نه تنها ایشون آدم ناشناخته ای نیست که الان یه کارنامه چهار ساله داره که همه می تونن قضاوت کنن.

واضحه که عصبانی ام. امید هم ندارم. همچنان از فعالیت های سیاسی ای که در دوران دانشجویی (به طور خاص انتخابات ۸۸، ۹۲ و ۹۴) کردم دفاع می کنم و می دانم که وضع می توانست از این بدتر بشود و همین تلاش های اندک ما اگر باعث شد به آن سمت نرویم خود این ارزش دارد.

همچنان هم سعی می کنم که فعالیت سیاسی رو از جنبه ی اخلاقی ببینم. اگر روزی احساس کنم وظیفه ی اخلاقی در تحریم انتخابات است حتما در راستای تحریم انتخابات تلاش می کنم و قبول دارم که همیشه شرکت کردن در انتخابات لزوما وظیفه ی اخلاقی نیست و نخواهد بود. باید بر اساس شرایط دید. 

در نهایت اینکه : به حسن روحانی رای می دهم! به کسی که در مذاکره با ارکان بالای نظام کمی از احتمال جنگ و ویرانی بعد از آن، بکاهد! همین. بعدها باید به اقتصاد و فساد و آزادی و غیره پرداخت.

پ.ن: هیچ کسی مثل مهندس موسوی نمی شود.

 

تیر آخر


و اما بعد...



حدودا 14 ماهی می شود که ننوشته ام اینجا. بدجوری دلم برای "و اما بعد..." ها تنگ شده بود. هزار و یک دلیل داشت این ننوشتن ها و فرو خوردن ها! شاید که محرمی نمی یافتم یا بعبارتی نامحرمان زیادتر شده بودن یا شاید حرفها طوری بود که کسی را برایشان محرم نمی شد یافت! هر چی بود و نبود، همین بود! اما اینبار، می خواهم بنویسم شاد برای آخرین بار، شاید هم نه، دوباره موتور نوشتن ها روشن شد و تایپ کردم!

می خوام برای انتخابات بنویسم ولی نه آنطور که فکر می کنید. دیگر میرحسینی نیست که بخواهم برایش از درس و زندگی و آرامشم بزنم. دیگر امیدی به پیروزی و سبز کردن کشور ندارم. دارم برای "تیر آخرمان" می نویسم. اگر حوصله کنید امیدوارم شما هم به احترام این تیر آخر، رای خودتون رو پاس می دارید. و با صندوق قهر نمی کنید. هر که انتخابتون هست.

یادم هست سال 88 یکی دوهفته به انتخابات مانده بود، دست یکی از تحریمی ها رو گرفتم بردم گوشه سالن دانشکده تا به اصلاح مخش رو بزنم! سخت بود. از طرفداران رضا شاه بود و خب من هم به تعبیری طرفدار انقلاب! ولی بالاخره تونستم روی نقطه ی مشترکمان که امید و تلاش برای پیشرفت بود، تاکید کنم و بکشونمش سمت خودمون. قرار شد رای بده. آخرش هم نمی دانم رای داد یا نه! مهم هم نیست دیگر! رای منی که نمی دونم تهش چی شد و کجا رفت و معلوم نیست اصلا شمرده شد یا نه، وضعش این شد دیگر او اهمیتی ندارد که رای داد یا نداد. ولی چیزی که مهم است و بارز ترین تفاوت من نسبت به این انتخابات است، که دیگر خودم را برای رای دادن دیگران به آب و آتش نمی زنم. اصلا نه حوصله ش رو دارم نه وقتشو و انگیزه شو! خب حق دارند ناراحت باشند. چهار سال تمام ممکلت رو به فنا دادن آخرشم از تریبون مجلس همون حرفهایی زده می شه که مهندس سال 88 می زد. خودشون هم می دونن گند زدن، فقط دارن ماله می کشن... میانه رو هایی چون مطهری رو هم آنطور دور گرداندند که خودشان هم نمی دانند چه باید بکنند! واقعا وضع عجیبیست.

علی ای حال جهت عمل به اعتقاد همیشگی ام، که حقیقتا قبولش دارم و آن جمله ی یکی از بزرگان است که گفت: ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه! این چند خط رو برای دفاع از تصمیمم برای شرکت در انتخابات می نویسم باشد که روزنه ای امیدی در ذهن ناامیدان پدیدار شود!

دلایل من برای شرکت در انتخابات! قبلش هم بگم من نه حقوق خوندم نه علوم اجتماعی نه فلسفه ی سیاسی! صرفا یک دانشجوی سال آخر پزشکی ام که کمی بیشتر از حد نرمال اخبار رو پی گیری کردم. همین! متن نگارش رو هم ساده انتخاب کردم تا از این فاصله ی مصنوعی بینمان بکاهم...

- اولین دلیل (مثل همیشه!) در دلیل مسخره و غیر منطقیست که گفته می شود :"رای دادن در این انتخابات یعنی رای به جمهوری اسلامی و شورای نگهبان و امثال ذلک!" از دو جنبه می شه تحلیل کرد. اول اینکه کسانی این شعار رو مطرح می کنند که شما رو در همین دام بندازند که شرکت نکنید! یعنی بازی رو به نحوی تغییر می دن و مصادره می کنن که شما وقتی رای می دین احساس کنید بی غیرت شدین و روی حرف خودتون نمی تونید بایستید! این بازی آقایون هست که شما کم شرکت کنید و اونها بتونن دور اول جلیلی رو با 50% آرا رئیس جمهور کنن! تحلیل دوم البته کمی متفاوت تر است. این کشور و مردم و نظام، یه زمانی، چه درست یا غلط، در یک نقطه جمع شدن و اون انقلاب سی سال پیشه. کاملا واضحه که جای بحثش اینجا نیست، ولی آیا قبول ندارید کسانی که به وضع موجود انتقاد دارن، نباید از تمام فرصت های قانونی شون استفاده کنن؟ اگر واقعا بدنبال اصلاح هستیم، باید به کوچک تری فرصت ها چنگ بزنیم و حرفمون رو بزنیم. این نظام با تمام ایراداتی و ناعدالتی هایی که داره (که خود مسئولین هم بهش معترفن) همچنان قابلیت اصلاح داره. جمهوری اسلامی برای من و شمائیست که می خواهیم ضعفاشو حذف کنیم! اگه راه حل بهتری برای اصلاح و بهبود وضعیت زندگی دارید پیشنهاد بدید!

- بعد از حضور هاشمی و موجی که ایجاد شد، و متاسفانه بعدش هم خوابید، همچنین با تجربه ی سال 84، به نظرم دیگر لازم نیست کاندیدای ما حداکثری باشد و تمام مطالبات ما رو تمام و کمال پی گیری کنه. داشتم فکر می کردم اگر قرار باشه با رای ما فقط کسی بیاد که ذره ای وضع همکلاسی های من و تو، نسبت به این گزینش مسخره ی امنیتی سازمان سنجش بهتر بشه، حتی اگر همین یک فایده رو داشته باشه، باید شرکت کرد! اصلا مهم نیست که آرمان جامعه مدنی یا آزادی های سیاسی یا هزاران هزار نکته ای که مغفول مانده یک دفعه ایجاد بشه! متوجه می شید که می تونید با این رای هاتون از چه حق هایی که دارن پامیال می شن دفاع کنید؟ بماند که خودتون می دونید اگه یکی با برنامه ی اقتصادی درست بیاد می تونه چقدر مفید باشه برای مردم...

