و اما بعد...


چرا از فیس بوک بریدم؟ - مساله این است؟!

گفتم زودتر بیام اینجا و برای خودم و برخی که سوال شده بود، قبل از اینکه درگیر فلسفه بافی و توجیه های غیرواقعی و دهن پر کن بشم - اگر تا حالا نشده باشم- دلیل بستن فیس بوکم رو بنویسم! با تاکید بر اینکه بیشتر برای یادآوری خودم هست تا بقیه!

من از سال 87 عضو فیس بوک هستم. یکبار هم داکتیو نکرده بودم! حتی در موقعی که برای پره انترنی می خوندم، داکتیو نکردم و حدود یکماه لپ تاپم رو دادم به یکی از آشناها که نروم، ولی بازم داکتیو نکردم. اینو گفتم که دلیل داکتیو کردنم، لزوما رهایی از علافی های ذاتی ای که در فیس بوک هست، نبود! برخلاف جو موجود در خیلی از اکیپ ها، استفاده ی من از فیس بوک بواسطه ی دوستی ام با تعداد بسیار زیادی خبرنگار ایرانی و خارجی، جنبه خبری و اطلاع رسانی داشت. فایده ای که در نهایت خود از علل سقوطش در ذهنم شد!

در عین حالی که ارتباطاتم با همه حتی دور ترین آدمها، بواسطه همین فیس بوک از بین نرفت، در حد تبریک وقایع مختلف، یا پی گیر بودن احوال آنها از طریق گزارشهایی که می نوشتند یا عکسهایی که می گذاشتند، ولی همین شده بود بلای روان! من بواسطه ی ارتباطات زیادم در سطح دانشگاه - بخصوص انجمن- و در سطح دبیرستان - در دوره های مختلف- و همچنین اکیپ فعالین سیاسی، حدود 1500 دوست داشتم. در عین حالی که حدود 150 نفر هم در لیست انتظار(!) اد شدن وجود داشتن ولی بدلیل عدم شناخت تایید نشدن، باز هم این تعداد 1500 نفر مسلما محرم خیلی از اخبار نمی باید می بودند! و این همان مشکل Privacy ای است که علیه فیس بوک در خبرگزاری های خارجی می شنیدم. یکبار هم نشستم که گروهبندی کنم آدم ها رو، ولی شکست خوردم. نمی شود . نمی شود از یک وسیله، بطور همزمان، هم کسب اطلاعات کرد، هم آگاهی داد ، هم خاطره نوشت، هم عکس گذاشت هم life event ها را به اشتراک گذاشت. همه ی اینها خوب است ولی جمعش خوب نیست! یک آش در هم و بر همی می شود که معلوم نیست ازش چی در بیاید! اینطوری هی باید چک کرد که این حرف یا این جک در بین فلان دسته از فرند ها قابلیت اشتراک گذاری دارد یا نه! و این آستانه ی "عدم تناسب محتوا در برابر مخاطبین " مدام دست کاری و بالا و پایین می شود. که باز هم ، یا می رود روی اعصاب، یا کلا قید احتیاط رو می زنیم و انتشارش می دهیم! اتفاقا به نظرم کسانی که از فیس بوکشان فقط استفاده ی جک و مسخره بازی می کنن در نهایت ضرر کمتری می کنن!

ایراد دیگری که فیس بوک داشت، صادقانه بگم، آدم رو "لایک طلب" بار می آورد. اساس ساختش بر این است. مطلبی که مخاطب بیشتری جذب بکند، بیشتر نمایش داده می شود. قرائت دیگر این جمله این می شود که : "مطلبی را بنویسید یا به اشتراک بگذارید که مخاطب بیشتری بپسندد و لایک بیشتری بخورد!" و این یعنی آغاز اضمحلال... . نحوه ی فرمت صفحه ها و filght of idea (نه به مفهوم اصلی ها!) باعث می شد که حتی اگر کسی مطلب مهمی نوشته بود که قدری طولانی هم شده بود، مرا به خودش جذب نکند! این می شد که آن مطلب کمتر لایک می خورد، و کمتر نشان داده می شد. در صورتی یک جوک چرند و مسخره بدلیل لایک های بالایش بیشتر نمایش داده میشد..

و البته دلیل اینکه یکدفعه -  شاید بشود گفت در اوج! - از فیس بوک رفتم، دیدن برخی بود که فقط همین دیدن عکسشان انرژی از آدم می گرفت... چه برسد به اینکه بخواهد بحث یا کامنت یا لایکی هم برایت بکند... به طور قابل توجهی بعد از اینکه بستم این نکبت را، ذهنم آرامش یافته! مسلما این بستن همیشگی نیست. ولی بازگشتن هم به سیاق قبلی نخواهد بود. دو ایده تا این لحظه به ذهنم رسیده، اول اینکه همه رو ازتیغ حذف کردن بگذرانم، برخی از نزدیکان - که شاید به 200 نفر برسند - باقی بمانند. دوم اینکه یک پروفایل جدید بزنم و قبلی نیز فعال باشد. پروفایل جدید برای بحث های نزدیک تر و شاید عمیق تر. پروفایل قبلی برای اطلاع رسانی ها... بالاخره جامعه ی 1500 نفر دوست، همیشه بی فایده نیست.

الان در فاز ضد جمع گرایی بسر می برم. در twitter اکانت خاک خورده ی قبلی رو احیا کردم ولی می دانم خیلی آنجا هم نمی روم. (که چه بشود؟) فرصتی هم می شود که بیشتر اینجا بنویسم. مخصوصا چند تا موضوع در ذهن دارم که باید قبل از مردن حتما بنویسم!

تا آینده نزدیک.