نامه ی سرگشاده ی استاد ال پی به آقای صالحی
و اما بعد...
-(صدای مرد میانسال) :--۰۹۱۲۲۸۸۲۸؟؟!
-بله بفرمایید. شما؟
-(انگار که متوجه نشده باشد) این شماره --۰۹۱۲۲۸۸۲۸ ست؟
-بله شما؟ معرفی نکردین خودتونو؟
- صالحی هستم وزارت اطلاعات.
- امرتون؟
- زنگ بزن این شماره ---۰۹۱۲ ! شماره ی دوستت محمده. بهش بگو با من صحبت کنه. دو دقیقه دیگه زنگ می زنم ببینم چی کار کردی. اگه گوش ندی یا گوشیتو خاموش کنی، می آییم می گیریمت. دوستتو هم می گیریم.
-...
***
دو دقیقه دیگه:
- تماس گرفتی باهاش؟
- بهش گفتم باهاتون صحبت کنه.
-دروغ که نمی گی؟
-نه، راستی اطلاعاتتون غلطه. اسمش محمد نبود.
- اطلاعاتمون غلط نیست. صبر کن... اسمش فرهاده.. کامران وند. نام پدر..... خیابان ... کوچه ی... . نه؟!!
- ...
- حتی اسم تو رو هم می دونم.
- خب مشخصه که میدونی چون زنگ زدی گوشیم!
- می خوای بگم کی ای؟!! بگم ؟؟ بگم؟؟!!
- (با خنده ی تمسخر آمیز) مگه اینجا مناظره ست که می گی بگم بگم؟؟!!
- حالا نمی گم که بمونی توی خماریش!
- ...
* * *
سلام آقای صالحی. البته مطمئنم اسمت مستعاره پس هر چیزی می تونه باشه جز صالحی! بهمین خاطر دیگه بهت نمی گم صالحی!!
از اون شب که به زنگ زدی یه سری حرفا داشتم باهات بزنم که متاسفانه شماره تونو نداشتم مزاحم شم !! زنگ زدی Unknown number افتاده بود. چهارشنبه که تماس گرفتی خیلی خسته بودم. داشتم می رفتم بخوابم. بخاطر همین دقت نکردم که Unkown افتاده چون با خودم قرار گذاشته بودم اینجور مزاحمتهای تلفنی رو جواب ندم! بهر حال خواستم بگم شانس آوردی تونستی با من صحبت کنی! کمالی نتونست! چون اینجا رو هم می دونم می خونی دیدم بهترین راهه یه سری حرفا رو قبل از اینکه توفیق زیارت من نصیبت بشه عرض کنم خدمتت!
آقای قنبری! ( هر چی باشه احتمالش از صالحی بیشتره!!!)
چهارشنبه که زنگ زدی قرار بود بریم شمال. بعد از مدتها مامان بابا تونسته بودن یه وقت خالی پیدا کنن بریم مسافرت. فقط توی مسافرت خانواده مون جمع هست دور هم! خانودامونو که می شناسی حتما! خیلی گرفتارن ! من هم از اونها گرفتار تر!!! :)
سرتو درد نیارم... قرار بود بریم شمال . وقتی گفتی می آییم می گیریمت فقط یاد اونا افتادم که می خوره توی ذوقشون! گفتم این دفعه ببینم حرف حسابت چیه وگرنه طور دیگه از خجالتت در می اومدم!
آقای حسنی! ( این یکی هم نبود؟!! ای بابا! اشکال نداره هنوز فرصت دارم اسمتو حدس بزنم!)
وقتی فرهاد اون شب زنگ زد که ازش خواسته بودی بره بازجویی بشه خیال کردم می خوای بگیریش! آخه همکارای عزیزت (یا شایدم خودت!) دوستای 83 ایمونو روز قبلش بازداشت کردن. یکی شونو هم که از سر کلاس بردن. 6تای دیگه رو هم گفته بودن برن بازجویی که از همونجا بردن اوین. و الان یه هفته ست اونجان. وقتی فرهاد گفت داره می ره بازجویی واقعا احتمال می دادم بگیرینش! به رو خودم نیاوردم! 4 تا توصیه ی دست و پا شکسته ای که می دونستم رو بهش گفتم. اونم رفت. شب هم زنگ زد که برگشته خونه خیالم راحت شد. خلاصه ازت بعید بود. (راستی یکی از اونایی که گرفتی رتبه 8 کنکوره - رتبه ی کنکور شما چند شد؟؟!! )
آقای علوی!