 - این دوستانی که خیلی علاقه به تحریم دارن، یک سوال ازشون می پرسم: شما نقشتون رو در اجتماع چه تعریف می کنید؟ خیلی راحت می گم، فکر کردید با تحریم، پس فردا برای این "شجاعت و دلاوری" ای که بخرج دادید جایزه می گیرید؟ تحریم در صورتی می تونه حاوی یک پیام سیاسی باشه که منفعلانه نباشه! یک حزب یا یک جریان قوی ازش حمایت کنه، هماهنگ شده باشه، و البته اگه بخواد نتیجه هم بده باید بتونه مشارکت رو تا سی درصد هم پایین بکشه. الان مشارکت تو کشور ما راحت 60% هست که از بسیاری از کشورهای دنیا هم بیشتر! (تازه انتخابات شوراها هم هست و مردم انگیزه ی بیشتری دارن برای شرکت، خصوصا اینکه ایده ی تحریم بیشتر در قشر نخبه مطرح شده نه در توده ها) پس عملا هیچ کدوم از ویژگی های بالا رو نخواهیم داشت، پس تحریم هیچ پیامی می تونه نداشته باشه! الان در فیس بوک بحثی که راه افتاده در تغییر عکس پروفایل به نوشته ی "رای می دهم"، دوستی رو دیدم که مخالف شرکت بود، ولی بجای اینکه فرار کنه از بحث و رو بیاره به مغالطه گری، عکسی رو به اشتراک گذاشته بود که نوشته بود :"رای نمی دهم!" و همین یعنی برای ایده ی خودش حاضر بود تبلیغ کنه. نه اینکه از روی افسردگی بشینه یک گوشه و هر کسی که داره بر اساس عقایدش تلاش می کنه رو مورد عتاب قرار بده! پس دوستانی که  معتقدن باید تحریم صورت بگیره، ساکت ننشینید! شما هم تبلیغ کنید و ما رو به چالش بکشید!


- یک بحث دیگری که خیلی مغفول مانده، استراتژی آگاهی بخشی جنبش سبز به مردم بود. الان به شدت فرصت فراهمه که بتونیم مردمی که شبانه روز تحت پروپوگاندای صدا و سیما قرار گرفتند رو آگاه کنیم. باید بدونیم که اگه حتی یک نفر رو از آسیبی که جریان اصول گرا با بی مسئولیتی ای که به خرج داد و سال 88 از احمدی نژاد حمایت کرد، آگاه کنیم کافیه! مهم کمیت نیست مهم کیفیته! به هر طریقی که ممکنه. بیانیه های مهندس رو بخونید پر است از این حرفهای امید دهنده... هر کسی هر جایی هست، اطرافیانشو آگاه کنه.


و اما اهداف من از فعالیت:

1- در درجه اول جلیلی، بعد حداد (که بعیده!) و قالیباف رئیس جمهور نشن. یا حداقل مثل آب خوردن نشن! اگه تصمیمی هم از قبل گرفته شده، باید نهایت هزینه ی لازم رو برایش پرداخت کنن! :)

2- می دونم خیلی بعیده که آقای عارف بعنوان رئیس جمهور اعلام بشن! حتی اگر که رایشون هم بالاتر باشه! این چهار سال زدن اصلاح طلبا رو لت و پار کردن و حالا هم با هر بازی ای که شده عمرا قدرت رو به دستشون نمی دن! در نتیجه بنده شخصا امیدم به ریاست جمهوری ایشون نیست گرجه به ایشون رای می دم و برای ایشون تبلیغ می کنم! 

3- البته پیش فرض نکته ی قبل این است که ائتلافی صورت نگیرد پس اگر ائتلاف صورت گرفت و یک گزینه مطرح شد آن گزینه مورد حمایت ماست. 



تا نوشتاری دیگر... 


پ.ن: نامه کمپین ائتلاف به آقایان دکتر روحانی و دکتر عارف

الشعب یرید اسقاط النظام!

 

و اما بعد...

امشب که تلویزیون داشت صحنه ی تظاهرات مردم رو توی مصر نشون می داد ، دل توی دلم نبود. هی منتظر بودم اعلام کنه دیکتاتور مصر بعد از ۳۰ سال سقوط کرده. با تمام وجودم برای جوونای مصری داشتم دعا می کردم. یه دفعه بغضم ترکید. یاد بیست و پنج خرداد خودمون افتادم. البته عمرا تظاهرات اینا به پای بیست و پنج خرداد ما نمی رسه. یادمه توی خیابون آزادی که بودیم، رفتم بالای یه پل عابر ببینم جمعیت تا کجاس؟ با یه بدختی ای خودمو رسوندم بالا.. داشتم بال در می آوردم . جمعیت فوق تصور بود. این عکسا رو با دوربین ۲ مگا پیکسلیم گرفتم.

 بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت

 

 بیست و پنج خرداد هشتاد و هشت

اینقدر ذوق زده شده بودم که نگو! شاید یه ساعتی می شد که حرکت کرده بودیم ولی جمعیت رو نمی شد از اون پایین دید. من تقریبا هر سال راهپیمایی بیست و دو بهمن رو می رفتم (غیر از پارسال و البته امسال!) هیچ وقت جمعیتی مثل این عکس رو ندیده بودم به چشم خودم.

اومدم پایین با دو تا از بچه ها راه رو ادامه دادیم. رسیدیم نزدیکای میدون آزادی دیدم مردم کیپ تا کیپ وایستادن. اصلا جمعیت پیش نمی رفت! به یکی از بچه ها که قدش بلند تر بود گفتم بلندم کنه ببینم جمعیت تا کجاست... بلندم کرد . اینبار هم باورم نمی شد . از همون نقطه - خروجی جناح- تا خود میدون آزادی پر آدم بود. اون بالا که بودم بقیه مردم ازم می پرسیدن جمعیت تا کجاست؟؟! :)

داشتم امشب فکر می کردم. به اینکه فرق ما و مصری ها چیه؟ البته این نیازمند اینه که یکمی در مورد حکومت مصرو سرگذشت اون و نحوه ی عملکرد مبارک مطالعه کنم ولی با همین بضاعت موجودم می تونم بگم که مصری ها براندازن و می خوان کل سیستمشون عوض بشه! فتنه گرن به تمام معنا!! ایرانی های بیست و پنج خرداد ذره ای این فکر رو نداشتن. فرق اصلی ما و اونا توی اینه. مردم ما دنبال اصلاح مسالمت آمیز بودن. اینا از همون اول کارشون به خشونت کشید. بیست و پنج خرداد مادری رو دیدم که با بچه اش توی کالسکه اومده بود.

البته فرقای دیگه ای هم داشتیم. اونا تانکهاشون هم اومدن وسط کار... ولی خیلی جالب بود که وایستاده بود دور میدون تحریر و کسی رو نمی زدن. خودم دیدم . مردم با ارتشی ها حرف می زدن که راضیشون کنن...

فرق دیگه شونم این بود که نمازگزارای روز جمعه رو هم نمی زدن! و البته با ماشینم رد نمی شدن از روی مردم....

 

خیلی دلم می خواست الان قاهره باشم...

 این لینک رو هم ببینید... عکساش قشنگه. به امید اینکه مبارک و تمام مبارک نما ها! سرنگون شن. از اردن و یمن و عربستان گرفته تا .... .

