اصغر آقا یکساله شد....
و اما بعد...
بحثی که می خوام این دفعه بکنم یکمی خارج از حد معموله! شاید بعضیا بهشون بر بخوره... ولی اصلا مهم نیست! می تونین نخونین!!
داره سالگرد این قضیه می رسه... . یکساله که نگاه هم بهش نکردم! فقط ignore کردم. چه در ظاهر چه در باطن...
داستان از اینجا شروع می شه که در اون روزهایی جالب و شاید به یاد ماندنی ترین لحظات - احتمالا تا آخر عمرم!- متوجه شدم که کسی که جزو نزدیک ترین دوستام محسوب می شد، عامل اصلی این اتفاقات بود!
اصلا نمی خوام دلیل هامو بیارم اینجا و بخوام ثابت کنم که چرا به این نتیجه رسیدم! مهم اینه که خودش و خودش(!) - این خود دوم یه نفر دیگه س!- می دونن که بود و اینم فهمیدن که من فهمیدم! همین کافیه!
جلسه ی دوم که تموم شد به fact هایی که آورده شده بود جلوم فکر کردم. دایره ی کسانی که از این اخبار مطلع بودند به شدت محدود بود. شاید در حد چهار پنج نفر! جلسه سوم و چهارم سعی کردم من اطلاعات بکشم بیرون تا اون از من!! که تاحدی هم موفق بودم! و هویت "اصغر" آقا برام مشخص شد. و شد آنچه شد. الانم که ایشون از هر جایی که درش عضو بودن به علت گندهایی که بالا آوردن اخراج شدن (محترمانه!) و خیلی دیگه خطری ندارن . البته جز برای دوستان فیس بوکیش و جدیدا هم برای جدید الورود ها که ایشالا در اون جبهه ها هم سرش می خوره به سنگ!!!
کسانی که از دور ماجرا رو می دیدن احتمالا خیال کردن که مطلع کردن اعضای انجمن از وجود چنین bug گنده ای توی سیستمشون خیلی کار مشکلی بوده. درست خیال کردن. خیلی مشکل بود. اصلا از شما چه پنهون که هنوز هستند کسانی که از شدت خلوص نیت و پاک بودن روحشون نتونستن این مساله رو باور کنن و خودشونو با دلایل دیگه ای فعلا مشغول کردن و البته جوانب احتیاط رو هم رعایت می کنن.
ولی کسی جای من نبود در این ماجرا. بماند که چقدر از دست همین انجمنی ها حرص خوردم که بالاخره تونستم به اکثریتشون بفهمونم این مساله رو اطلاع عمومی بدین. حداقل به سایر انجمن ها. همین سر و کله زدن سه ماه کامل طول کشید! شاید هر روز درگیری بود سر این مساله!! اما پذیرفتن این اتفاق برای خودم از همه اش سخت تر بود. فکرشو بکنین. شما با یه آدم چهار سال دوستین. با هم اعتکاف رفتین. کتابخونه کار کردین. تجمع انتخاباتی رفتین!! و حتی خونه ی تو اومده و شب خوابیده!! حالا این آدم شده عامل بیگانه!!! (بیگانه به معنای واقعی کلمه!) هر نیتی هم که می خواد داشته باشه. کاری به اونش ندارم.
اگر بگم لحظاتی توی فکرم اومد که کلا قضیه رو توی ذهن خودم مدفونش کنم و هیچ کسی هم خبر دار نشه دروغ نگفتم. ولی نمی شد. از ما که گذشت. ولی دلم به حال کسانی که بعدها ممکن بود در دام شیرین زبونی های این بشر بیفتن می سوخت...
شاید این بدترین خاطره ی من بود از این بیست و سه سال زندگیم.
تو عمرم با کسی قهر نکرده بودم. حتی اگه از کسی تا حد مرگ هم متنفر باشم باز هم سلام بهش می کنم. دیگه از بچه های بسیج رو اعصاب تر که نداریم که!! با خیلی هاشون سلام علیک داریم! ولی دقیقا یکساله که با این بشر حرف نزدم. دیروز یکی از دوستان ازم پرسید تونستی بالاخره ببخشیش ؟ فکر نمی کردم اینقدر سنگدل شده باشم ولی گفتم نه!! نتونستم! نمی تونم. امیدوارم روزی اونوقدر قدرت پیدا نکنم که بتونم تلافیشو سرش در بیارم، چون واقعا می ترسم نتونم خودمو کنترل کنم... باید روی خودم کار کنم...
پ.ن: یه سری می گن فراموشش کن. اصلا از ذهنت این شخصیتو پاک کن بنداز دور! به فرض که این کار شدنی باشه، که نیس، اگه عکسایی که از اتفاقای مهم این پنج سال اخیر من رو ببنید توی نصفیش این بشر هم حضور داره!!! می خوایین حافظه مو کلا پاک کنم که اینم پاک بشه؟!؟!
اینم دوتا عکس که قشنگ ترین خاطراتمو مجبورم با حضور اون تحمل کنم!!!
انّ وعد الله حق و لایستخفنک الذین لا یوقنون......