وقتی همه چیز جمع می شود و فرو می ریزد
و اما بعد...
جمع کردن این ذهن مشوش کار سختیه. به ندرت هم این اتفاق می افته و زیاد هم دووم نداره. این لحظه ای که دارم می نویسم هم از اون مواردیه که جمع نشده. پراکنده س. به کسی هم ربطی نداره!!
داشتم فکر می کردم لذت نوشتن به وقتیه که سانسور نشده باشه. فیلتری روش نباشه. یا اگرم فیلتری هست، از روی خوشحالی رضایت مندیه نه جبر القا شده.
داشتم فکر می کردم که چقدر سخته بر خلاف تمام تئوری ها و ایدولوژی ای که توی ذهنت ساختی در چند سال گذشته، بخوای چند ماهه عوضشون کنی. داشتم فکر می کردم به اینکه منطق چیز بیخودی داره می شه تو زندگیم. بیخود نه. ولی اون خدای همیشگی هم نیست. البته این تناقض داشتنشو هم قبلا نشون داده بود. یادمه وقتی مسئولیتی داشتم در بین دانشجویان و ازم مشورت می گرفتن سر انتخاب بیمارستان یا بخش بهتر، استدلالاتی که برای بهتر بودن بیمارستان الف می کردم براشون به همان اندازه قوی بود که استدلالهایم برای بیمارستان ب. یعنی همانقدر دلیل وحود داره که یکی بخواد بره الف که بره به ب. روشی هم که آخرش باهاش تصمیم می گرفتیم یه سری دلایل مسخره ای بود و فقط برای این درستشون می کردیم که بگیم ما منطقی فکر می کنیم نه احساسی. در حالیکه الان که عبور کردم از اون فضا می بینم که تمام اون بحثا مضحک بوده. بعد الانم به نظرم قضیه زندگیم همینه. همونقدر دلیل برای رفتن به خارج وجود دارد که دلیل برای ماندن. همانقدر دلیل برای مسلمان بودن وجود داره که ترک مسلمانی کردن. همانقدر دلیل برای وجود خدا هست که دلیل برای نبودن خدا. همونقدر دلیل برای عاشق شدن وجود داره که برای تنها موندن. اصلا تهش اینه: همونقدر دلیل برای زنده موندن توی این مزخرفی که اسمش دنیا س، وجود داره که همونقدر دلیل برای کسی که نخواد زنده بمونه و حودشو بکشه. ( - نمی دانم قبلا گفتم یا نه - از مدتها قبل داشتم به این فکر می کردم اگر روزی روانپزشک بشم، آیا اگر کسی را ببینم که می خواهد خودش را بکشد، چقدر حاضرم تلاش کنم تا منصرفش کنم؟ بعد اصلا شاید شرایط طوری پیش برود که متقاعدم کند که خودکشی برایش بهتر است! بعد دیدم من با این طرز تفکر نباید برم روانپزشکی چون آنها خودکشی را بیماری می دانند.) بعد فکر کردم دیدم اون "اسب منطق" نیست که ما رو جلو می بره. حالا اگرم جلو ببره ولی انگیزه اصلی اون نیست. دارم به این نتیجه می رسم آقای "احساس" همیشه در پشت پرده وجود داشته. از اینکه ما با اون اسبه دعوامون می شد خندش هم می گرفته تازه (نمی دونم چه اصرار یوده همیشه که با اون بحث کنیم ؟!) ولی جلو نمی اومده. هی سیخونک می زده و هی می رفته روی مخمون. تمام اون بحثایی که بالا گفتم، ولی حس های متفاوتی دارن. هر کدوم حسش قوی تره آدم اونو انتخاب می کنه. اصلا ربطی هم به اون استدلال پشت سرش نداره. من حس می کنم خدا رو پس هست. تموم شد.
الان یه مدته دارم حرف آقای "احساس" رو گوش می دم. به همین خاطره که مضحک بودن شیهه های اسب "منطق" دیگه برام ارزش نداره.
پ.ن: یه ذره جلوش جو می ریزم بخوره صداشم در نیاد دیگه. 