 

پی نوشت ۱ : من کلا از این البرادعی هیج وقت خوشم نمی اومد. پاشده از وین بره قاهره و گفته اگر مردم بخوان حاضره رهبری جنبش رو بعهده بگیره!!! خیلی پرروئه بخدا!

پی نوشت ۲ : امام حسین توی اربعینش نجاتم داد! جزئیاتش باشه بین خودمو خودش! :) فقط دعا کنید...

شانزدهمین بیانیه میر حسین موسوی در آستانه 16 آذر، روز دانشجو  

 

واما بعد...

 

اومدم اینترنت ای میلم رو چک کنم دیدم فیلتر شده! از سایت های خبری اصلاح طلب(!) هم فقط آینده نیوز مونده بود.... که اونم امشب فیلتر شد.

خبر رسید بیانیه شانزدهم مهندس موسوی در آستانه ۱۶ آذر منتشر شده. گفتم بذارم توی بلاگ شاید توی این محدودیت هایی که فیلترینگ ایجاد کرده بدرد بخوره...

علی رغم اینکه مثل همیشه مهندس طولانی نوشته(!) ولی توصیه می کنم بخونینش.

 

به گزارش سایت “کلمه” متن کامل بیانیه به شرح زیر می باشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

عید سعید غدیر را به ملت مسلمان ایران تبریک می‌گویم و از خداوند متعال نزدیک شدن به آرمان‌های صاحب غدیر را برای آنان و تمامی مسلمانان جهان مسئلت می‌کنم. در این عید شیعیان برای هم برکت و بهروزی آرزو می‌کنند و از یکدیگر تحفه‌هایی را می‌طلبند که به تحقق چنین آرزوهایی کمک کند و متضمن سرانجامی نیکو برای ملت و کشور خصوصا در شرایط بحران‌زده کنونی باشد. چنین انتظاری از ما نیز هست و حتی اگر این انتظار وجود نداشت برآورده کردن آن وظیفه‌ای بر عهده ما بود. برای این منظور کاری که از ما برمی‌آید صمیمیت در خیرخواهی است، حتی اگر آن را نپذیرند، و پایداری در دوراندیشی است، حتی اگر چنین نامی بر آن نگذارند. خطرهایی بزرگ‌تر از آن در پیش است که چه ما و چه دیگران از خویشتن یاد کنیم و واقعیت‌هایی سترگ ‌تر از آن در برابر قرار دارند که با نادیدن ناپدید شوند. با استمداد از لطافتی که فضای عید ایجاد کرده است و با استفاده از فرصتی که روز شانزدهم آذر به وجود می‌آورد چه چیز بهتر از پرداختن به آنچه می‌تواند داروی درد امروز باشد؛ دارویی که الزاما تلخ نیست، اگر پیشداوری‌ها را کنار بگذاریم.

روز دانشجو در پیش است. در تاریخ معاصر ما جنبش دانشجویی همواره نوعی پرچم و گواه برای حرکت مردم بوده است. در روزهای تلخ بعد از کودتا و در تاریک‌ترین برهه از تاریخ ملت ما، زمانی که همه آرزوها برباد رفته به نظر می‌رسید آنچه در شانزدهم آذر ۱۳۳۲ روی داد شاهدی بود که معلوم می‌کرد روح مردم و خواسته‌های تاریخی‌شان هنوز زنده است. آن «سه قطره خون» و آن «سه آذر اهورایی» که روز دانشجو را پایه گذاشتند، اگر پس از نیم قرن هنوز از تازگی، درخشندگی و اهمیت برخوردارند، به خاطر آن است که نسبت به وجود و حیات واقعیتی عظیم‌تر در جان مردم شهادت ‌دادند. این گواهی در سال‌ها و نسل‌های پس از آن نیز از سوی جنبش دانشجویی ادامه داشت و هنوز ادامه دارد. جامعه به دلایل بسیار گرایش‌های در حال تکوین در بطن خویش را پیش چشم کسانی که تنها به ظاهر آن می‌نگرند نمایان نمی‌کند. دگرگونی‌های بزرگ معمولا متهمند که یکباره روی می‌دهند و از بازیگران سیاسی فرصت هماهنگ شدن با خود را دریغ می‌کنند. البته در حقیقت هیچ تحولی دفعتا تحقق نیافته است؛ تنها بروز و ظهور تغییرهاست که شکلی دفعی دارد. در چنین شرایط گواهانی که از اعماق ناپیدای جامعه خبر می‌دهند به راستی ارزشمندند.

جنبش دانشجویی در تاریخ معاصر ما همواره حاوی ‌گزارش‌هایی از شکل‌گیری جریان‌های عمیق سیاسی و اجتماعی در متن جامعه بوده است. این نقشی است که اگر حاکمان با درایت برخورد می‌کردند می‌توانست و می‌تواند برای عبور کم‌هزینه به سمت توسعه و پیشرفت بیشترین بهره‌ها را برساند، اما آنان خشمگینانه این نشانگر ذی‌قیمت را می‌شکنند؛ آنان دوست دارند به خود تسلی دهند که حرکت‌های دانشجویی جز غوغای چند جوان پرسروصدا نیستند که اگر خاموش شوند صورت مسئله از اساس پاک خواهد شد؛ داستانی تکراری از انکار واقعیت‌ها و تلاش برای تولید و تفسیر اطلاعات مطابق میل دولتمردان که تقریبا هیچ عهد تاریخی بدون شمه‌ای از آن پایان نیافته است. ان هولاء لشرذمه قلیلون، (گفتند که) اینها گروهی ناچیزند (به قول امروزی‌ها خس و خاشاکی بیش نیستند)، و انهم لنا لغائظون، و آنها ما را به خشم می‌آورند، و انا لجمیع حاذرون، و ما همگی در آماده‌باش به سر می‌بریم، فاخرجناهم من جنات و عیون، پس خداوند آنان را از باغ‌ها و چشمه‌سارها بیرون کرد، و کنوز و مقام کریم، و از گنج‌ها و از جایگاه دلپسند.

چه تلخ است اگر پس از این همه عبرت‌های دور و نزدیک مشابه این خطا هنوز در رفتار کسانی دیده ‌‌شود؛ آنهایی که اصرار دارند بگویند مردم دیگر ساکت شده‌اند و فقط دانشجویان مانده‌اند؛ در دانشگاه‌ها هم فقط تهران ناآرام است، از تهران هم فقط دانشگاه‌های مادر هیاهو می‌کنند، آنجا هم کانون جنبش و جوشش، چند نفر جوان غریبند که اگر آنها را به اخراج از خوابگاه و محرومیت از تحصیل تهدید و محکوم کنیم داستان تمام می‌شود. خوب! تمام این کارها را کردید، پس چرا داستان تمام نشد؟ زیرا حرکت دانشجویی گواه بر واقعیت‌هایی بزرگتر از خویش است. ای کاش قدر آن را می‌دانستند، از پیش‌آگهی‌هایی که درباره تحولات دور و نزدیک می‌دهد درس‌ می‌گرفتند و خود را با این تغییرات هماهنگ می‌کردند، خصوصا اینک که دانشجویان نه مستوره‌ای کوچک از مردم، که یکی از وسیع‌ترین و فعال‌ترین قشرها را تشکیل می‌دهند. درحال حاضر از هر بیست ایرانی یک نفر دانشجوست. متصدیان امور اگر پیش از این به نقش آنان به عنوان گواه فردا توجه کرده بودند اینک در چنین بحرانی قرار نداشتند.