بعدا فهمیدم که از فرهاد هیچی درباره ی من نپرسیدی! داشتم فک می کردم که چرا اصلا به من زنگ زدی اون شب!؟؟! به این نتیجه رسیدم که می خواستی ببینی حرفتو گوش می دم یا نه! و احتمالا الآن هم نتیجه گرفتی که حسابی حرف گوش کن هستم و هر وقت لب تر کنید اوامرتون رو اجرا می کنم!!! بذار روشنت کنم: اون شب تنها دلیلی که باعث شد به فرهاد زنگ بزنم همون بحث خانواده بود. حوصله نداشتم تو تعطیلات حالشون گرفته بشه. الحمدلله تقریبا توجیه هستن که هر لحظه شاید به دیدار من مشرف بشی ولی اون موقع یکم شرایط خاص بود.
البته اینها همش بحث زیادیه! شما اگه می خوای از نتیجه ای گرفتی مطمئن بشی می تونی دوباره امتحان کنی!!!
آقای تقوی!
یه شماره ی Unkown دادن دستت شروع کردی زنگ می زنی این و اون. یا می ترسونی یا دروغ می گی بیان بازجویی بعد بازداشتشون می کنی... احتمالا خیال کردی خیلی کار شاقی داری می کنی! عجب وظیفه ی مهمی انداختن گردنت! البته باز شما ها خوبین از این راه دارین پول در می آرین(منظورم درآمده ها خدای نکرده بد برداشت نکنی!) یه سری رفیقات -لباس شخصی ها رو می گم- می زنن و می کشن پول می گیرن! شماها این کارو نمی کنین! گناهتون کمتره!!(البته از اونجائیکه اصل بر برائته این حرفو می زنم وگرنه مطمئن نیستم! شایدم .....!!!!)
و در نهایت آقای صالحی مستعار! ( این دفعه اسمام تموم شد بقیه ی حدسامو می ذارم برای دفعه ی بعد!)
شخصا خیلی دوست دارم ببینم حرف حسابتون چیه؟!! خیال کردین با ترسوندن و تهدید و این جور کارا چه نتیجه ای عادیتون می شه؟!! فوقش اینه که کسی نمی آد بیرون! تظاهرات جنبش سبز برگزار نمی شه! ولی آیا جنبش هم از بین میره؟!! حیات جنبش در تظاهرات کردن نیست، در روشنگریه. هزار تا رو هم بگیر بکن تو زندان. دو هزار تای دیگه رو هم زنگ بزن بترسون. ده هزار تای دیگه رو هم از دانشگاه اخراج کن. آخه آدم بالغ! (عاقل رو نمی دونم!!!) فک نمی کنی این روشهایی که دارین باهاشون جلو میرین همون روشهای رژیم قبلی بود؟!! ارعاب - زندانی - شکنجه- محرومیت از تحصیل و ....؟؟!! تیتر روزنامه هاتون داره شبیه به هم می شه:

اینقدر دلم از تو و امثال تو پره که اگه بخوام بگم تا صبح طول می کشه. یه سخنرانی امام رو می ذارم اینجا خوبه خوب گوش کن.
پی نوشت: یه چیزی یادم رفت بگم آقای صالحی! به دوستای بیکارت تو خبرگزاری ایرنا بگو خیلی ضایعن! یا خیلی علافن! ور داشتن اسم و من و یکی دیگه از بچه ها رو سرچ کردن از اونجا رسیدن به وبلاگم! همه ی اینا رو از پرشین استت می شه فهمید! IP شون مشخصه. تابلو شدن!
* * *
پی نوشت ۲: الحمدلله اردوی جهادی امسال برای اولین بار تیم پزشکی دارد! تونستیم لینکهای خوبی گیر بیاریم . از دفتر وزیر بهداشت به رئیس دانشگاه علوم پزشکی یزد و... تا مسئول بهداشت شهر طبس. من، مجید، علی، افراز و ناصر، احتمالا با یکی از بچه های دوره بالایی مفیدی (که تازه دیروز امتحان رزیدنتی داد!) از ۲ تا ۱۰ فروردین اونجاییم. ان شاء الله که مفید باشیم!
نکته ی مهم و در خور توجه ، شامی است که هانی رضوی باید به کل تیم آموزشی و پزشکی بدهد چون شرط سال قبل رو باخت!!!
دو تا پست از اون موقع مونده هنوز ثبتش نکردم. تایپ هم شده! شاید این مدت که مونده تا اردو گذاشتم اینجا...
پی نوشت ۳: انتخابات انجمن سه هفته ی دیگس... خدا رحم کند!