البته این یک قاعده دوسویه است. حرکات دانشجویی هم به اندازه‌ای که از تمایلات واقعی جامعه خبر بدهند نیرومند و ریشه‌دارند، زیرا قدرت نهادهای اجتماعی در گرو پایبندی به ضرورتی است که آنها را ایجاد و ایجاب می‌کند. نسل ما آن زمان که در حرکات دانشجویی شرکت داشتیم به روشنی می‌دید که پیوند با متن جامعه تا چه حد در توانایی‌هایش موثر است. در آن زمان گرایش‌های بسیاری میان دانشجویان به چشم می‌خورد. اگر انجمن‌های اسلامی از همه قوی‌تر بودند به خاطر آن بود که از واقعیت‌‌های اجتماعی بیشتر نمایندگی می‌کردند.

بسیاری از فعالان دانشجویی امروز، گردانندگان فردای جامعه خواهند بود و این دلیلی مضاعف است تا مظهریت از واقعیت‌های اجتماعی را از دست ندهند . قدرت و سرزندگی آنها در گرو این رمز است. راز موفقیت سیاستمداران نیز همین است. آنها تا اندازه‌ای که بتوانند خواست‌ها و تمایلات جامعه را بشناسند و با آنها منطبق شوند، بلکه تجلی و گواه آنها قرار بگیرند، قادرند به کشور خود خدمت کنند، یا لااقل قدرتمند باقی بمانند. و این تصور که کسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تواند به رغم گرایش‌های مردم بر آنان حکومت کند بیشتر از یک توهم نیست. حتی زمانی که یک دولت موفق می‌شود با تکیه بر نیروی سرکوب موجودیتش را حفظ ‌کند فی‌الواقع از انطباق خود با آمادگی جامعه برای تمکین در برابر زور ارتزاق کرده است، گرچه این تمکین هم تا ابد نمی‌پاید.

جامعه ما اینک شگرف‌ترین تحولات را تجربه می‌‌کند؛ بعد از حوادثی که چند ماه گذشته به خود دید کیست که بتواند این حقیقت را انکار کند؟ ماهیت دقیق این دگرگونی چیست؟ این بزرگترین سوال برای ما و برای مخالفان ماست. آنان نیز اگر بدانند که چه رویداد عظیم و مبارکی در راه است، کلاه‌خودها و چوب‌دستی‌هایشان را کنار می‌گذارند و به دنبال ابزارهایی برای پرستاری از این گیاه پاک که در خاک ما جوانه زده است می‌روند.

در میان زیبایی‌های بسیاری که روزهای پیش از انتخابات را نورانی می‌کرد زیباترین پدیده جمع شدن مردمی از سلیقه‌های گوناگون گرداگرد هم بود. آنها برای آن که به این کار موفق شوند تفاوت‌ها و تنوع‌هایشان را کنار نمی‌گذاشتند، بلکه به رسمیت می‌شناختند. کسی لازم نمی‌دید که برای شرکت در این یکرنگی هویت خویش را از دست بدهد و دیگری شود. در آن یگانه‌شدن‌ها حظی وجود داشت که فطرت‌هایمان می‌پسندید. آن زنجیره‌های سبز انسانی که شهرهای ما را فرا گرفت نمایشی تهی از حقیقت نبود. قرار نبود بعد از آن که از پل گذشتیم به سرنوشت یکدیگر اهمیت ندهیم و جان‌‌هایمان نمی‌خواست که پس از چشیدن طعم آن یگانگی از نو پراکنده شویم. چنین چیزی بدون تردید نشانه‌ای از طلوع بزرگی و رشد در حیات یک ملت است.

بزرگی یک ملت در ثروتمند بودن یا قدرتمند شدن نیست؛ اینها فقط بخش کوچکی از آثار آن است. بزرگی یک ملت در عظمت جان اوست. بزرگی به آن است که بتوانیم امور ظاهرا ناسازگار را با هم داشته باشیم. خانه کوچک مکانی است فقط برای «من»، اما در خانه بزرگ برای دیگران هم جا وجود دارد. کارفرمایی که جانش کوچک بود فکر می‌کرد جز با تجاوز به حقوق کارگران نمی‌تواند مالی بیندوزد، حال آن که کارآفرین بزرگ تنها راه سود بردن را سود رساندن می‌بیند. همین‌گونه است تفاوت کارگر کوچک و کارگر بزرگ. به هزار دلیل تنها راه بهره‌مند شدن این است که همه با هم بهره‌مند شوند، اما کسانی که کوچکند ظرفی ندارند که در آن دیگری هم بگنجد. همچنین است تفاوت دینداری که بزرگ است و دینداری که کوچک است. دیندار بزرگ امام صادق (ع) است که در خانه خدا می‌نشیند و با منکر خدا حکیمانه گفتگو می‌کند. حقیقت خانه خدا همان قلب اوست که برای همگان جا دارد و برای همه حق قائل است؛ حق زیستن، حق شنیدن، حق برگزیدن، حق اشتباه کردن، حق بزرگ بودن. آری بزرگ بودن، و الا بزرگ به کوچک چه کار دارد؟ غیردیندار را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند به زیبایی‌های دین رو کند، اگر نتوانسته‌ است حقیقتی را بیابد احتمال درک آن را از سوی دیگری نادیده نگیرد، یا می‌تواند کوچک باشد و هر چیزی را که نچشیده است انکار کند؛ هر چیزی را که درک نمی‌کند ترک کند و بی‌آن‌که بنشیند و برای فهمیدن گوش بدهد، عقاید دیگران را بی‌اساس بخواند.

ملت ما اینک دارد نشانه‌های بزرگی خود را به نمایش می‌گذارد؛ آن تحول شگرفی که جامعه ما در تکاپوی تجربه آن است این است. البته چیزی که اهمیت دارد خود این بزرگی است و نه نشانه‌های آن. نشانه‌هایش را باز می‌گوییم تا خود آن را باور کنیم که چونان بهار از راه می‌رسد و حیات ما را دیگرگون می‌کند؛ تا به مبارکی آن ایمان بیاوریم و از تغییراتی که ایجاد می‌کند نترسیم. این همان رشدی است که انقلاب ما به امید آن بنا نهاده شد. چندی گذشت و از آن غافل شدیم، ولی پروردگارمان غافل نشد. بذری را که سی سال پیش از این با هزار امید در خاک خود کاشته بودیم پرورش داد تا اینک که جوانه‌هایش را پیش‌رویمان قرار داده است.

نشانه‌های بزرگی یک ملت شبیه به صفاتی است که از یک انسان رشید انتظار می‌رود. کسی که آرمان ندارد هیچ نمی ارزد، اما کیست که بتواند در عین آرمان‌گرایی ارتباط خود را با واقعیت‌ها از دست ندهد؟ یک انسان رشید؛ و یک ملت بزرگ. اگر مردم علیرغم تمامی صحنه‌های تلخی که در این چند ماهه دیده‌اند همچنان اجرای بدون تنازل قانون اساسی را شعار محوری خود می‌دانند به آن خاطر نیست که اگر چیز دیگری بخواهند به آنها داده نمی‌شود. تنها و تنها حکمت و واقع‌بینی مردم بود که اجازه نداد رفتار زشت حاکمان به واکنش‌های عصبی و لجام‌گسیخته بیانجامد.

به عنوان مثالی دیگر صفت شجاعت را در نظر آورید. شهامتی که یک انسان رشید (مثلا یک پدر در دفاع از فرزندش) نشان می‌دهد همراه با هیاهو نیست، مانع از دوراندیشی و مستلزم قبول هزینه‌های بی‌دلیل نیست، اما هول‌انگیزتر و اثرگذارتر از زور بازوی دیگران است. آیا مشابه این کیفیت‌ را در شجاعتی که مردم ما به نمایش می‌گذارند مشاهده نمی‌کنید؟

به عنوان مثالی دیگر انعطاف یک انسان رشید به معنای وادادگی نیست، بلکه بدان معناست که او برای رسیدن به مقصود خود پر از راه‌حل‌های گره‌گشاست. در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند.

به عنوان مثالی دیگر به صبر و متانتی که در حرکت مردم وجود دارد نگاه کنید؛ خواسته‌هایشان را چنان با حوصله‌ای زندگی می‌کنند که گویی می‌توانند صد سال آنها را زندگی کنند؛ حوصله‌ای که مخالفانشان را خسته کرده است، حوصله‌ای که از رشد حکایت می‌کند.

و به عنوان مثالی دیگر انسان رشید کسی است که اعتماد به نفس دارد؛ یعنی نسبت به ارزش‌های وجودی خود آگاه است. برای زمانی طولانی ما این‌گونه نبودیم. سرهای ما فروافتاده بود. دو قرن وابستگی خودباوری را از ملت ما گرفته بود، تا این که انقلاب ترمیم این باروی فروریخته را آغاز کرد. ولی آیا بلافاصله به این هدف رسیدیم و عمق روح خود را از آن لطمه‌های تاریخی پاک کردیم؟ پس چرا وقتی هنرمندانمان در جهان مورد تحسین قرار می‌گرفتند متعجب می‌شدیم؟ انگاری احتمال هم نمی‌دادیم که از ایرانی هنری سر بزند، یا اگر بدبین بودیم بی‌باور به آن که ممکن است کمترین نکته قابل‌ستایشی در ما وجود داشته باشد به دنبال ردپای توطئه می‌گشتیم. آیا اگر یک انسان رشید هم مورد تحسین قرار گیرد این‌گونه واکنش‌ نشان می‌دهد؟ یا او از فضائل خویش آگاه است، به قدری که تمجید‌ها نه جانش را ذوق‌زده می‌کند و نه مسیرش را تغییر می‌دهد. در چند ماه گذشته ملت‌ها ایرانیان را بسیار ستودند، اما واکنش مردم ما را در مقابل این تحسین‌ها با گذشته مقایسه کنید تا ایمان بیاورید که جان جامعه ما دارد نشانه‌های عظمت را تجربه می‌کند.

در سند چشم‌انداز بیست ‌ساله آمده است که ایران باید در سال ۱۴۰۴ قدرت اول منطقه باشد. آیا قرار است در آن سال ما به منطقه و جهان راست بگوییم که قدرت بزرگی هستیم یا دروغ بگوییم؟ ‌آیا قرار است در حالی که هنوز بزرگ نشده‌ایم لباس‌های بزرگ بپوشیم تا عظیم به نظر برسیم؟ آیا قرار است در سطح کشورهای منطقه طرح‌های عمرانی نیمه‌کاره افتتاح کنیم، یا سفرهای شکست‌خورده‌مان را با امدادهای رسانه‌ای پیروزی بنامیم، یا خود را کانون دائمی جنجال‌ها قرار دهیم، یا با تحقیر دیگران و توهین به آنان ادعای عظمت کنیم؟ یا قرار است واقعا قدرتمند باشیم؟ این سوال را از آنجا می‌پرسم که یک کشور تنها زمانی بزرگ است که ملتی بزرگ داشته باشد.

دعایمان مستجاب شد و ملت با تکیه بر زانوان خود به بلوغ و رشدی که شایسته او بود رسید، منتهی مشکل آن است که یک ملت بزرگ نمی‌نشیند تا در روز روشن رایش را ببرند و هیچ نگوید. یک ملت بزرگ انتخابات درجه دو انتصابی را تحمل نمی‌کند. وقتی که یک ملت بزرگ می‌شود دیگر خدمتگزارانش اجازه ندارند به او بگویند چه باید بخورد و کجا باید برود و چه کسی را برگزیند و به چه چیز و چه کس اعتماد کند. یک ملت بزرگ از شورای نگهبان انتظار دارد آنها را قانع کند که تقلبی در انتخابات روی نداده است، نه آن که تنها یک ادعا پیش رویشان بگذارد و ادعای خود را باطل کننده انبوهی از مشاهدات و مستندات بداند.

از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟

اینها سخنانی است که ما از روی خیرخواهی می‌گوییم و شنیده نمی‌شود. اگر می‌شنیدند راه پیروزی خیلی نزدیک می‌شد؛ آن پیروزی را می‌گویم که عبارت از غلبه یک حزب نیست، بلکه فراگیر شدن بلوغ یک ملت است؛ آن پیروزی که انسان‌ها را همچون جوانه‌های یک مزرعه یکی یکی و گروه گروه بزرگ می‌کند و بی آن که لازم باشد هویت خود را از دست بدهند سبز می‌کند، تا جایی که خود زندانبان از کارهایی که می‌کند خجالت بکشد.

اخیرا شنیدم بسیج دانشجویی یکی از دانشگاه‌ها در مراسم خود برای مخالفان هم فرصت سخن گفتن قرار داده است؛ این یک شروع خوب است. یا شنیدم که در عید غدیر مخالفان مردم به یکدیگر شال سبز هدیه می‌دهند. از دیدگاهی که این همراه شما می‌نگرد این را بزرگترین عیدی است. زیرا این ما نبودیم که سبز را انتخاب کردیم، بلکه سبز بود که ما را برگزید. آیا ممکن است که این رنگ، برادران ما را نیز برگزیند؟ آری ممکن است، زیرا ذی‌جود کسی است که به حیله حیله‌زننده نگاه نمی‌کند، و راه سبز شدن بر هیچ کس بسته نیست.

میر حسین موسوی

۱۳۸۸/۰۹/۱۵

 

*   *   *

پی نوشت: چرا همه ی دوستان وبلاگ نویس جمع کردن رفتن؟؟!! (مخاطب این حرف در درجه ی اول جناب کورتز است!)

چون به احمدی نژاد رای دادی حلالت نمی کنم!

 

و اما بعد...

هیچ وقت نتوانستم یک "احمدی نژادی" را درک کنم! البته این قضیه مربوط به دوران انتخابات بود... و درون دانشگاه... . کار از درک کردن هم گذشته بود... به بی اعتماد شدن و شک کردن به یه سری اصول پایه ای تر کشیده شده بود. نزدیک ترین دوستان مذهبی درون دانشگاه را پس از برخی رفتار های خالصانه در جهت حمایتشان از احمدی نژاد(!) وداع گفتم. دچار بحران شده بودم! از یک طرف اکثر دوستان مذهبیم -غیر از چند نفر که بعضا انجمنی هم بودن...- احمدی نژادی بودن. از طرف دیگر موافقان من در رای دادن به مهندس-از نظر ظاهری تقریبا همه و از نظر فکری بعضی هایشان- و به عبارت بهتر موسوی چی ها(!) با من اشتراکی نداشتند! فقط فعالیت برای مهندس ما رو کنار هم نگه داشته بود...

حالا که انتخابات تموم شده اونها (اولی ها) مطابق معمول کاری با ما ندارند... بعضا تیکه ای و کنایه ای....

و هم تیمی های انتخاباتی هم رها کردند... و رها کردم! (به طور کلی عرض می کنم...)

ولی یک گروه ماندند....

مفیدی ها!

*    *    *

یک روز مانده بود به اعزام به عمره. اس ام اس حلالیت آمد از سوی یکی از دوستان ۲۶ ای... هم مسجدی سابق! گفته بود حلال کنید و اگه حقی ضایع کردم بفرمایید تا جبران کنم...

به شوخی جواب دادم: چون به احمدی نژاد رای دادی حلالت نمی کنم!!!!

جواب نداد... . نمیدونست که من هم می رم مکه. رسیدم اونجا از طریق مسئول هتل اتاقشو گیر آوردمو رفتم پیشش! خشکش زده بود! یکی دو روز گذشت ... سر شام یکی دو سوال راجع به یک شخصی ازم کرد(!) و وقتی فهمید دیگه اعتقاد مثل قبل ندارم، ناراحت شد! بهش گفتم تو من رو می شناسی... می دونی اعتقاداتم چیه. مبانی ام رو هم می دونی... آدمای مثل من هم کم نیستن که شک کردن ( برخی حتی مطمئن هم شدن!!!!) ناراحت بود... ۲ ساعت توی راهروی یکی از طبقات باهاش بحث کردم. البته راضی نشد. من هم راضی نشدم.... ولی اون مباحثه قشنگترین مباحثه ی من با یه آدم "احمدی نژادی" بود... البته اون خودشو قبل از اینکه "احمدی نژادی " بودنه " ولایی "می دونست.... .

نکته اینجاست! در طول فعالیت های انتخاباتی و حتی قبل از انتخاباتی (کلا فعالیت های انجمن) ، توی دانشگاه با وجود اینکه ناشناس نبودم برای دوستان "...." ، ولی حاضر بودند به راحتی سخیف ترین تهمت ها و افترا ها و .... را بزنند و به خیال خودشان به وظیفه ی دینی و حجت شرعی شان عمل کنند... علی رغم اینکه هم من آنها را می شناختم و هم آنها من را! شاید آنها بیشتر...

هیچ فرقی این دو گروه برایم ندارند، جز اینکه اولی یک "مفیدی" ست و دومی یک "غیر مفیدی"!!!!

و همین می شود اساس تفاوت این دوتا برایم! دومی را دیگر کاری باهاش ندارم! نمی خواهم نگاهمان توی روی هم بیفتد... دیگر علاقه ای به هدایت کردنش به عنوان "یک یرادر دینی" ندارم!

ولی اولی را همچنان به چشم یک مفیدی نگاه می کنم.... هر چقدر که دور باشیم از هم...

طی این یکی دوماه اخیر، توی  yahoo group دوره بحثهایی گفته شد. سعی کردم وارد نشوم. ولی می دیدم که چه اختلافی دارد می افتد بین بچه ها... از این ناراحت بودم. همچنان که از انشقاق اردو جهادی ناراحت بودم، از این دو دستگی و اختلاف هم ناراحت بودم... . اختلاف همیشه بوده. همان موقع دبیرستان هم بود! یادم می اد یه سری از بچه ها یکی از تئاتر ها رو تحریم کردن و شرکت نکردن! خب ، بحثی نیست! یک سری کار های آن ور هم بود که ما نمی رفتیم سراغش! ولی هیچگاه (حداقل در این سطح وسیع و گسترده و تا این حد که روی همه توی همه باز شود (!) نداشتیم...)

لعنت خدا بر کسی که منشا این اختلافات شد.... و دوستی های قدیمی را متزلزل کرد.

نگرانی رضا این بود که برای افطاری هیچکی نمی آد! از قبل انتخابات تا حالا هیچ جلسه ای نبوده... . می گفت ۲۰ نفر هم نمی آد! من برای ۴۰نفر تدارک دیدم! به کساییکه فکرشو هم نمی کنم بیان اس ام اس زدم و خبر دادم. تلفنی هم زنگ زدم که توی رودروایستی گیر کنن بیان... . فقط برای اینکه بگم هیچی ارزش اینو نداره که بخواییم مفیدی بودن خودمونو در نظر نگیریم! خیر سرمون ما الگوییم برای دیگران!!!!!

فلذا:

از همه‌ی دوستان هم‌دوره ای اعم از قدیمی، جدید، م‍‍ُحق، غیرمحق، معمولی، مهندس و غیرمهندس ... با هر گرایش سیاسی و فکری دعوت می‌شود با حضور خود جمع دوستان را گرم‌تر نمایند!!!!

با تشکر!

 

پی نوشت ۱: در راستای عمل به رسالت خبر رسانی سلسبیل، چند لینک تقدیم می گردد( در بخش لینکها ی روزانه همه روزه این اخبار رادریافت نمایید!)

پی نوشت ۲: موزیک این پست در قالب کلاسیک است -جهت تنوع!!- انتخاب شده از the Best of Classic ، اثر  Brams ... . سمفونی شماره ی 3.

پی نوشت 3: یک نکته ی خیلی مهم! اگه احیانا خدای نکرده تعداد بچه ها از 40 نفر بیشتر شود ، همینجا اعلام می کنم که هیچگونه امکانی برای شام دادن به این دوستان وجود ندارد و این دوستان باید خود به فکر رهایی از گرسنگی خویش باشند! دوباره با تشکر!

پی نوشت 4: کاشکی تو هم می اومدی...

کهنوج 88 - پست هفتم : مسئولان شیفته خدمت!!!

 

و اما بعد...

پنج شنبه 6 فروردین

 

دیروز بعد از اینکه یکم درس های امروزم رو آماده کردم ساعت طرفای 5 بود گرفتم خوابیدم و برای نماز جماعت هم نتونستم بیدار بشم. ساعت حدود 7 بود. هوا گرم بود و وقتی بیدار شدم خیس عرق شده بودم. صدای یه نفر می اومد توی راهرو که پشت بلندگو داشت حرف می زد. یکی توی اتاق بود. فک کنم شبیر بود. گفت فرماندار شهرستان کهنوج اومده. با هیئتی بلند پایه!!!!

پاشدم رفتم اونجا. دیدم فرهاد نشسته رفتم کنارش نشستم. فرماندار داشت یه سری آمار می گفت: توی این سه سال اینقدر چیز اینجا ساختیم  که کلی از 8 سال قبلش بیشتره! در سه سال گذشته بودجه ی فلان چیز ده برابر شده در منطقه! محرومیت فلان درصد کمتر شده. اینقدر درصد از کپر ها تبدیل شده به خونه ی پیش ساخته و....

من که وسط بحث رسیده بودم نفهمیدم اینا چه ربطی به موضوع اردو جهادی ما داره؟! یه صدای همهمه ای در زمینه ی بحث بود. همه خندشون گرفته بود . بعضی ها هم قاطی کردن. نوبت به سوالا رسید.

سوالا پرسیده می شد و جوابهای تقریبا بی ربط فرماندار هم شنیده می شد. نوبت به یکی از بچه ها (بابک) رسید. عصبانیت از سر و روش می بارید! گفت: "شما اصلا به سوالا  و حرفای ما توجه نمی کنید و جوابهاتون هیچ ربطی به سوالای ما نداره... بعد گفت: شما قراره رئیس ستاد انتخابات آقای احمدی نژاد باشین که اینقدر از دولتشون تعرف می کنید؟؟؟!! " بعد شروع کرد به احمدی نژاد توپیدن و... . فرماندار قضیه ی دانشگاه کلمبیا رو وسط کشید!!!!!!  ( باورم نمی شد!!!) یکی از همراهای فرماندار گفت: شما برای خدا این حرفا رو نمی زنید! برای خنده می زنید! محمد رمضانزاده – که پدرش دکتر رمضانزاده هنوز در بازداشت به سر می بره...- گفت: مگر شما برای خدا این حرفا رو می زنید؟؟؟؟!!!

اونا گفتن ما داریم براساس آمار حرف می زنیم ! یکی از بچه ها انجمنی مفیدی(!!) ، حامی یوسفدهی، گفت: خب بحث همینه که این آمارتون معلوم نیست راست باشه! دروغه!!!!

همهمه سالن رو پر کرده بود. علی شهرستانی از بچه ها خواست که آروم باشن و شلوغ نکنن! یه نکته ای که یادم رفت بگم : ما همه با لباس راحتی اومده بودیم نشسته بودیم و فک کنم تنها کسی که لباس رسمی پوشیده بود علی شهرستانی بود! البته این یه عرفه و اشکال نداره!

یکی از بچه های پیشکسوت اردو یکی دو تا سوال رو به آرومی پرسید و بحث رو جمع کرد! و ملاقات تموم شد. ولی واقعا حرفی برای گفتن نداشت.

 

امروز هم رفتیم سر کلاس و درس دادیم. بعد از کلاس توی دفتر معلما نشسته بودم و با خانم ناطقی صحبت می کردیم که یه دفعه مسئولین آموزش و پرورش اومدن. 3 نفر بودن. خانم ناطقی شروع کرد باهاشون حرف زدن. خیلی دل پری داشت. من نمی دونستم چه بلایی سر اینها آوردن . وقتی حرفاشو گوش کردم  کف کردم! مثل اینکه هنوز یه جای درست و حسابی نتونسته بودن برای خانم ها پیدا کنن! کلی قضیه بوده این چند روز و من خبر نداشتم. چندین بار از این مدرسه و اون مدرسه بردنشون فلان سازمان و فلان مسافرخونه که بالاخره بعد از 3-4 روز سرگردونی بین این جاها تونستن یه جایی اسکانشون بدن!

گله ی دیگه هم این بود که چرا تو این مدت ده رو زنیومدن سر بزنن و ببینن چه مشکلی داریم و چه کمبودی داریم؟! مشکل ماشین برای رفت و آمد و مشکل نبود دستگاه کپی و خیلی مشکلای کوچیک دیگه ای که بچه ها داشتن و اگه یه بار مسئولین سر می زدن می تونستن خیلی راحت اونا رو حل کنن! ولی نبودن! بهر حال خانم ناطقی با ربان ناطقش(!) یه حال اساسی از اونا گرفت ولی خیلی جالب بود که 2 تای اونا قبول نمی کردن!! یعنی 2 تاشون با وجود اینکه واقعا کوتاهی کرده بودن هنوز می گفتن که مشکل از شما بوده که اطلاع ندادین به ما! ولی اون بازرسه که باهاشون بود معلوم بود شرمندگی از سر و روش می باره! گرچه کاره ای هم نبود ولی بهر حال...

من رفتم اردوگاه تا استراحت کنم. ولی بعدا از فرهاد شنیدم که گفت یکی از اونا رفته بود سر کلاس تا برگه های نظرسنجی رو پخش کنه و ببینه نظر بچه ها راجع به این اردوی آموزشی جهادی مفید چیه؟! یه سوال هم آخرش گذاشته بود که در مورد همکاری آموزش و پرورش کهنوج با اردو بود که به گفته ی فرهاد همه به اون سوال جواب منفی دادن. و وقتی اون مسئول رفته بود سر کلاس تا برگه ها رو جمع کنه بچه ها کلی اعتراض کردن بهش و فرهاد هم کم نذاشته بود و کلی انتقاد کرده بود ازش!

اون مسئول هم گفته بود: من فقط 4 روز رفته بودم مسافرت! تا بتونم بقیه شو با روحیه ی بهتری خدمت کنم!

نمی دونم چرا سالهای قبل که ما می رفتیم جاهای دیگه هیچ وقت همه مسئولین آموزش پرورش با هم نرفتن مسافرت تا خستگی در کنند!

 

 

پی نوشت ۱ : پس از یک هفته قطعی گوشی و تحمل رنج های فراوان حاصل از بوروکراسی (که واقعا برام مثل شکنجه می مونه!) بالاخره دیروز گوشیم وصل شد! اونهایی که اس ام اس زدن یا زنگ زدن و جواب ندادم همه اش را بندازن تقصیر مخابرات که گوشیمو قطع کرده بود! آن هم فقط به خاطر اینکه از عربستان اس ام اس زدم!!!! همین!

بانک که رفته بودم توی صف پرداخت قبض، یه پیرزنه وایستاده بود و داشت بلند بلند به بعضیا فحش می داد! می گفت :"فلانی که تا دیروز سوپور شهرداری بود حالا امروز شده واسه من (........) !!! خجالتم نمی کشه! " یکی دیگه از قیمت گوشت می نالید! اون یکی داشت به پسر فلانی فحش می داد!!!.... خدا به خیر کنه! فقط نمی دونم که آیا اعتمادی که از دست رفت آیا باز می گردد یا نه؟! نمی دونم آقای هاشمی دلش را به چی خوش کرده که همچنان از تلاش برای جلب اعتماد مردم سخن می گوید.... (صحبت های ایشان در جلسه ی اخیر مجمع تشخیص مصلحت

پی نوشت ۲: یه اس ام اس برام اومد حوالی افطار ، اول خیال کردم جهت خنده(!) فرستادن برام ولی وقتی دقت کردم.... :

"هتل بازسازی شده اوین، با بوفه افطار میزبان شما عزیزان می باشد..."

ناخودآگاه یاد خانواده ی زندانیانی افتادم که شب اول رمضان را در کنار زندان اوین افطار کردند...

و به رئیس آن هتل نیز پیشنهاد می کنم که اگر می خواهد کسب و کارش بهتر شود اسم هتلش را عوض کند! مثلا بگذارد کنسر!!!!

 

فریزشدگی سیاسی و بازداشت عضو شورای عمومی در دو شب مانده به شب آرزوها!

 

و اما بعد...

قبل از شروع: توی این اوضاع ماه رجب آمد. و سریع شد شب آرزوها! از همه التماس دعا داریم خیلی زیاد... هیچ وقت تا این حد محتاج دعا نبودم...

*   *   *

عضو شورای عمومی انجمن اسلامی دانشکده ی پزشکی در حاشیه ی پارک لاله در حال قدم زدن بود که به اتهام :

۱- فعالیت علیه نظام

۲- نشر شب نامه

۳- اغتشاش گری

۴- اقدام علیه امنیت کشور

بازداشت می شود.

چشم و دست بسته به مکانی نامعلوم انتقال می یابد. برای اثبات جرمش همین بس که در کیفش بیانیه های انجمن اسلامی و خبر های برد موجود بود! و انواع کلیپ های موسوی هم در موبایل...

فشار زیادی برش تحمیل کردند " تا آنچه آنها می خواهند به آنها بگوید!!" ولی او کاری نکرده بود و نمی دانست چه باید بگوید.

خیلی تحمل کرده بود تا بتواند عصبانی نشود. داد نزند. گریه نکند. همین هم باعث شد تا بتواند راحت از آنجا  رهایی یابد.

تمام مدت چشم بسته بود. کل بازداشت حدود ۴-۵ ساعت طول کشید. حوالی نیمه های شب در کوچه پس کوچه های هفت تیر آزاد می شود.

نکته ی جالب در مورد این شخص این است که: هنوز ۳ ماه نشده که پس از رایزنی های طولانی من (!) وارد انجمن شده است!!! اوایل یک احمدی نژادی بود. البته الحمدلله ذره ای تحجر در وجودش نبود. همین شد که توانست در این مدت از یک احمدی نژادی به یک موسوی چی(!) تبدیل شود. گوی سبقت را هم ربود از من! هم در راهش باطوم خورد هم بازداشت شد! تنها کاری که در راهش نکرده شهید شدن است که آن هم با توجه به شناختی که ازش دارم ، دور نمی دانم! من تنها هنرم اشک ریختن بود وبس! (منظورم اینه که اشک آور زدن و گریه مون در آوردن!)

*   *   *

چند نکته در نهایت صراحت:

۱- آقای خامنه ای در نماز جمعه گفتند که "برخی به رئیس جمهور محبوب تهمت دروغ گویی می زنند. "

مطلبی که در اینجا باید بگم اینه که ایشان ولی فقیه. قبول. ولی وقتی یک مساله برای من اثبات شد که دروغ است یا راست، وقتی خودم دیدم که رئیس جمهور در مورد فیلم هاله نور گفت که ساختگی است و بعد از آن در تماس با دفتر آقای جوادی آملی متوجه شدیم که ساختگی نیست و درست است... دیگر هیچ کسی نمی تواند به من بگوید احمدی نژاد دروغ گو نیست مگر اینکه اثبات کند آقای جوادی آملی دروغ گو است!

۲- ایشان در ادامه ی سخنانشان فرمودند: "نظر آقای احمدی نژاد به نظر من نزدیک است."

در اینجا باید بگویم که با این صحبت چند اتفاق در عمل پدید می آید:

الف- ما تا قبل از این با صحبت ها و رفتار ها و کارهای رئیس جمهور مخالف بودیم. برای همین بود که راه می افتادیم می رفتیم تظاهرات. ولی بعد از این صحبت ، اگر همین کارهای را ادامه می دادیم، بدین معنی بود که مخالف ولی فقیه داریم حرکت می کنیم. و از آنجاییکه هنوز این حرف امام برایم محترم است که فرمود: "پشتیبان ولی فقیه باشید تا به مملکت شما آسیب نرسد." نمی توانم کاری بکنم... . این را هم به یاد برخی دوستان بیاورم که ایشان فرمود:" مخالفت با برخی نظرات ولی فقیه ، مخالفت با اصل ولایت فقیه نیست..." . از یک طرف روز به روز بر تنفر من از آقای احمدی نژآد افزوده تر می گردد. حتی نیامد با دانشجویان کوی دانشگاه "ابراز" همدردی کند! نیامد از عملی که در مناظره ها مرتکب شد، آبروی افراد را بدون سند و مدرک برد ، و به گفته ی آقای خامنه ای یک عمل غیر اخلاقی بود، معذرت خواهی کند! اصلا گویا بلد نیست به اشتباه خود اعتراف کند. از طرف دیگر هیچگاه رهبر چنین موضعی را در حمایت از هیچ رئیس جمهوری نداشتند. یا حداقل بیان نمی کردند. در خارج کشور هم که منافقین پس فطرت، بی شرف ها لباس سبز پوشیده و بادکنک سبز به دست آمدند توی خیابون و شعار "رای من کجاست؟" میدن!!! آخه خجالت نمی کشید؟! ما که می دونیم شما دستتون برسه همین موسوی را زنده زنده می خورید! دیگه شما لطفا سنگ موسوی رو به سینه نزنید که دستتون برای همه ی ما رو شده.

همین اتفاقات باعث شده تا به موضع " فریز شدگی سیاسی " برسم و بیش از آنکه بخواهم فعالیت داشته باشم، به رصد اوضاع بپردازم! مگر اینکه به این نتیجه برسم که یکی از دو حریم دیگر حفظش جایز نیست....

ب- از این به بعد هر کاری که آقای احمدی نژاد بکند، چون نظرش به نظر آقا نزدیک است، باید مواظب باشد اشتباه عمل نکند. چون هر اشتباهی که بکند بر پای نظام نوشته می شود نه فقط ایشان...

۳- من هیچ وقت در موضع گیری های قبل از  انتخابات خودم نگفتم که ما قطعا در دور اول پیروزیم. و حتی از اینکه به دور دوم هم برود اطمینان کامل نداشتم، برخلاف همه! یعنی درصدی را برای پیروزی احمدی نژاد در دور اول کنار گذاشته بودم. ولی واقعا انتظار نداشتم که با این اختلاف پیروز شود. حال که هنوز تا اعلام نظر نهایی شورای نگهبان چند روز باقی مانده، می خواهم بگویم که : فرض می گیریم که انتخابات درست بود. یعنی مردم احساس کردند که احمدی نژاد بهتر ریاست جمهوری می کند تا بقیه. حال هر کسی برای خود دلیلی دارد که به او رای داده. من احساس می کردم موسوی بهتر می تواند کشور را اداره کند. به همین خاطر سعی کردم تا جاییکه می توانم این را به مردم بقبولانم. خب نپذیرفتند! الحمدلله بار تورم قبل از اینکه بر من فشار بیاورد بر کسانی فشار می آورد که احتمالا به قول کامران دانشجو به احمدی نژاد رای داده اند. ( دانشجو گفته بود که شهر های کوچکتر بیشتر به احمدی نژاد رای داده اد تا موسوی) من تلاشم برای این بود که همین بار تورم نیز به آنها نرسد. حال که خودشان نمی خواهند، من وظیفه ای ندارم. واقعا شاید احمدی نژاد برای آنها عزت و افتخار و کار و ارزانی و آزادی می آورد! آنها هم ایرانی اند.

۴- آیا مشارکت بالا رفت تا رای احمدی نژاد بیشتر شود؟ من هر شناسنامه سفیدی که دیدم، آمده بود تا به موسوی رای دهد. هر کسی بتواند برای من یک مثال (حتی یکی) بیاورد که کسی در دور قبل ریاست جمهوری انتخابات را تحریم کرده بود و الان آمده به احمدی نژاد رای بدهد،من حرفم را پس می گیرم.

۵- لباس شخصی ها کی اند و وظیفه شان چیست؟ چرا فردای خطبه های نماز جمعه آقا، تمام طول بلوار کشاورز حدود صد لباس شخصی دیدم که دست همه باطوم و سر همه شان کلاه (!) بود؟! مگر ما نیروی امنیتی کم داریم؟!

۶- امیدوارم منافقینی که مردم بی دفاع را در کوچه ها و خیابان ها می کشند ( مثل همین ندا آقا سلطانی) هر چه سریعتر به درک واصل شوند. (این خبر) 

توضیح: منافق یعنی کسی که آرمانهای امام و انقلاب پایبند نیست و به نام اسلام عمل می کند ولی در عمل به هیچ یک از اصول اسلام پایبند نیست. آری درست است! هر کسی در خیابان آدم می کشد منافق است! چه تعبیر مناسب و بجایی...

 

پی نوشت: گویا هنوز قرار است امتحان پاتوفارماکو شنبه برگزار بشه. امیدواریم که عقب بیفته ولی اگه نیفتاد هم مهم نیس. اصلا حس و حال درس نیست.

در این شب آرزوها بهترین آرزو ها رو براتون دارم

التماس دعا...